p1
p1
جالبه.....
قطره های اشک رو روی گونهم حس میکردم.
قلبم تیر میکشید
*اصلا حس خوبی نیست*
به پایین چشم میدوزم
سیاهی ای که شاید چند سال پیش با فکر کردن بهش تنم میلرزید حالا میخواد به آغوشش بیام
ازش استقبال میکنم
سرما به درونم رخنه میکنه.قطره اشک رو از گونم پاک میکنم.گریه فایده ای نداره
این چند وقته زیاد گریه کردم.....شاید دیگه نیازی به گریه نباشه.....شاید با استقبال از این آغوش همچی درست بشه
حرفم رو درست میکنم
شاید با استقبال از این آغوش همچی تموم بشه
البته که نباید بگم شاید.....قطعا همچی تموم میشه
به سرمایی که بدنم رو احاطه کرده بود توجهی نمیکنم
تنم میلرزه.با یادآوری چیز هایی که تو این یه سال برام اتفاق افتاده بود چشمام دوباره از اشک های داغ پر شد و گونمو نوازش کرد
با حس تماس اشکه گرمم با صورته سردم لرزی به تنم نشست
تو این یه سال کوفتی همه چیز تغییر کرد
تو این یه سال فهمیدم هیچوقت کافی نبودم
شاید برای خودم کافی بوده باشم.....ولی دیگران همیشه ازم توقعاتی داشتن که نمیتونستم نادیدشون بگیرم
اشک هام بیشتر شد
نمیخوام تو دنیایی باشم که هرچی تلاش میکنم هیچ اتفاقی برام نمیوفته
هرچی سعی میکنم بهترین باشم.....فقط عادت های بدم به چشم بقیه میاد
هیچوقت درست و حسابی تشویق نشدم
هیچوقت کسی نبود که بگه تو کافی ای...نیاز نیست که انقدر برای هیچ و پوچی که دیگران میخوان بجنگی
ولی من مجبورم بجنگم....و دیگه از جنگیدن الکی خستم.....خیلی خسته
برجنجوم حالا برام عجیب تر از همیشه شده
سرد،تیره،تاریک.....ترسناک
پام رو روی لبه باریک گذاشتم.
تو این دنیای کوفتی من حتی به عشق مزخرفم که هر روز شعله ور تر میشد نرسیدم
دنیا با من جنگ داره
آه سردی کشیدم.بخار از دهانم خارج شد
اشک هام امون نمیداد......
دست هام رو از هم باز کردم.آخرین آغوش من پایان این درهست
با اینکه همیشه دوست داشتم آخرین آغوشم،آغوش اون باشه
ولی خب تا به حال یک بار هم بغلش نکردم
جالبه.....
قطره های اشک رو روی گونهم حس میکردم.
قلبم تیر میکشید
*اصلا حس خوبی نیست*
به پایین چشم میدوزم
سیاهی ای که شاید چند سال پیش با فکر کردن بهش تنم میلرزید حالا میخواد به آغوشش بیام
ازش استقبال میکنم
سرما به درونم رخنه میکنه.قطره اشک رو از گونم پاک میکنم.گریه فایده ای نداره
این چند وقته زیاد گریه کردم.....شاید دیگه نیازی به گریه نباشه.....شاید با استقبال از این آغوش همچی درست بشه
حرفم رو درست میکنم
شاید با استقبال از این آغوش همچی تموم بشه
البته که نباید بگم شاید.....قطعا همچی تموم میشه
به سرمایی که بدنم رو احاطه کرده بود توجهی نمیکنم
تنم میلرزه.با یادآوری چیز هایی که تو این یه سال برام اتفاق افتاده بود چشمام دوباره از اشک های داغ پر شد و گونمو نوازش کرد
با حس تماس اشکه گرمم با صورته سردم لرزی به تنم نشست
تو این یه سال کوفتی همه چیز تغییر کرد
تو این یه سال فهمیدم هیچوقت کافی نبودم
شاید برای خودم کافی بوده باشم.....ولی دیگران همیشه ازم توقعاتی داشتن که نمیتونستم نادیدشون بگیرم
اشک هام بیشتر شد
نمیخوام تو دنیایی باشم که هرچی تلاش میکنم هیچ اتفاقی برام نمیوفته
هرچی سعی میکنم بهترین باشم.....فقط عادت های بدم به چشم بقیه میاد
هیچوقت درست و حسابی تشویق نشدم
هیچوقت کسی نبود که بگه تو کافی ای...نیاز نیست که انقدر برای هیچ و پوچی که دیگران میخوان بجنگی
ولی من مجبورم بجنگم....و دیگه از جنگیدن الکی خستم.....خیلی خسته
برجنجوم حالا برام عجیب تر از همیشه شده
سرد،تیره،تاریک.....ترسناک
پام رو روی لبه باریک گذاشتم.
تو این دنیای کوفتی من حتی به عشق مزخرفم که هر روز شعله ور تر میشد نرسیدم
دنیا با من جنگ داره
آه سردی کشیدم.بخار از دهانم خارج شد
اشک هام امون نمیداد......
دست هام رو از هم باز کردم.آخرین آغوش من پایان این درهست
با اینکه همیشه دوست داشتم آخرین آغوشم،آغوش اون باشه
ولی خب تا به حال یک بار هم بغلش نکردم
- ۱.۵k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط