[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³⁸
صدای بستهشدنِ محکمِ درِ فلزیِ زیرزمین توی فضای ساکتِ اتاق پیچید و جونکوک رفت. اما همون یک جمله و دست کشیدنش روی موهای آلیس، انگار یه بمبِ خبری وسطِ جمع منفجر کرده بود!
برای چند ثانیهی کشنده، هیچکس حرفی نزد.
تهیونگ که تبلتِ نظامی دستش بود، جوری خشکش زده بود که نزدیک بود دستگاه از دستش سُر بخوره و بیفته روی سنگهای مرمر! چشماش رسماً از حدقه زده بود بیرون و دهنش نیمهباز مانده بود. نگاهش مدام بین درِ بستهشده و آلیس میچرخید.
یکدفعه تهیونگ تبلت رو کوبید روی میز، دو تا دستش رو گذاشت روی سرش و با صدای بلند زدم زیر خنده:
«پشمام! خدایی یکی بیاد به من بگه اشتباه شنیدم! جونکوک؟ جئونذجونکوک به یکی گفت "زنده بمون تا برگردم لجبازیات رو جمع کنم"؟! اونم با اون لحن؟! بابا این پسره تا دیروز به بقیه فقط دستورِ تیر صادر میکرد!»
نینا هم که از قبل شستش خبردار شده بود، دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره. دستش رو گذاشت جلوی دهنش، شونههاش از شدتِ خنده لرزید و با چشمهای باریکشده و پُر از شیطنت زل زد به آلیس.
نینا رفت نزدیکتر، یه آرنج زد به پهلوی آلیس و زیر گوشش با صدای بلند گفت:
«دیدی گفتم؟! آلیس جون، دیدی چطوری جلوی بابا و تهیونگ اعتراف کرد؟! پسرِ مغرورِ خاندانِ جئون رسماً داره جلوت کم میاره! مگه نه بابا؟»
جینوو که تمام این مدت خونسرد تکیه داده بود به پیپش، دودِ ملایمی بیرون داد. نگاهِ عمیق و باتجربهاش روی آلیس که صورتش از حرص و خجالت قرمز شده بود، مکث کرد. لبخندِ محو و باابهتی گوشهی لبش نشست.
جینوو پیپش رو آورد پایین، آروم سرش رو تکون داد و با صدای رسایش گفت:
«توی این ۲۵ سال، اولینباری بود که دیدم جونکوک قبلِ رفتن به یه عملیاتِ خطری، فکرش پیشِ کسی غیر از هدفِ جنگ باشه. آلیس... ظاهراً تو تنها کسی هستی که تونستی این کوه یخ رو تکون بدی.»
آلیس حس کرد داغیِ عجیبی از گردنش زده بالا تا تهِ گوشهاش! موهای گوجهایش رو که جونکوک کلافه و بههمریخته کرده بود، با عجله و حرص باز کرد. موهای مشکی و بسیار بلندش پخش شد روی شانههاش و تا نزدیکِ کمرش پایین آمد.
آلیس دستهاش رو زد به کمرش، چونهاش رو داد بالا، چشمهای خاکستریش رو باریک کرد و با پوزخندِ لجبازانه و صدای حرصدارش رو کرد به تهیونگ و نینا:
«هی! شما دو تا کلاً دیوونه شدید؟! اون پسرهی مغرور فقط داشت برام خط و نشان میکشید! کدوم کم آوردن؟! اون فقط بلده بلوا به پا کنه تا رو اعصابِ من بره! اصلاً هم فکرش پیشِ من نیست، داره میره خالیبندی کنه و برگرده!»
تهیونگ دستهاش رو به نشانه تسلیم آورد بالا، با حالت مسخرهای زانو زد و گفت:
«باشه تو راست میگی آلیس خانم! ما کلاً کور بودیم و ندیدیم چطوری موقع رفتن با اون صدای بمش زیر گوشت زمزمه میکرد! فقط مواظب باش وقتی برگشت، توی لجبازی ازش رو دست نخوری!»
آلیس بالشتکِ روی صندلیِ کنارش رو برداشت و با تمامِ توان پرت کرد سمتِ تهیونگ! تهیونگ جاخالی داد و صدای خندهی نینا و تهیونگ کلِ زیرزمین رو برداشت.
آلیس موهای بلندش رو داد پشت گوشش، دندونهاش رو کوبید روی هم و زیر لب غرید:
«صبر کن برگرده... جوری باهاش کلکل کنم که خودش پشیمون بشه!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³⁸
صدای بستهشدنِ محکمِ درِ فلزیِ زیرزمین توی فضای ساکتِ اتاق پیچید و جونکوک رفت. اما همون یک جمله و دست کشیدنش روی موهای آلیس، انگار یه بمبِ خبری وسطِ جمع منفجر کرده بود!
برای چند ثانیهی کشنده، هیچکس حرفی نزد.
تهیونگ که تبلتِ نظامی دستش بود، جوری خشکش زده بود که نزدیک بود دستگاه از دستش سُر بخوره و بیفته روی سنگهای مرمر! چشماش رسماً از حدقه زده بود بیرون و دهنش نیمهباز مانده بود. نگاهش مدام بین درِ بستهشده و آلیس میچرخید.
یکدفعه تهیونگ تبلت رو کوبید روی میز، دو تا دستش رو گذاشت روی سرش و با صدای بلند زدم زیر خنده:
«پشمام! خدایی یکی بیاد به من بگه اشتباه شنیدم! جونکوک؟ جئونذجونکوک به یکی گفت "زنده بمون تا برگردم لجبازیات رو جمع کنم"؟! اونم با اون لحن؟! بابا این پسره تا دیروز به بقیه فقط دستورِ تیر صادر میکرد!»
نینا هم که از قبل شستش خبردار شده بود، دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره. دستش رو گذاشت جلوی دهنش، شونههاش از شدتِ خنده لرزید و با چشمهای باریکشده و پُر از شیطنت زل زد به آلیس.
نینا رفت نزدیکتر، یه آرنج زد به پهلوی آلیس و زیر گوشش با صدای بلند گفت:
«دیدی گفتم؟! آلیس جون، دیدی چطوری جلوی بابا و تهیونگ اعتراف کرد؟! پسرِ مغرورِ خاندانِ جئون رسماً داره جلوت کم میاره! مگه نه بابا؟»
جینوو که تمام این مدت خونسرد تکیه داده بود به پیپش، دودِ ملایمی بیرون داد. نگاهِ عمیق و باتجربهاش روی آلیس که صورتش از حرص و خجالت قرمز شده بود، مکث کرد. لبخندِ محو و باابهتی گوشهی لبش نشست.
جینوو پیپش رو آورد پایین، آروم سرش رو تکون داد و با صدای رسایش گفت:
«توی این ۲۵ سال، اولینباری بود که دیدم جونکوک قبلِ رفتن به یه عملیاتِ خطری، فکرش پیشِ کسی غیر از هدفِ جنگ باشه. آلیس... ظاهراً تو تنها کسی هستی که تونستی این کوه یخ رو تکون بدی.»
آلیس حس کرد داغیِ عجیبی از گردنش زده بالا تا تهِ گوشهاش! موهای گوجهایش رو که جونکوک کلافه و بههمریخته کرده بود، با عجله و حرص باز کرد. موهای مشکی و بسیار بلندش پخش شد روی شانههاش و تا نزدیکِ کمرش پایین آمد.
آلیس دستهاش رو زد به کمرش، چونهاش رو داد بالا، چشمهای خاکستریش رو باریک کرد و با پوزخندِ لجبازانه و صدای حرصدارش رو کرد به تهیونگ و نینا:
«هی! شما دو تا کلاً دیوونه شدید؟! اون پسرهی مغرور فقط داشت برام خط و نشان میکشید! کدوم کم آوردن؟! اون فقط بلده بلوا به پا کنه تا رو اعصابِ من بره! اصلاً هم فکرش پیشِ من نیست، داره میره خالیبندی کنه و برگرده!»
تهیونگ دستهاش رو به نشانه تسلیم آورد بالا، با حالت مسخرهای زانو زد و گفت:
«باشه تو راست میگی آلیس خانم! ما کلاً کور بودیم و ندیدیم چطوری موقع رفتن با اون صدای بمش زیر گوشت زمزمه میکرد! فقط مواظب باش وقتی برگشت، توی لجبازی ازش رو دست نخوری!»
آلیس بالشتکِ روی صندلیِ کنارش رو برداشت و با تمامِ توان پرت کرد سمتِ تهیونگ! تهیونگ جاخالی داد و صدای خندهی نینا و تهیونگ کلِ زیرزمین رو برداشت.
آلیس موهای بلندش رو داد پشت گوشش، دندونهاش رو کوبید روی هم و زیر لب غرید:
«صبر کن برگرده... جوری باهاش کلکل کنم که خودش پشیمون بشه!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۳.۲k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط