چشم تو کتابیست که تلیف ندارد

چشم تو کتابیست که تألیف ندارد
آوای تو نشریست که تصنیف ندارد
پاییز شد و من که سوادم به قدت نیست
تا مشق پر از رنگ تو تکلیف ندارد
هی برگ نریز برگ نریز بر دل من که
این فصل غم آویز که تنظیف ندارد
تا چند تو را شعر بگویم و نباشی
این شاعر سرخورده که تضعیف ندارد
گفتم که فراموش نکن عاشق تو من
من آنکه تو را عاشق و تحلیف ندارد
دیدگاه ها (۴)

این چیست که چون دلهره افتاده به جانمحال همه خوب است، من اما ...

مثل ِ من در عاشقی تبدار ِ دل بودی ؟ نبودی !خود طبیب ِ واله‌ا...

باران عشقمیّ و اگر خوش نباری امهرلحظه غرق فاجعه یِ بی قراری ...

برای من حسابت باید از مردم جدا باشد که خوشبختی کنارت قصه ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط