بیاعتماد
#بیاعتماد_30
(از زبان کانیا)
چشمامو باز کردم..
دستمو رو سرم گذاشتم نیم خیز شدم..
+اینجا..اینجا دیگه کجاست..
/او.. بالاخره به هوش اومدین...
+من کجام؟!
-عاا.. اینجا بیمارستانه..
هم..همسرتون تا الان پیشتون بودن الانم دکتر صداشون کرد...
با یادآوری اتفاقات اشک تو چشمام حلقه زد...
+بورام...دخترم...
ج..ئون بورام...
میدونی کجاست؟!
پرستار دستپاچه گفت:
م..من..من چیزی نمیدونم
و فورا به بیرون از اتاق رفت..
دستمو رو صورتم کشیدم
+چیمیشد اگه همش خواب بود؟!🥺
در باز شد و قامت کوک تو چهار چوب در نمایان شد..
-خوبی؟
+بورام کجاست؟
نزدیکتر اومد و گفت:
تو بهشت..
هقی زدم و گفتم:
کوک، بورام کجاست؟
-میدونی چهار روز بیهوش بودی!
تازه منظورشو فهمیدم...
دستمو رو قفسه سینم گذاشتم و نفس پر از دردی کشیدم...
با چشمای گریون بهش زل زدم و با صدای تقریبا بلند گفتم:
+بدون من..! بدون من مراسمشو گرفتین؟!
بدون من بورامو راهیه بهشت کردین هاااا...
(از زبان کانیا)
چشمامو باز کردم..
دستمو رو سرم گذاشتم نیم خیز شدم..
+اینجا..اینجا دیگه کجاست..
/او.. بالاخره به هوش اومدین...
+من کجام؟!
-عاا.. اینجا بیمارستانه..
هم..همسرتون تا الان پیشتون بودن الانم دکتر صداشون کرد...
با یادآوری اتفاقات اشک تو چشمام حلقه زد...
+بورام...دخترم...
ج..ئون بورام...
میدونی کجاست؟!
پرستار دستپاچه گفت:
م..من..من چیزی نمیدونم
و فورا به بیرون از اتاق رفت..
دستمو رو صورتم کشیدم
+چیمیشد اگه همش خواب بود؟!🥺
در باز شد و قامت کوک تو چهار چوب در نمایان شد..
-خوبی؟
+بورام کجاست؟
نزدیکتر اومد و گفت:
تو بهشت..
هقی زدم و گفتم:
کوک، بورام کجاست؟
-میدونی چهار روز بیهوش بودی!
تازه منظورشو فهمیدم...
دستمو رو قفسه سینم گذاشتم و نفس پر از دردی کشیدم...
با چشمای گریون بهش زل زدم و با صدای تقریبا بلند گفتم:
+بدون من..! بدون من مراسمشو گرفتین؟!
بدون من بورامو راهیه بهشت کردین هاااا...
- ۷.۹k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط