خسته ام مانند بیماری که جانش میرود....
خسته ام مانند بیماری که جانش میرود....
جسم او می ماند و روح و روانش میرود....
شاکـی ام مـانند صیـادی که آهـو دیـده و
اشتـبـاهـی ناگـهان تیر از کمانش میرود....
من پلنگی عاشقم وقتی هراسان می شود
نیمه شبـهایی که ماه از آسمانش میرود....
از غمم هرکـس به لـب نام مـرا مـی آورد
جان به لب میگردد و خون از دهانش میرود....
اندکی در خود نظرکن تا نپرسی بعد از این
این دل بی کس چرا تاب و توانش میرود....
سالهای عمر من در پای چشم روشنت
هم بهارش میگریزد هم خزانش میرود..
عاقبت یک روزمی فهمی بهای عشق را
روزگـار بـی وفـایـی هـا زمــانـش مــیرود...
جسم او می ماند و روح و روانش میرود....
شاکـی ام مـانند صیـادی که آهـو دیـده و
اشتـبـاهـی ناگـهان تیر از کمانش میرود....
من پلنگی عاشقم وقتی هراسان می شود
نیمه شبـهایی که ماه از آسمانش میرود....
از غمم هرکـس به لـب نام مـرا مـی آورد
جان به لب میگردد و خون از دهانش میرود....
اندکی در خود نظرکن تا نپرسی بعد از این
این دل بی کس چرا تاب و توانش میرود....
سالهای عمر من در پای چشم روشنت
هم بهارش میگریزد هم خزانش میرود..
عاقبت یک روزمی فهمی بهای عشق را
روزگـار بـی وفـایـی هـا زمــانـش مــیرود...
- ۹۳۸
- ۰۳ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط