V
ŝŧŗãŋğë Ł♥VĘ⁷
سیسیلیا دوباره نوشت. : میتونم بهت اعتماد کنم؟
ریندو هنوز توی شوک بود و با بهت سرشو تکون داد
ریندو : ا...اره...
سیسیلیا نوشت : من یه نیمه انسانم...
ریندو نزدیک بود بیفته زمین. لبه میز رو گرفت و با چشم های گرد و بدن لرزان به نوشته زل زده بود ، هضمش واقعا سخت بود.
ریندو نمیتونست حرف بزنه ، زبونش بند اومده بود. سیسیلیا که همه چی رو متوجه سد دوباره نوشت : لطفا چشماتو ببند.
ریندو فقط در سکوت چشمامو بست ، یه صدای تلپ شنید که خدس زد سیسیلیا از میز پایین رفت و بعد چند ثانیه ، یه چیز گرم رو دور ش حس کرد ، دو تا دست. چشماشو باز کرد ولی چیزی رو که دید باور نمیکرد. گربه ای نبود ، بجاش یه دختر هم تقریبا هم قد خودش بود تا گوش و دم گربه ای سفید و یه لباس کوتاه و سرهم سفید و بدن لاغر با موهای سفید بلند بود که ریندو رو بغل کرده بود. تا چند دقیقه سکوت بود که ریندو هم یهو محکم دستشو دور سیسیلیا انداخت و بغلش کرد و سرشو برد داخل گردن سیسیلیا.
ریندو : سیسیل...این واقعا خودتی؟🥺
سیسیل : اره...خودمم...ببخش که زود تر بهتـــ
ریندو : عاشقتم!😳( بچه ها این استیکر خجالته)
سیسیل : چ...چی؟
ریندو : حتی وقتی که گربه بودی هم دوستت داشتم فقط...فکر میکردم یه گربه و انسان نمیتونن با هم باشن ، احمقانه هس...ولی حالا! تو اینجا توی بغلمی...شکل یه انسان..
سیسیل : ولی من که انسان نیستم...من یه نیمه انسانم...
ریندو : اونش مهم نیست ، اینکه الان دارمت مهمه
سیسیل : مگه قبلش نداشتی؟
ریندو : اره...داشتم ، ولی نه اینطوری.
بلاخره همو ول کردن و ریندو به کل سیسیلیا نگاه کرد ، چه بدن خوبی داشت! ریندو داشت وسوسه میشد ولی خودشو کنترل کرد.
سیسیل : ر...ریندو منم...دوستت دارم. با سرخی*
ریندو : سیسیل...منو ببین.
سیسیلیا سرشو بالا اورد و ریندو رو نگاه کرد و ریندو هم توی چشمای ابی سیسیلیا زل زد و بعد چونه اش رو گرفت و یه بوسه طولانی و درست و خسابی از سیسیلیا گرفت. بعد بوسه ریندو و سیسیلیا روی تخت نشستن.
سیسیل : لباسام...
ریندو : همینجوری خوبه امشب تو بغل من بخواب ، با همینا. فردا میریم برات لباس بخرم.
سیسیل : ممنونم ریندو.
ریندو : یه سوال داشتم.
سیسیل : بپرس
ریندو : چرا تا الان خودتو بهم نشون ندادی؟ چرا همون شبی که پیدات کردم نشونم ندادی؟
سیسیل : خب راستش میترسیدم...اون شب...
*فلش بک به همون شب از دید سیسیلیا *
سیسیلیا خیلی اتفاقی از یه دنیای دیگه محکوم به اینجا شده بود ، چند تا مرد اون رو پیدا کرده بودن و برده بودن به بازار سیاه تا اونو با قیمت زیادی به پولدارا بفروشن و ازش پول در بیارن.
چند روز بود هیچی نخورده بود و اون مرد فروشنده هم چیزی بهش نمیداد ، ضعیف و ناتوان بود و حتی جلوی مغازه ، با زنجیر بسته شده بود. یه شب که دیگه خیلی اذیت و عصبی بود با ذره قدرتی که براش مونده بود قفل زنجیر رو باز کرد و یواشکی از دست اداما فرار کرد ، ولی خیلی طول نکشید که یکیشون دیدش و زنگ بقیه زد و گروهی ازشون گذاشتن دنبالش ، جایزه بگیر ها و دلال ها و قاچاقچیا ، سیسیلیا با ضعف و پاهای ضعیف تا توان داشت از دستشون فرار کرد و وقتی پیچید توی یه کوچه به بن بست خورد.
.
.
.
.
.
.
.
دوتا پارت گذاشتم . شرط پارت بعد ۱۵ لایک و ۱۰ کام هس👍🥺
سیسیلیا دوباره نوشت. : میتونم بهت اعتماد کنم؟
ریندو هنوز توی شوک بود و با بهت سرشو تکون داد
ریندو : ا...اره...
سیسیلیا نوشت : من یه نیمه انسانم...
ریندو نزدیک بود بیفته زمین. لبه میز رو گرفت و با چشم های گرد و بدن لرزان به نوشته زل زده بود ، هضمش واقعا سخت بود.
ریندو نمیتونست حرف بزنه ، زبونش بند اومده بود. سیسیلیا که همه چی رو متوجه سد دوباره نوشت : لطفا چشماتو ببند.
ریندو فقط در سکوت چشمامو بست ، یه صدای تلپ شنید که خدس زد سیسیلیا از میز پایین رفت و بعد چند ثانیه ، یه چیز گرم رو دور ش حس کرد ، دو تا دست. چشماشو باز کرد ولی چیزی رو که دید باور نمیکرد. گربه ای نبود ، بجاش یه دختر هم تقریبا هم قد خودش بود تا گوش و دم گربه ای سفید و یه لباس کوتاه و سرهم سفید و بدن لاغر با موهای سفید بلند بود که ریندو رو بغل کرده بود. تا چند دقیقه سکوت بود که ریندو هم یهو محکم دستشو دور سیسیلیا انداخت و بغلش کرد و سرشو برد داخل گردن سیسیلیا.
ریندو : سیسیل...این واقعا خودتی؟🥺
سیسیل : اره...خودمم...ببخش که زود تر بهتـــ
ریندو : عاشقتم!😳( بچه ها این استیکر خجالته)
سیسیل : چ...چی؟
ریندو : حتی وقتی که گربه بودی هم دوستت داشتم فقط...فکر میکردم یه گربه و انسان نمیتونن با هم باشن ، احمقانه هس...ولی حالا! تو اینجا توی بغلمی...شکل یه انسان..
سیسیل : ولی من که انسان نیستم...من یه نیمه انسانم...
ریندو : اونش مهم نیست ، اینکه الان دارمت مهمه
سیسیل : مگه قبلش نداشتی؟
ریندو : اره...داشتم ، ولی نه اینطوری.
بلاخره همو ول کردن و ریندو به کل سیسیلیا نگاه کرد ، چه بدن خوبی داشت! ریندو داشت وسوسه میشد ولی خودشو کنترل کرد.
سیسیل : ر...ریندو منم...دوستت دارم. با سرخی*
ریندو : سیسیل...منو ببین.
سیسیلیا سرشو بالا اورد و ریندو رو نگاه کرد و ریندو هم توی چشمای ابی سیسیلیا زل زد و بعد چونه اش رو گرفت و یه بوسه طولانی و درست و خسابی از سیسیلیا گرفت. بعد بوسه ریندو و سیسیلیا روی تخت نشستن.
سیسیل : لباسام...
ریندو : همینجوری خوبه امشب تو بغل من بخواب ، با همینا. فردا میریم برات لباس بخرم.
سیسیل : ممنونم ریندو.
ریندو : یه سوال داشتم.
سیسیل : بپرس
ریندو : چرا تا الان خودتو بهم نشون ندادی؟ چرا همون شبی که پیدات کردم نشونم ندادی؟
سیسیل : خب راستش میترسیدم...اون شب...
*فلش بک به همون شب از دید سیسیلیا *
سیسیلیا خیلی اتفاقی از یه دنیای دیگه محکوم به اینجا شده بود ، چند تا مرد اون رو پیدا کرده بودن و برده بودن به بازار سیاه تا اونو با قیمت زیادی به پولدارا بفروشن و ازش پول در بیارن.
چند روز بود هیچی نخورده بود و اون مرد فروشنده هم چیزی بهش نمیداد ، ضعیف و ناتوان بود و حتی جلوی مغازه ، با زنجیر بسته شده بود. یه شب که دیگه خیلی اذیت و عصبی بود با ذره قدرتی که براش مونده بود قفل زنجیر رو باز کرد و یواشکی از دست اداما فرار کرد ، ولی خیلی طول نکشید که یکیشون دیدش و زنگ بقیه زد و گروهی ازشون گذاشتن دنبالش ، جایزه بگیر ها و دلال ها و قاچاقچیا ، سیسیلیا با ضعف و پاهای ضعیف تا توان داشت از دستشون فرار کرد و وقتی پیچید توی یه کوچه به بن بست خورد.
.
.
.
.
.
.
.
دوتا پارت گذاشتم . شرط پارت بعد ۱۵ لایک و ۱۰ کام هس👍🥺
- ۲.۰k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط