گم کرد شبی راه و مسیرش به من افتاد

گم کرد شبی، راه و مسیرش به من افتاد
ناخواسته در تیر رسِ راهزن افتاد
در تیررس من گره انداخت به ابرو
آهسته کمان و سپر از، دست من افتاد
بی‌دغدغه، بی‌هیچ نبردی دلم آرام...
در دامِ دو تا چشم؛ دو شمشیرزن افتاد
می‌خواستم از او بگریزم... دلم اما ...
این کهنه رکاب ِ نفس از تاختن افتاد
لرزید دلم... مثل همان روز که چشمم
در کشور بیگانه به یک هموطن افتاد
درگیر خیالات خودم بودم و او گفت:
من فکر کنم چایی‌تان از دهن افتاد!
دیدگاه ها (۳)

دوست دارم که شبی باتو فراری بشوممنه سرمازده،از عشق بهاری بشو...

ڪاش میشد قلب من را تا ڪنیدانه هاے اشک من را جا ڪنیڪاش میشد ب...

وقتی دلم تنگ خودم میشهچشمامو می بندم خدا میشمعصرا دم خاموشی ...

قاب عکس تو توی دستم بوداشک در چشمهای خستم بودزندگی راضی از ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط