(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۲۸ (⁠♡)



احساس گرسنگي شديدي ميکردم. یاد جیمین و جوزف افتادم ...
احتمالا اونا هم خيلي گرسنه شون بود.
دلم نمیومد خودم یه چیزی بخورم در حالیکه اونا گرسنه
ان.. رفتم تو اشپزخونه
بايد يه فكري بکنم که همه مون از این وضع خلاص شیم.. یخچال رو باز کردم و چند تا وسیله برداشتم و تند مشغول درست کردن شدم و فیله مرغ سوخاری و یه کم پاستا و
سالاد درست کردم.
به ساعت نگاه کردم.
۸ غروب بود.
اخ خداا...
تلف شدیم از گشنگی..
دستامو شستم که صداي در اومد.
سر بلند کردم.
جیمز داغون و جوزف داغون تر
تند گفتم حتما باید خیلی گرسنه باشین..غذا پختم. جوزف دهن باز کرد که تند :گفتم هیچ بهونه اي هم پذيرفته
نیست..بخورين بعد هركاري دلتون میخواد بكنين. جیمز با لبخند خسته اي پشت میز نشست و گفت:وقتي لج
میکنه نباید جلوش در اومد.
و نگاهي بهم انداخت و بیحال و خبیث گفت: کاسه بشقاب تو سرت میشکونه..
سعی کردم لبخند عمیقمو جمع کنم و غذا ها رو توي ظرف
کشیدم و براي خودمو جدا ریختم.
جوزف داغون کنار جیمین نشست.
غذاها و سالاد و اب و لیوان روي ميز جلوشون گذاشتم که
جوزف گنگ به دستم نگاه کرد.
نفهمیدم به چي نگاه میکنه و رفتم سراغ غذاي خودم که جوزف اروم و گرفته :گفت قبلا اینکاره نبودي جیمین گنگ گفت چیکاره؟
جوزف پریدن با زن شوهر دار..
با نفس سنگین برگشتم و به جیمین نگاه کردم. صورتش خشك و جدي شد و اروم گفت نداره.. جوزف با غیض گفت: حلقه دستشه..
مجبور شدم دروغي سر هم بکنم و تند گفتم: حلقه دوستمه.. فوت شده.. به یادگار دستم میکنم.
جوزف نگام کرد.
سعی کردم عادي باشم و غذامو برداشتم و گفتم تو اتاق میخورم که شما راحت باشین.. نگران نورا هم
نباشین.. حواسم بهش هست.
و رفتم سمت اتاقم که جیمین عمیق گفت: ممنون إلا جانم..خيلي زحمت كشيدي
نفسم حبس شد و دستام دور ظرف سفت شد. اولین بار بود که اینطور گرم و با محبت ازم تشکر میکرد با بغض لبخند زدم و اروم رفتم سمت اتاقم و در رو بستم و اروم رو زمین نشستم و با حس خوبي مشغول خوردن غذام شدم. چند دقيقه اي سكوت كامل بود و بعد صداي جیمین رو شنیدم که :گفت اونجا چرا؟ برو تو اتاق من بخواب...
جوزف : نه...همینجا...
جیمین کلافه گفت: لوس نکن خودتو... من اینجا رو مبل
میخوابم.. تو برو تو اتاقم..
جوزف اروم گفت: نورا پیش
جیمین پیش الاست. به نظرم پیشش باشه بهتره..میتونه
مراقبش باشه ولی اگه میخوای بگم بیارتش..
جوزف-نه..خوبه..
دیدگاه ها (۱۳۶)

سلااااااام به همه خفنا دینا واو حالتون خوبه باید تو کامنت ها...

( 3 تفنگدار )پارت ۲۰۲لبش را گزید و همچنین از شدت استرس پاش ت...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۲۷ (⁠♡)چشماشو محکم به هم فشرد ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۲۶ (⁠♡) نفس عميقي کشید و گفت ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

My nurse

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط