الان دیگه کم کم کوک میومد و مجبور بودم برم به سمت سرنوشتم

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟒𝟏



الان دیگه کم کم کوک میومد و مجبور بودم برم به سمت سرنوشتم...

سرنوشتی که خودم نمی‌خواستم

همیشه شنیده بودم که سرنوشت ادمها به دست خودشون نوشته میشه اما...سرنوشت و تقدیر من توسط کسایی که بهم زور میگفتن از جمله برادرم...خانم بزرگ نوشته و اجرا شد.

از در اتاق زدم بیرون هیچی رو حس نمیکردم

جونگ کوک دستش رو برام حلقه کرد بازوش رو گرفتم و از پله ها پایین میومدم

بدون لبخندی پوکر نگاه میکردم به جمعیتی که گرگ های جامعه بودن

مافیا های خطرناک که از مردها به عنوان کارگر و بادیگارد و گاهی سپر جونشون استفاده میکردن


و از زنها به عنوان خدمتکار و برده جنسی و از بچها که دیگه نگم برا مفت خوری از خانواده ها.


اینها مثالی از افراد این جمعیت بود اما من الان دارم با سر دستشون ازدواج میکنم!!


نفهمیدم چیشد که نشسته بودم سر سفره عقد عاقد شروع کرد به گفتن(چرت و پرت)


عاقد برای خودش میگفت و من فقط یاد لحظاتی میفتادم که با تهیونگ خاطره داشتم... یاد هر لحظه ای که باهم بودیم.


یاد اون لحظه ای افتادم که بهم حلقه ازدواجمون رو داد و به هم قول ازدواج دادیم؛




اَمّا اَلآن تَمام زِندِگیم نابود شُد..تَمام آرِزوهایی کِه داشتَم اَز بِین رَفت!




ناگهان به خودم اومدم و دیدم که همه منتظر منن و بهم نگاه می‌کنند



عاقد:عروس خانم برای بار چهارم عرض میکنم؛آیا بنده وکیلم شمارا در حضور شاهدان و حضار به عقد آقای جئون جونگ کوک در بیاورم؟



ا/ت: سکوت طولانی...(به خانم بزرگ نگاه میکنه اما اون روش رو برمیگردونه)...ا/ت روشو به عاقد میکنه و با تردید میگه:....بله


عمارت رفت رو هوا و همه شادی می‌کردند و تیر هوایی از سر خوشحالی می زدند ولی اون کسی که باید خوشحال می‌بود..غمگین بود و عروسی برایش عضا و ماتم.



اگر چیز دیگه ای به غیر از عضا و ماتم بود باید شک میکردیم.



تقریبا دیگه هوا تاریک شده بود همه داشتند تانگو میرقصیدند

که جونگ کوک اومد جلوی من وگفت: بانوی من اجازه هست؟


بدون اینکه چیزی بگم

یه نگاه به وسط کردم که چند زوج داشتند تانگو میرقصیدند

و بعد یه نگاه به دست جونگ کوک بدون اینکه چیزی بگم دستم رو توی دستش گزاشتم

و از جام بلند شدم


درهمین حین که با جونگ کوک وسط میرقصیدم


ازم پرسید: پس لباس عروسی که خودم برات خریده بودم کو؟ نکنه دوسش نداشتی؟



ویو ا/ت

بازهم مثل این بچه ها به خانم بزرگ نگاه کردم ولی بعد برگشتم و به جونگ کوک با استرس گفتم:

نه قشنگ بود...من دوسش داشتم(لرزش تو صداش هست)


کوک:پس چرا نپوشیدیش؟


ا/ت: مادرت گفت اگه لباسش رو بپوشم برام شگون و خوشبختی داره و یه جوری سنت رو ادا کنم



کوک: من به این چیزا اعتقادی ندارم..درضمن از این به بعد هرچی من میگم رو انجام میدی نه اون چیزی که مادرم میگه رو



ا/ت: اوهوم...من دیگه خسته شدم


کوک: باشه یکی یدونم بیا بریم بشینیم.



ویو پایان عروسی


آخر شب بود دیگه همه ی مهمونا رفته بودن به غیر از چند نفر از فامیل های نزدیک و دوستای کوک از جمله نامجون و جیمین و جین.


ا/ت رو به اتاقش برده بودن.



همینطور روی تخت نشسته بود و فکر می‌کرد که یعنی قراره امشب کسی بهش دست بزنه...دستی که صاحبش تهیونگ نبود.



ویو سالن اعضا و کوک

(جیمین با=/جین با÷/نامجون با×/کوک با_)


_:گایز به مناسبت اینکه به عشقم رسیدم بریم خوش گذرونی و تا صب بنوشیمم(کمی مست)***

(کوک فقط با این سه نفر گرمه و مادرش)


اعضا یه نگاهی بهم کردن...


×:به نظرت یه چیز یادت نرفته؟؟


_:(یکم فکر میکنه)...نه..نمیدونم چی؟


=:مثلا خیر سرت زن گرفتی برو الان منتظر رو اون تخت نشسته


÷:ریز ریز می‌خنده...بچه ها (نگاه شیطنت امیز)

جین و جیمین و نامجون میندازن دنبال کوک و کوک فرار میکنه و میره سمت اتاقشون.



درو اروم باز میکنه


و با عروس زیباش که روی تخت نشسته بود مواجه میشه


آروم به سمتش میره


و از دو طرف شونش میگیره و بلندش میکنه.


الان رو به روی هم در فاصله کمی ایستادن.


کوک تور رو از روی صورت ا/ت به آرامی برمی‌داره...


کوک: نمیدونی چقدر دوست دارم ا/ت...حاضرم جونمو بدم اما یه لحظه درد نکشی
و بعد

لباش رو روی لبای ا/ت میزاره و...



ادامه دارد...

اسمات نمینویسممم
دیدگاه ها (۳۳)

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟒𝟐 کوک همینطور ا/ت رو می بوسید و آرام و...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟒𝟑 ویو ا/تنصف شب بود ساعت 3 هنوز خوابم ...

با تاخیر

بدون لایک و کامنت نخون

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

وقتی باهاش..... درخواستی

پارت ۷🖤❤️خوناشام خشن من ❤️ 🖤جونگ کوک : بسه دیگه دراز بکشا/ت:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط