جی با تعجب گفت خواب ن ن

جی با تعجب گفت : خواب؟ نَ نَ!
دستش را روی گونه‌ی زبر تهیونگ می‌گذارد سپس زمزمه کرد : بابا، امروز... یانی عروسکم اوف شد. بومب! افتاد زمین.
تهیونگ یکی از پاهایش را زیر پتو تکان داد لبخندی محو گوشه‌ی لبش می‌نشیند سپس گفت : بومب؟... یانی گریه کرد؟
جی سرش را به گوش تهیونگ نزدیک می‌کند و پچ‌پچ کرد : بله... مَن بوس کَردَم. خوب شد! بابا هم اوف داره؟.... لبخند بیول ناخودآگاه روی لبش نشست واقعا از نظرش این پدر خسته و بچه شیطون دلتنگ زیبا ترین تصوری نقاشی بود
تهیونگ نفس عمیقی کشید بوی شامپوی توت‌فرنگی موهای جی خستگی‌اش را می‌شوید‌ سپس آرام گفت : بابا... فقط یکم... خسته هست ... جی برام قصه می‌گه؟
جی با هیجان نیم‌خیز شد سپس چشم اش افتاد به بیول با لبخند دستش را بلند کرد سپس به نشان دهنده بیا کوچولو صداش کرد نه با بلندی صدا .. بیول متعجب بود ولی آن چشم های عسلی جی. ا نتوانست از
قلم بندازد لبخند نرمی شد سپس نه نرمی بلند شد و به زیبایی که زن سمت تخت رفت لبه تخت نشست جی تند روی تخت دراز کشید تهیونگ پدر خسته ای که چشم هایش بسته بود حتی متوجه فرد سوم نبود سپس با لحن شیرینی پشمک گفت : قِصه! یکی بود... یکی... کمی فکر کرد
سپس تند گفت : نَ‌بُود! آقا گُلگُلی اومد... گفت "هاپ"! من ترسیدم... دُو دویدم پیش مامان... غمگین پلک زد : ولی من که مامان ندارم .. بیول هم شد سپس نرم پیشانی دختر را بوسید سپس محکم دست کوچیک جی را گرفت در سکوت و بدون حرفی تهیونگ ب
تهیونگ در حالی که ذهنش میان تصاویر مبهم سفر و صدای دخترش تاب می‌خورد گفت : آفرین... دختر شجاعِ بابا... آقا گلگلی رو... دور می‌کنیم... فردا...
جی انگشت کوچکش را توی گودی کف دست تهیونگ می‌گذاشت و تند گفت : بابا؟ برام چیژای خوشگل آولدی؟
تهیونگ زمزمه‌وار در حالی که کاملاً به خواب می‌رفت گفت : توی... چمدون... یه قصه آوردم... واسه جی... قصه ی... ماه و ستاره...
جی خودش را کاملاً روی بازوی تهیونگ می‌انداخت و سرش را روی سینه‌ی او گذشته : قصه... مالِ مَن... بابا... لالا...
صدای نفس‌های منظم و سنگین تهیونگ با زمزمه‌های زیرلبِ جی که دارد برای عروسکش تعریف می‌کند "بابا قصه آورده" در هم آمیخته می‌شدند
در سمت دیگر تخت بیول در سکوت نشسته و به این صحنه خیره شده بود . او به چهره‌ی رنگ‌پریده و دست‌های خسته‌ی تهیونگ نگاه میکرد و غمی سنگین روی سینه‌اش می‌نشست دلش گرفت وقتی می‌بیند تهیونگ چطور برای ساختن یک زندگی آرام برای آن‌ها خودش را در سفرهای کاری فرسوده .
بیول با دیدن این‌که تهیونگ حتی در اوج بی‌هوشی از خستگی سعی می‌کرد با کلماتِ بریده‌بریده جوابِ شیرین‌زبانی‌های جی را بدهد چشمانش از اشک گرم‌ شدند بیول زیر لب با خود زمزمه کرد ٫چقدر بارِ این زندگی روی شونه‌های تو سنگینه تهیونگ.. کاش می‌تونستم نیمی از این خستگی رو از تنت بردارم. نه من چیداری میگم٫
جی رو به بیول سپس با صدا نرم و آرام گفت : خانم بیول! بابا چلا همه‌ش می‌گه فردا؟ من الان قصه می‌خوام!
بیول آرام جلو رفت سپس دستش را روی شانه تهیونگ گذاشته و با لحنی مهربان و غمگین به جی گفت : هیس... جیِ قشنگم. بابا از راه خیلی دوری اومده. فرشته‌ها داشتن تو راه باهاش حرف می‌زدن برای همین الان خیلی خسته‌ست.
بیول دستِ سرد تهیونگ را که روی ملحفه بود، با ملایمت لمس کرد و در حالی که جی را به آغوش می‌کشد نگاهش را از صورتِ خسته‌ی مردی که تمام دنیای را بر شانه هایش داشت برنمی‌داشت همچنین جی خیلی شوکه به بیول نگاه می‌کرد تا حدی که چشم ازش برنمی‌داشت در سکوت .. چرا که انتظار این را دیگری نداشت شوینده بود از مادر بزرگش که، بیول عوض شده نه تا این حد دخترک ذهنش با شیرینی پر‌تر شد اینم از خانواده سه نفر جدید داستان..
دیدگاه ها (۵)

ته یانگ به چشمان مرد خیره شد اما آنچه دریافت میکرد سرمایی ب...

تنها میخواست که ته قلبش و حس جونگکوک را متوجه بشود تا عوض شد...

اتاق در سکوت نیمه‌تاریکی فرو رفته و تنها نوری ضعیف از لای در...

جونگکوک: چیه باید از شما اجازه می‌گرفتیم ته یانگ. روبه برادر...

دخترک با ترس پشت در تند گفت : نمیام... پدل منو می‌تونه بیول ...

تهیونگ خواست آن همه غرق بودنش را جمع کند سپس روی تخت نیم خیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط