پارت ازدواج تحمیلی
پارت ۱۳ ازدواج تحمیلی
بعد از آن روز شلوغ شهربازی، همه خسته بودند اما راضی.
همان شب، هوا کمکم تاریک شد. بچهها توی لباسهای راحتیشان روی پتوهای نرم لم داده بودند. یوکی هنوز آن دو تا خرگوش صورتی را محکم بغل کرده بود. یوری کنارش لم داده بود و کای آرام ترینشان بود، با چشمان سبزش که پلکهایش سنگین میشد.
ا.ت به دازای و چویا نگاه کرد و با لبخندی گفت: «هری پاتر ببینیم؟»
چویا ابرویش را بالا انداخت: «فکر نمیکردم تو... فیلم جادوگری دوست داشته باشی.»
دازای پوزخند زد: «احساساتی شدی، ا.ت؟»
ا.ت فقط شانه بالا انداخت: «یاد دوران بچگیام میافتد.»
---
دازای و چویا رفتند خوراکی بیاورند.
چند دقیقه بعد با یک سینی پر برگشتند — چیپس، پفک، میوهی رنگینکمانی، شکلات، و لیوانهای پر از آبمیوه.
یوکی ذوق زده گفت: «واای!»
یوری: «اول میوه، بعد شکلات.»
کای: ... (فقط نگاه کرد، اما یک تکه سیب را برداشت.)
فیلم شروع شد. هری پاتر توی کمد زیر پلهها بود. یوکی با چشمان درشت نگاه میکرد. یوری موهای نارنجیاش را از صورتش کنار زده بود تا بهتر ببیند. کای... خوابش برده بود.
ا.ت یوکی را توی بغلش گرفته بود، پتو روی همه کشیده بود. دازای و چویا هم کنارشان روی مبل بودند. دازای گهگاه پوزخند میزد و چویا با حوصله فیلم را نگاه میکرد.
---
نزدیک آخرهای فیلم...
جایی که هری با ولدمورت روبرو میشد...
نور همه جا پرید.
تلویزیون خاموش شد. چراغها خاموش شدند. همه چیز سیاه شد.
یوکی با ترس گفت: «مامان...»
ا.ت آرام گفت: «مشکلی نیست، فقط برق رفته. دازای، چویا، برید ببینید چی شده.»
دازای بلند شد: «احتمالاً فیوز.»
چویا همراه او از اتاق بیرون رفت.
صدای قدمهایشان توی راهرو کمکم دور شد.
---
تنها.
ا.ت نفس عمیقی کشید. یوکی را محکمتر توی بغلش گرفت. یوری دستش را روی بازوی ا.ت گذاشته بود. کای هنوز خواب بود.
چند ثانیه بعد...
ا.ت احساس کرد چیزی روی دهانش فشار میآورد.
پارچهای ضخیم و با بوی تند.
چشمهایش گرد شد. سعی کرد فریاد بزند، اما صدایی درنیامد.
یوکی را توی بغلش محکم چسبید. تمام قدرتش را جمع کرد تا دستهایش رها نشوند.
اما بدنش شل شده بود
_______
دستهایش بیحس شدند. انگشتهایش یکی یکی باز شدند. پلکهایش سنگین شدند.
صدای یوکی را شنید که با ترس گفت: «مامان؟ مامان!»
صدای یوری: «مامان ؟!»
و بعد... هیچی.
---
وقتی دازای و چویا برگشتند...
دازای گفت: «فیوز سوخته بود، درستش کردم.»
چویا: «داره روشن میشه...»
چراغها روشن شد.
تلویزیون دوباره تصویر آورد.
اما اتاق خالی بود.
پتوها کف زمین افتاده بودند. بستهی چیپس نصفه روی مبل مانده بود. آبمیوهها هنوز سر جایش بودند.
ا.ت نبود.
یوکی نبود.
یوری نبود.
کای نبود.
دازای پوزخندش برای همیشه پرید.
چویا ایستاد. صدا نداد. فقط مشتهایش را چنان فشرد که ناخنهایش کف دستش را بریدند.
یک لحظه سکوت مرده.
بعد چویا گفت: این شوخی خوبی نیست بیاین بیرون
چند دقیقه صبر کرد ولی کسی نیومد دیگه مطمعن شد این شوخی نیست دازای و چویا با وحشت بهم نگاه کردن
---
ادامه دارد...
بعد از آن روز شلوغ شهربازی، همه خسته بودند اما راضی.
همان شب، هوا کمکم تاریک شد. بچهها توی لباسهای راحتیشان روی پتوهای نرم لم داده بودند. یوکی هنوز آن دو تا خرگوش صورتی را محکم بغل کرده بود. یوری کنارش لم داده بود و کای آرام ترینشان بود، با چشمان سبزش که پلکهایش سنگین میشد.
ا.ت به دازای و چویا نگاه کرد و با لبخندی گفت: «هری پاتر ببینیم؟»
چویا ابرویش را بالا انداخت: «فکر نمیکردم تو... فیلم جادوگری دوست داشته باشی.»
دازای پوزخند زد: «احساساتی شدی، ا.ت؟»
ا.ت فقط شانه بالا انداخت: «یاد دوران بچگیام میافتد.»
---
دازای و چویا رفتند خوراکی بیاورند.
چند دقیقه بعد با یک سینی پر برگشتند — چیپس، پفک، میوهی رنگینکمانی، شکلات، و لیوانهای پر از آبمیوه.
یوکی ذوق زده گفت: «واای!»
یوری: «اول میوه، بعد شکلات.»
کای: ... (فقط نگاه کرد، اما یک تکه سیب را برداشت.)
فیلم شروع شد. هری پاتر توی کمد زیر پلهها بود. یوکی با چشمان درشت نگاه میکرد. یوری موهای نارنجیاش را از صورتش کنار زده بود تا بهتر ببیند. کای... خوابش برده بود.
ا.ت یوکی را توی بغلش گرفته بود، پتو روی همه کشیده بود. دازای و چویا هم کنارشان روی مبل بودند. دازای گهگاه پوزخند میزد و چویا با حوصله فیلم را نگاه میکرد.
---
نزدیک آخرهای فیلم...
جایی که هری با ولدمورت روبرو میشد...
نور همه جا پرید.
تلویزیون خاموش شد. چراغها خاموش شدند. همه چیز سیاه شد.
یوکی با ترس گفت: «مامان...»
ا.ت آرام گفت: «مشکلی نیست، فقط برق رفته. دازای، چویا، برید ببینید چی شده.»
دازای بلند شد: «احتمالاً فیوز.»
چویا همراه او از اتاق بیرون رفت.
صدای قدمهایشان توی راهرو کمکم دور شد.
---
تنها.
ا.ت نفس عمیقی کشید. یوکی را محکمتر توی بغلش گرفت. یوری دستش را روی بازوی ا.ت گذاشته بود. کای هنوز خواب بود.
چند ثانیه بعد...
ا.ت احساس کرد چیزی روی دهانش فشار میآورد.
پارچهای ضخیم و با بوی تند.
چشمهایش گرد شد. سعی کرد فریاد بزند، اما صدایی درنیامد.
یوکی را توی بغلش محکم چسبید. تمام قدرتش را جمع کرد تا دستهایش رها نشوند.
اما بدنش شل شده بود
_______
دستهایش بیحس شدند. انگشتهایش یکی یکی باز شدند. پلکهایش سنگین شدند.
صدای یوکی را شنید که با ترس گفت: «مامان؟ مامان!»
صدای یوری: «مامان ؟!»
و بعد... هیچی.
---
وقتی دازای و چویا برگشتند...
دازای گفت: «فیوز سوخته بود، درستش کردم.»
چویا: «داره روشن میشه...»
چراغها روشن شد.
تلویزیون دوباره تصویر آورد.
اما اتاق خالی بود.
پتوها کف زمین افتاده بودند. بستهی چیپس نصفه روی مبل مانده بود. آبمیوهها هنوز سر جایش بودند.
ا.ت نبود.
یوکی نبود.
یوری نبود.
کای نبود.
دازای پوزخندش برای همیشه پرید.
چویا ایستاد. صدا نداد. فقط مشتهایش را چنان فشرد که ناخنهایش کف دستش را بریدند.
یک لحظه سکوت مرده.
بعد چویا گفت: این شوخی خوبی نیست بیاین بیرون
چند دقیقه صبر کرد ولی کسی نیومد دیگه مطمعن شد این شوخی نیست دازای و چویا با وحشت بهم نگاه کردن
---
ادامه دارد...
- ۷۰۵
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط