پارت ۸:اسیر در وجودت

پارت ۸:اسیر در وجودت
"خب، ممکنه گاهی اوقات، رویا هایی که همیشه تصور می کردم، واقعی شن؟"
(Rose)
شک شدید و باور نکردنی بود.
این ملاقات، اونم بعد ۵ سال، به قلب هردوی آنها جان تازه ای بخشید.
انگار که گل ها دوباره شکوفه داده باشن، هرچند که الان، فصل سرما بود.
حس می کردند پروانه ها در قلبشان به پرواز در آمده اند.
هردوی آنها در درون خوشحال و هیجان زده بودند اما در ظاهر، شبیه دوتا غریبه به هم نگاه کردند.
تهیونگ می خواست بیشتر نگاهش کند، از دیدنش هرگز سیر نمی شد.
اما لعنت به آن مردی که به این روز انداختش. خون زیادی از دست داده بود.
و به ثانیه نرسید که چشم هاش آروم بسته شدن.
سولار بدون اینکه خودش هم متوجه بشه فورا گرفتش.
و هیچ اهمیتی نداد که لباسش کاملا سفیده.
در حال حاضر، تنها چیزی که براش مهم بود، مردی بود که با چشم های بسته اش، بازهم قلبش را می لرزاند.
با یک دستش تهیونگ رو نگه داشته بود. تهیونگ، کاملا روی سولار افتاده بود تموم وزنش روی شونه ی سولار سنگینی می کرد. درست مثل بچه ای که توی آغوش مادرش به خواب رفته. منتها یه بچه غول.
فورا تلفنش را در آورد و شماره ی یوجین رو گرفت.
"میتونی بیای؟"
"لوکیشن میدم"
~~~~~~~~~~
۱۰ دقیقه بعد. یوجین با ماشین لوکس و مشکی رنگش دقیقا جلوی سولار پارک کرد. با عجله بیرون زد و با دیدن تهیونگ خشکش زد. اولین سوال در ذهنش:اون اینجا چیکار میکنه؟
"من توی مسیر خودم بودم که بهش برخوردم. ظاهرا بهش حمله شده"
اینا اصولا توضیح نبود.
توجیه بود.
"ببرش بیمارستان"
متنفر بود که توی عمارت ببینتش.
اونم بعد ۵ سال.
"اون آدم مشهوریه. می برمش عمارت"
"سوار شو"
سولار بدون مکث گفت.
"نمی خوام. فعلا بیرون می مونم. از جایی که اون توش باشه خوشم نمیاد"
میدونست اصرار کردن فایده ای نداره.
"در تماسیم"
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷:در خاطراتت، مرا به آغوش بکش"چشمانش همچو اقیانوسی طوفا...

پارت ۶:شب هایی از لس آنجلس"من عاشقت بودم، هستم، و خواهم ماند...

پارت ۳:ملاقات پیش بینی نشده"دیدنش برام مثل رویا بود. رویایی ...

پارت ششم:جنگ برای او(Rose)جلوی عمارت همیشه باشکوه کیم ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط