فیک: زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...

فیک: زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...

پارت چهارم

ویو ات: تا چند وقت همینطوری با استاد حرف میزدم و متوجه یک چیزی شدم..وقتی که پیش استادم و باهاش حرف میزنم همه اون صدا ها از بین میرم...انگار دارم بهش علاقه پیدا میکنم...یه حس خیلی خوبی بهشون داشتم. بهترین لحظه های اون روز ها زمان هایی بود که با استاد حرف میزدم. انگار...انگار...عاشقش شده بودم!تصمیم گرفتم اون روز همه چیزو بهش بگم. سعیمو کردم ولی نمیتونستم و گفتنش برام سخت بود. یک روز تصمیم گرفتم برم بار. نمیدونم چرا ولی هوسشو کردم. من فقط یک بار به بار رفتم که بعدش وقتی هانا فهمید تا حد مرگ منو زد.ولی اونموقع دیگه هانا مرده بود و میتونستم برم. پس کم کم اماده شدم یه لباس شیک پوشیدم و یه میکاپ ساده انجام دادم و رفتم بار. خب اونجا خیلی خیلی زیاده روی کردم. کاملا مست شده بودم. حالم اصلا خوب نبود. استاد هم از اونجایی که شبا بهم زنگ میزد و حالم رو میپرسید اون شب زنگ زد. من حالم خوب نبود پس به یکی از بچه های اونجا گفتم جواب بده و اونم به استاد گفت که بیاد بار و منو ببره. یارو فکر کرد دوست پسرمه منم که حالم خوب نبود نمیفهمیدم داره میگه بیاد منو ببره. بعد چند دقیقه لینو اومد و منو برد.

ویو لینو: ات کاملا مست شده بود. من سریع بغلش کردم و اونو بردم تو ماشین. وقتی میخواستم ماشینو روشن کنم ات  گفت:

+استاددد...من میخوام یه چیزی بهتون بگم(به حالت مستی)

-اممم..بله.. بگو..میشنوم.

+استاد من...من...عاشقتونم(با حالت مستی)

ویو لینو:نمیدونستم باید خوشحال باشم یا نه چون من خودمم عاشق ات بودم ولی ات مست بود و ممکن بود حرفش واقعی نباشه. وقتی یکم مکس کردم یهو ات خودشو اورد جلو..دستش رو دور گردنم حلقه کرد،لباشو اورد جلو و شروع کرد به مکیدن لبام. من از خدا خواسته همراهیش کردم. بعد چند دقیقه ات منو ول کرد و سرش رو گذاشت رو صندلیش و خوابش برد. منم از اونجایی که مسیر خونه اتو بلد نبودم اونو بردم خونه خودم. از اونجایی که خودم مست نبودم هیچ اتفاقی نیفتاد. اون رو تختم خوابید و منم رو زمین. اون تو خوابم زیبا بود. اون شب بهترین شب زندگیم بود. میتونستم کل شب رو به زیباییش نگاه کنم!ولی فردا صبح باید میرفتم دانشگاه و باید میخوابیدم.

(برای ادامه بیاید پارت پنج)
دیدگاه ها (۰)

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت سوم(فردا صبح)و...

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

ویو کوک «صبح دیدم آت بیدار شده هیلگارد :بمیری کوکی کوک :عشق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط