پارت ۱۴

پارت ۱۴
وقتی به سئول برگشتیم، فضای خانه کاملاً تغییر کرده بود.
تهیونگ یکی از نزدیک‌ترین افراد جونگکوک بود.
اما چیزی در نگاهش عجیب بود.
جونگکوک از من خواست تنها با او حرف نزنم.
_چرا؟
_چون بهش اعتماد ندارم.
_پس چرا هنوز کنارت کار می‌کنه؟
_چون دشمنی که جلوی چشمته، خطرناک‌تر از دشمنیه که نمی‌شناسی.
آن شب صدای در اتاقم آمد.
در را باز کردم.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
_یونا، باید چیزی بهت بگم.
_چی؟
نگاهش به گردنبندم افتاد.
_پدرت زنده‌ست.
دیدگاه ها (۱)

پارت سیزدهم شب کنار ساحل نشستیم.سرم رو روی شانه‌ی جونگکوک گذ...

پارت ۱۲صبح روز بعد تصمیم گرفتیم دوچرخه کرایه کنیم.جونگکوک که...

پارت هفتموقتی به خونه برگشتیم، تمام مسیر سکوت بینمون حاکم بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط