از تو دلگیرم نمیدانم که میدانی ...

از تو دلگیرم نمیدانم که میدانی هنوز؟

یا که از شرمندگی از دیده پنهانی هنوز؟

هر چه آمد بر سرم از مهربانیهای توست

چون که از مهر و وفا چیزی نمیدانی هنوز

خون دل در چشم غمناکم تماشا کردنیست

تا چه دیدی در تماشاخانه گریانی هنوز؟

خوب میدانم که میدانی نمی بخشم ترا

اشک اگر آورده باشی یا که نالانی هنوز

دست در دستم نهادی تا که آبادم کنی

ای بسا ویران تو بودی چونکه ویرانی هنوز

عقده های کهنه در پستوی دل نم کرده اند

تو همان مشتی نمک بر زخم سوزانی هنوز

سر به زیر افکنده ای چیزی نمیگوئی چرا؟

گوئیا از آنچه کردی خود پشیمانی هنوز

دیده ی گریان تو دل ر ا هراسان میکند

تا چه خواهد شد سرانجامم پریشانی هنوز

از خدا دم میزنی اما نمیدانی که من

ای دریغا تازه فهمیدم که شیطانی هنوز
دیدگاه ها (۶)

خدا بازیچه نیستدر دلم افتاده روزی بی وفائی میکن...

پشت روز روشنم، شام سیاهی دیگر استآنچه آن را کوه خواندم، پرتگ...

گمان کردم که او عـــاشق ترین عـــاشق در این دنیاستگمان کردم ...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانیتو را با لهجه‌ی گلهای نیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط