بی مرزتر از عشقم و بی خانه‌تر از باد

بی مرزتر از عشقم و بی خانه‌تر از باد
ای فاتح بی لشگر من خانه‌ات آباد

حافظ به تمسخر به دلم گفت فلانی
دیریست که دلـدار پیـامی نفرستاد

دور از تو فقط طعنه خورِ مردمِ شهرم
مجنـونم و یک شاعرِ دیوانهٔ دل شاد

دستم به جدایی برسد، رحم ندارم
بد شد "گذرِ پوست به دبّاغ نیفتاد"

با اینکه دلـم گفته مدارا کنم امّا
ای داد از این دوری و از عشق تو بی داد ..
دیدگاه ها (۸۰)

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های رازآخر مرا شناختی ای چشم آشناچ...

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می‌دانمچرا بیهوده می‌گوئی، د...

من کی‌ام تا دل نبازم پیش چشم کینه‌جویتکاین سیه با یک اشارت ب...

من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودمچون سایه عدم بود سراپایِ وجو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط