لبخند زدم تا مبادا از ویرانیام باخبر شوی

«لبخند زدم تا مبادا از ویرانی‌ام باخبر شوی..»
دیدگاه ها (۰)

«علف‌های نورستهبه جا نمی‌آورند درخت‌های کهن را..»

و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد...

«رفتن بلد نبودم و همین شد پایانم..»

«کجا دیدی که بی‌آتش کسی را بوی عود آمد..»

🌱🍒ازمن آدمی ساختند که لبخند را با احتیاط می زند، مبادا کسی ب...

‌درد دارد که خودت علّت لبخند شویو دلت در همه حالات پر از غم ...

فقط منم با گریه لبخند زدم و گفتم: دوست دارم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط