#حکایت می گویند یکی از بزرگان نجف عیال را سه طلاقه کرده
#حکایت می گویند یکی از بزرگان نجف عیال را سه طلاقه کرده بود،
دیگر امکان رجوع نداشت، باید محلّلی پیدا می کرد تا خاتون را به عقد خویش درآورد و پس از همبستری، او را طلاق دهد، کاری بس دشوار و پر مخاطره بود، باید کسی مییافت که نه خاتون به او دل بندد و نه او به خاتون!
شیخ سر در گریبان به دنبال چاره بود، آخر خاتون جوان و زیبا و گل اندام بود، نکند محلّل جا خوش کند و خاتون را رها نسازد، یا خاتون محلّل را بر شیخ ترجیح دهد! دراین اندیشه بود که صدای انکر الاصوات آبحوضی در کوچه پیچید، صدا را به سرش انداخته بود که :
"آب حوض می کشیم" خودش از صدایش نتراشیده تر و نخراشیده تر بود، کچل و لوچ و پیس، با قدی کوتاه و چشمانی تنگ ودهانی دریده، دون مایه و بیفرهنگ، با پایی لَنگ، ازمال دنیا سطلی داشت و یک لولهنگ، آب حوض می کشید، نگاه به اوکفاره داشت و دیدنش درخواب صدقه، شیخ چون ارشمیدس فریاد کرد که:
"یافتم، یافتم" و سربرهنه به کوچه پرید، دیگر آبحوضی نمیدید، او واسطه وصال بود، دراو جمال یار میدید، او را به اندرون دعوت کرد و راز خویش با او در میان گذاشت، گفت:
"همیشه تو آب ما می کشی و اینک ما، همیشه یک درهم می ستاندی و اینک صد دینار، اما حواست باشد که زود کارت را بکنی و بروی!"
آبحوضی انگار در عرش پرواز می کرد، خانه شیخ را یکی از قصرهای بهشت میدید که درغرفه های آن حوریان منتظرند، او که عمریعزب بود و معذَّب و دست درآغوش خویشداشت، در دل خود گفت :
"صد دینار هم ندهی در خدمتم!"
اما به شیخ گفت:
"شما بر من ولایت دارید، امر امر شماست،"(امر مولوی است!)
القصه، برای اولین بار بود که دلی از عزا درآورد و کامروا با صد سکه دینار طلا از خانه شیخ بیرون آمد، سبکبال شده بود، انگار بر بال ملائک قدم می گذاشت، برعمر رفته افسوس می خورد و می گفت:"عجب کسب پر منفعتی!"
فردا صبح شیخ با صدای آبحوضی بیدار شد، از همیشه سحرخیزترشده بود و صدایش رساتر، اما چیز دیگری می گفت، او داد می زد:"مَن یَطلُب المُحَلِّل؟"
" کی محلّل می خواهد؟"
شیخ بیرون آمد و گفت:
"این چه بیآبرویی است که راه انداختهای؟"
آبحوضی –ببخشید محلّل– پاسخ داد: "راستش دیدم کارش راحتتر و درآمدش بیشتر است، شغلم را عوض کردم!!! #فردوس_برین
دیگر امکان رجوع نداشت، باید محلّلی پیدا می کرد تا خاتون را به عقد خویش درآورد و پس از همبستری، او را طلاق دهد، کاری بس دشوار و پر مخاطره بود، باید کسی مییافت که نه خاتون به او دل بندد و نه او به خاتون!
شیخ سر در گریبان به دنبال چاره بود، آخر خاتون جوان و زیبا و گل اندام بود، نکند محلّل جا خوش کند و خاتون را رها نسازد، یا خاتون محلّل را بر شیخ ترجیح دهد! دراین اندیشه بود که صدای انکر الاصوات آبحوضی در کوچه پیچید، صدا را به سرش انداخته بود که :
"آب حوض می کشیم" خودش از صدایش نتراشیده تر و نخراشیده تر بود، کچل و لوچ و پیس، با قدی کوتاه و چشمانی تنگ ودهانی دریده، دون مایه و بیفرهنگ، با پایی لَنگ، ازمال دنیا سطلی داشت و یک لولهنگ، آب حوض می کشید، نگاه به اوکفاره داشت و دیدنش درخواب صدقه، شیخ چون ارشمیدس فریاد کرد که:
"یافتم، یافتم" و سربرهنه به کوچه پرید، دیگر آبحوضی نمیدید، او واسطه وصال بود، دراو جمال یار میدید، او را به اندرون دعوت کرد و راز خویش با او در میان گذاشت، گفت:
"همیشه تو آب ما می کشی و اینک ما، همیشه یک درهم می ستاندی و اینک صد دینار، اما حواست باشد که زود کارت را بکنی و بروی!"
آبحوضی انگار در عرش پرواز می کرد، خانه شیخ را یکی از قصرهای بهشت میدید که درغرفه های آن حوریان منتظرند، او که عمریعزب بود و معذَّب و دست درآغوش خویشداشت، در دل خود گفت :
"صد دینار هم ندهی در خدمتم!"
اما به شیخ گفت:
"شما بر من ولایت دارید، امر امر شماست،"(امر مولوی است!)
القصه، برای اولین بار بود که دلی از عزا درآورد و کامروا با صد سکه دینار طلا از خانه شیخ بیرون آمد، سبکبال شده بود، انگار بر بال ملائک قدم می گذاشت، برعمر رفته افسوس می خورد و می گفت:"عجب کسب پر منفعتی!"
فردا صبح شیخ با صدای آبحوضی بیدار شد، از همیشه سحرخیزترشده بود و صدایش رساتر، اما چیز دیگری می گفت، او داد می زد:"مَن یَطلُب المُحَلِّل؟"
" کی محلّل می خواهد؟"
شیخ بیرون آمد و گفت:
"این چه بیآبرویی است که راه انداختهای؟"
آبحوضی –ببخشید محلّل– پاسخ داد: "راستش دیدم کارش راحتتر و درآمدش بیشتر است، شغلم را عوض کردم!!! #فردوس_برین
- ۱.۸k
- ۰۶ خرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط