دلتنگی شبیه یک سرما خوردگی خفیف میماند که اولش با سوزش گ

.دلتنگی شبیه یک سرما خوردگی خفیف میماند که اولش با سوزش گلو شروع میشود دقیقا همان جا تو میدانی که قرار است سرما بخوری
اما باز هم میگویی بیخیال چیزی نمیشود که، فردا که میشود
از شدت درد گلو و سوزش اش از زمین و زمان شاکی میشوی
که چرا یک روز زودتر پیشگیری نکردی
دلتنگی هم دقیقا همین است
ابتدایش خیال میکنی تمام میشود چیزی نیست و دستانِ کسی که با تمام وجودش میخواهدت را رها میکنی و میروی
اما دقیقا چند روز بعد دلت هوایش را میکند
و بهتر است بگویم دلتنگش میشوی
و همان زمان است که با خودت میگویی
کاش رهایش نکرده بودم
شبیه گلو درد های سرما خوردگی است
میسوزاند وجودت را این دردِ بی دوای دلتنگی!
دیدگاه ها (۲)

ای کاش مـردماز عقربه های ساعتمی آموختند که وقتـی از کنار هم ...

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی ...

همیشه یک نفرپشتِ شلوغی های خیالت هستکه مدام دوستت دارد ...که...

مرا کاش مجالیبه اندازه‌ی یک پرسه زدندر هیاهوی شب و خواب تو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط