تا نگه کردم به چشمانت،,,,نمیدانم چه شد

تا نگه کردم به چشمانت،,,,نمیدانم چه شد
تا که دیدم روی خندانت،,,,نمیدانم چه شد

عشق بود آیا ؟ جنون ؟ هرگز ندانستم چه بود
تا سپردم دل به دستانت،,,,نمیدانم چه شد

تا که افتادم به دامت،رشته ی صبرم گسست
تا که خوردم تیرِ مژگانت،,,,نمیدانم چه شد

تا گرفتی دستهایم را،دلم دیوانه شد
تا نهادم سر به دامانت،,,,نمیدانم چه شد

گم شدم چون قایقی کهنه،میان موجها
در شبِ زلفِ پریشانت،,,,نمیدانم چه شد

بی وفا...رفتی و من با خاطراتت مانده ام
آن قرار و عهد و پیمانت ,,,نمیدانم چه شد

گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد،ولی
تا نگه کردم به چشمانت،,,,نمیدانم چه شد.
دیدگاه ها (۲)

در خیالات خودمدر زیر بارانی که نیستمی رسم با تو به خانه،از خ...

دیر که جواب میدهی نگران می شوم ...!می گویند نگرانی، عشق نیست...

خسته ام از تو و از مکر و ریا می فهمی..؟بی وفا بودنت و ژستِ و...

من که دلبسته سرمای شب پاییزمدردها دارم و از حس جنون لبریزمما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط