دلم را زیرزیرکی نگاه میکنم .... دارد با خودش حرف می زند .

دلم را زیرزیرکی نگاه میکنم .... دارد با خودش حرف می زند .... دارد زیر پلکهایش آرام آرام، بی آنکه من بفهمم گریه می کند .... کمی هم رنگش پریده است ..... می ترسم!
من از این بی قراری هایش
از این سوختن هایش
از این نگرانی هایش
میترسم..
کاش دلم کمی با عقلم دردودل کند
ولی ابشان باهم به یک جوب نمی رود
بعد از کمی گفتگو باهم درگیر میشوند و
تقاصش را چشمانم باید پس دهند
من از این دل دل زدن هایش می ترسم!
خدایا به حال دلم خدایی کن
دیدگاه ها (۱)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

تکاپو پارت 101:باید بفهمم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...اولین پ...

پارت ۹۷ | «صبر می‌کنم...»شب اعتراف...هنوز تمام نشده بود.نسیم...

گاهی وقت‌ها بی‌آنکه بخواهم، شروع می‌کنم بلندبلند با بابام حر...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ هر بار که این ج...

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

سناریو از دشمنان تا عاشقان

.....پارت ششم....

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط