𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰
آتش آرام میسوخت و نور نارنجی رنگش روی صورتشان افتاده بود . چند لحظه در سکوت گذشت تا اینکه جونگکوک با چشمهای نیمهباز، خیره به آتش گفت
جونگکوک : تهیونگ...
تهیونگ : هوم؟
جونگکوک : میتونم یه چیزی بگم؟
تهیونگ : آره
جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.
جونگکوک : از وقتی تو رو دیدم...همهچی عجیب شده
تهیونگ با گیجی نگاهش کرد
جونگکوک : اولش ازت متنفر بودم ؛ هنوزم بعضی وقتا ازت متنفرم
تهیونگ خندید و جونگکوک هم لبخند زد اما خیلی زود دوباره جدی شد
جونگکوک : ولی...
چند لحظه سکوت کرد ، انگار دنبال کلمات میگشت
جونگکوک : یه جایی بین همهی اون دعواها و فرارها و زخما...دیگه نتونستم بهت مثل قبل نگاه کنم ؛ وقتی کنارمی، احساس امنیت میکنم
صدایش کمی لرزید.
جونگکوک : و وقتی ازم دور میشی...نگران میشم
چند قطره اشک آرام از گوشهی چشمش پایین آمد
جونگکوک : فکر کنم...فکر کنم خیلی وقته که دوستت دارم
تهیونگ برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.گ و بعد آرام گفت
تهیونگ : فکر میکنم....تنها نیستی
جونگکوک سرش را کمی بلند کرد و با گیجی به تهیونگ نگاه کرد
تهیونگ : خب....چند بار خواستم بهت بگم
جونگکوک : پس چرا نگفتی؟
تهیونگ نگاهش رو به آتش دوخت
تهیونگ : چون تو اسیر من بودی و..... نمیخواستم احساساتم باعث بشه فکر کنی مجبور به موندنی
جونگکوک : من هیچوقت مجبور نبودم
تهیونگ دوباره نگاهش کرد
تهیونگ : میدونم
چند لحظه سکوت کردند ، بعد تهیونگ دستش را بالا آورد و اشک روی گونهی جونگکوک را پاک کرد
تهیونگ : منم دوستت دارم
جونگکوک لبخند زد اما اشکهایش هم بیشتر شد
جونگکوک : جدی؟
تهیونگ با لبخند گفت
تهیونگ : خیلی جدی
و انگشتش رو آروم روی گونهی خیس جونگکوک کشید
تهیونگ : حتی بیشتر از چیزی که باید
جونگکوک خندید؛ خندهای کوتاه میان اشک هایش
جونگکوک : تو خیلی احمقی
تهیونگ : میدونم
جونگکوک : و لجبازی
تهیونگ : اونم میدونم
جونگکوک : و...
تهیونگ حرفش رو قطع کرد
تهیونگ : ولی دوستم داری
جونگکوک چیزی نگفت و فقط لبخند زد . تهیونگ دستش را پشت گردن جونگکوک گذاشت و چند ثانیه مکث کرد ، بعد خیلی آروم لبهاش رو روی لب های جونگکوک گذاشت و بوسه ای کوتاه آروم رو شروع کرد . وقتی از هم فاصله گرفتند، پیشانیهایشان هنوز به هم تکیه داشت. آتش روبهرویشان آرام میسوخت و برای اولین بار... جنگ، دشمنی و تمام مرزهایی که بینشان کشیده شده بود، برای چند لحظه هیچ معنایی نداشت.
....ادامه دارد
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰
آتش آرام میسوخت و نور نارنجی رنگش روی صورتشان افتاده بود . چند لحظه در سکوت گذشت تا اینکه جونگکوک با چشمهای نیمهباز، خیره به آتش گفت
جونگکوک : تهیونگ...
تهیونگ : هوم؟
جونگکوک : میتونم یه چیزی بگم؟
تهیونگ : آره
جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.
جونگکوک : از وقتی تو رو دیدم...همهچی عجیب شده
تهیونگ با گیجی نگاهش کرد
جونگکوک : اولش ازت متنفر بودم ؛ هنوزم بعضی وقتا ازت متنفرم
تهیونگ خندید و جونگکوک هم لبخند زد اما خیلی زود دوباره جدی شد
جونگکوک : ولی...
چند لحظه سکوت کرد ، انگار دنبال کلمات میگشت
جونگکوک : یه جایی بین همهی اون دعواها و فرارها و زخما...دیگه نتونستم بهت مثل قبل نگاه کنم ؛ وقتی کنارمی، احساس امنیت میکنم
صدایش کمی لرزید.
جونگکوک : و وقتی ازم دور میشی...نگران میشم
چند قطره اشک آرام از گوشهی چشمش پایین آمد
جونگکوک : فکر کنم...فکر کنم خیلی وقته که دوستت دارم
تهیونگ برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.گ و بعد آرام گفت
تهیونگ : فکر میکنم....تنها نیستی
جونگکوک سرش را کمی بلند کرد و با گیجی به تهیونگ نگاه کرد
تهیونگ : خب....چند بار خواستم بهت بگم
جونگکوک : پس چرا نگفتی؟
تهیونگ نگاهش رو به آتش دوخت
تهیونگ : چون تو اسیر من بودی و..... نمیخواستم احساساتم باعث بشه فکر کنی مجبور به موندنی
جونگکوک : من هیچوقت مجبور نبودم
تهیونگ دوباره نگاهش کرد
تهیونگ : میدونم
چند لحظه سکوت کردند ، بعد تهیونگ دستش را بالا آورد و اشک روی گونهی جونگکوک را پاک کرد
تهیونگ : منم دوستت دارم
جونگکوک لبخند زد اما اشکهایش هم بیشتر شد
جونگکوک : جدی؟
تهیونگ با لبخند گفت
تهیونگ : خیلی جدی
و انگشتش رو آروم روی گونهی خیس جونگکوک کشید
تهیونگ : حتی بیشتر از چیزی که باید
جونگکوک خندید؛ خندهای کوتاه میان اشک هایش
جونگکوک : تو خیلی احمقی
تهیونگ : میدونم
جونگکوک : و لجبازی
تهیونگ : اونم میدونم
جونگکوک : و...
تهیونگ حرفش رو قطع کرد
تهیونگ : ولی دوستم داری
جونگکوک چیزی نگفت و فقط لبخند زد . تهیونگ دستش را پشت گردن جونگکوک گذاشت و چند ثانیه مکث کرد ، بعد خیلی آروم لبهاش رو روی لب های جونگکوک گذاشت و بوسه ای کوتاه آروم رو شروع کرد . وقتی از هم فاصله گرفتند، پیشانیهایشان هنوز به هم تکیه داشت. آتش روبهرویشان آرام میسوخت و برای اولین بار... جنگ، دشمنی و تمام مرزهایی که بینشان کشیده شده بود، برای چند لحظه هیچ معنایی نداشت.
....ادامه دارد
- ۴۵۴
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط