داستان مردی که متفاوت بود،مردی که پرنده هاروی شانه اش می
داستان مردی که متفاوت بود،مردی که پرنده هاروی شانه اش می نشستند،مردی که شاید خودش هم یک فرشته بود!اصلاًجدیدنیست،مردی که اتومبیل نداردولی اگرروزی سواراسب شاخ دارببینمش اصلاًوابداًتعجب نخواهم کرد؛مردی که ساده بودوسادگی رادوست دارد.اگریکروزبیایی وبگویی که دیشب درست وسط خیابان دوتافرشته دیده ای بخداهیچکس حرفت راباورنمیکندبه جزمردی که فرشته هارامیفهمد!یکبارفکرکردم نکندشازده کوچولوی داستان آنتوان دوسنت اگزوپری باشد؟بعدگفتم"نه!موهای شازده کوچولوطلایی بودند،مردقصه من که موهایش طلایی نیستند!حالااینکه مردقصه من موهایش چه رنگی اندبماند!قصه غصه انگیزمردداستان من ازروزی شروع شدکه،شروع کردبافرشته ها صحبت کند،آخرمیدانی،نیست که خیلی مهربان است،دوست داردباهمه حرف بزند،حالاهرچه میخواهندباشند،آدم ،پرنده،فرشته،گل،قاصدک،آسمان و.!
یکروزکه یک فرشته به طوراتفاقی آمده بودلب ایوان خانه مردقصه من!مردشروع کردبه حرف زدن بااو،ازروزگارگفت که چقدربیرحم است وچقدرعجیب واینکه چقدرتوی دنیاچیزهایی هست که باورش مشکل است،همه چیزراگفت وفرشته هم گوش دادوگوش داد،هرروزفرشته میآمدوهرروزمرد،قصه ای ازقصه های زندگی میگفت و..ادامه وگاهی ازعشق.گفتم"عشق"!مردقصه من،یکروزکه داشت داستان لیلی مجنون رابرای فرشته تعریف میکرد،یکهو،احساس کردکه چقدرعاشق فرشته شده است!فردای آنروزوقتی فرشته پرزدوآمدلب ایوان وبعدبالهایش راجمع کردوزیرآبشارطلایی موهایش قایمشان کرد،هرچقدرمنتظرماند،مردنیامدوروزبعدوروزبعدطفلک مردقصه من که ازعشق فرشته سخت بیمارشده بودحتی قادرنبودلب ایوان برود،مردمیدانست،فرشته خیلی خوب و مهربان وزیباست،همیشه به حرفهایش گوش میکند،هروقت دلش میگیردپیدایش میشود؛امااین راهم میدانست که عشق،فقط وفقط مال آدم هاست!میدانست که رفتنش لب ایوان بی فایده است!یکروز،دیگرتصمیمش راگرفت؛پیش خودش گفت: به جهنم که عشقم یکطرفه است،به ایوان رفت ولی انتظاربی حاصلش خسته کننده شده بود،قاصدکی ازراه رسیدوبه مرد گفت:فرشته من رافرستاده که بگویم مدتهامنتظرت شد،صبحهاوشبها،غروبهاوطلوعها،ولی تونبودی،نیامدی؛فرشته عادت جدیدی پیداکرده است.قاصدک ازآه مردتکانی خورد؛موهای سپیدش به یکسوحرکت کردنددوباره گفت:"به خیابان نگاه کن!مردغصه دارازایوان آویزان شد؛یک دخترموطلایی داشت به یک پیرزن کمک میکرد؛قاصدک روبه مردگفت:عادت جدیدفرشته دیگرعاشق کردن نیست؛کمک کردن است
یکروزکه یک فرشته به طوراتفاقی آمده بودلب ایوان خانه مردقصه من!مردشروع کردبه حرف زدن بااو،ازروزگارگفت که چقدربیرحم است وچقدرعجیب واینکه چقدرتوی دنیاچیزهایی هست که باورش مشکل است،همه چیزراگفت وفرشته هم گوش دادوگوش داد،هرروزفرشته میآمدوهرروزمرد،قصه ای ازقصه های زندگی میگفت و..ادامه وگاهی ازعشق.گفتم"عشق"!مردقصه من،یکروزکه داشت داستان لیلی مجنون رابرای فرشته تعریف میکرد،یکهو،احساس کردکه چقدرعاشق فرشته شده است!فردای آنروزوقتی فرشته پرزدوآمدلب ایوان وبعدبالهایش راجمع کردوزیرآبشارطلایی موهایش قایمشان کرد،هرچقدرمنتظرماند،مردنیامدوروزبعدوروزبعدطفلک مردقصه من که ازعشق فرشته سخت بیمارشده بودحتی قادرنبودلب ایوان برود،مردمیدانست،فرشته خیلی خوب و مهربان وزیباست،همیشه به حرفهایش گوش میکند،هروقت دلش میگیردپیدایش میشود؛امااین راهم میدانست که عشق،فقط وفقط مال آدم هاست!میدانست که رفتنش لب ایوان بی فایده است!یکروز،دیگرتصمیمش راگرفت؛پیش خودش گفت: به جهنم که عشقم یکطرفه است،به ایوان رفت ولی انتظاربی حاصلش خسته کننده شده بود،قاصدکی ازراه رسیدوبه مرد گفت:فرشته من رافرستاده که بگویم مدتهامنتظرت شد،صبحهاوشبها،غروبهاوطلوعها،ولی تونبودی،نیامدی؛فرشته عادت جدیدی پیداکرده است.قاصدک ازآه مردتکانی خورد؛موهای سپیدش به یکسوحرکت کردنددوباره گفت:"به خیابان نگاه کن!مردغصه دارازایوان آویزان شد؛یک دخترموطلایی داشت به یک پیرزن کمک میکرد؛قاصدک روبه مردگفت:عادت جدیدفرشته دیگرعاشق کردن نیست؛کمک کردن است
- ۱.۰k
- ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط