به فصلی رسیده ام که...

به فصلی رسیده ام که...
نه روز دارد
نه شب...!
فقط غروب است
که روی غروب می افتد؛
آسمانی که وا نمی شود و
ابرهایی که نمی بارند‌؛
و زمینی که قهر است و
به آغوشم نمی گیرد...!
تنها صدای پنجه ی باد است
که سرم را پُر می کند و
دلم را خالی‌؛
میوه داده دلتنگی ام
نمی چینی...!
دیدگاه ها (۱)

کنارم که هستیموجی از عشق دیوانه ام میکندمیدانم هرچه دارم ا...

#سیاست_زنانه دهن بین نباش مادرم یا فلانی گفت که ممکنه این کا...

هر کجا باشی توآنجا را بهشتم می کنیتونباشی پیش منهرلحظه اخمو...

بانوی من!شعر آبرویم را برده است و واژگان رسوایت ساخته‌اندمن ...

دو روزه گریه می‌کنم، یه لحظه هم نمی‌گذره💔😭🖤🥀 #رهبر_شهیدمدو ر...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

بعضی دلتنگی‌ها اسم ندارند...بی‌صدا می‌آیند،در تمامِ وجودت ری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط