رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_4
فصل دوم | قانون نیمهشب
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
چان همه را فرستاد اتاقهایشان.
— دیگه کسی از اتاقش بیرون نمیاد.
هان از داخل راهرو گفت:
— حتی برای آب؟
— بطری آب کنار تختته.
— حتی برای غذا؟
— هان!!!
— باشه، باشه
درها یکییکی بسته شدند.
خانه دوباره ساکت شد.
فلیکس روی تختش دراز کشید.
چند دقیقه سقف را نگاه کرد.
بعد به ساعت گوشیاش نگاهی انداخت.
۰۰:۱۷
صدای خیلی آرامی از پشت در شنید.
قدم.
یکی.
دو تا.
بعد سکوت.
فلیکس نشست.
گوش داد.
هیچ صدایی نبود.
چند لحظه بعد، دوباره:
تق.
فلیکس به در خیره شد.
این بار صدای ضربه از بیرون بود.
آرام و کوتاه.
او از تخت پایین آمد.
به طرف در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما قبل از اینکه بازش کند...
(اتاق ها کنار هم قرار داره و داخل هر اتاق دو در وجود داره یکی بیرون یکی به اتاق های بغلی)
صدای هیونجین از در اتاق کناری آمد:
— فلیکس؟
فلیکس دستگیره را رها کرد.
— بله؟
— بازش نکن.
فلیکس چند ثانیه ساکت ماند.
— چرا؟
از آن طرف در، صدای هیونجین آرام بود:
— حتما خسته ای ، تازه چان هم گفت همه بخوابن
فلیکس لبخند خیلی کوچکی زد.
— این جواب عجیبیه.
هیونجین گفت:
— میدونم.
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای دیگری آمد.
از انتهای راهرو.
تق.
این بار محکمتر.
فلیکس به سمت در برگشت.
— هیونجین...
هیونجین هم از اتاقش بیرون آمد.
هر دو به راهرو نگاه کردند.
چراغ انتهای راهرو دوباره روشن شده بود.
اما این بار...
کنارش، روی دیوار، سایهای افتاده بود.
سایهی یک نفر.
هیونجین چند قدم جلو رفت.
فلیکس هم پشت سرش حرکت کرد.
هرچه نزدیکتر میشدند، سایه واضحتر میشد.
اما وقتی به انتهای راهرو رسیدند...
هیچکس آنجا نبود.
فقط یک قاب عکس روی دیوار.
فلیکس به قاب نگاه کرد.
همان عکس قدیمی.
هشت نفر کنار هم.
اما این بار...
عکس کمی فرق کرده بود.
فلیکس آرام گفت:
— هیونجین...
هیونجین نزدیکتر شد.
— چی شده؟
فلیکس به عکس اشاره کرد.
در گوشهی تصویر، همان دری که قبلاً دیده بودند، باز بود.
و جلوی آن در...
یک نفر ایستاده بود.
چهرهاش معلوم نبود.
اما لباسش را میشد تشخیص داد.
لباسی که...
فلیکس مطمئن بود قبلاً در هیچ عکسی ندیده.
هیونجین چند ثانیه به تصویر خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— این عکس همینطوری نبود.
فلیکس پرسید:
— از کجا مطمئنی؟
هیونجین جواب نداد.
چون در همان لحظه...
صدای ساعت خانه بلند شد.
دوازده ضربه.
با هر ضربه، چراغ راهرو خاموش و روشن میشد.
ضربهی اول.
خاموش.
ضربهی دوم.
روشن.
ضربهی سوم.
خاموش.
و وقتی ضربهی دوازدهم تمام شد...
تمام چراغهای خانه یکباره روشن شدند.
همهی اتاقها.
همهی راهروها.
همهچیز.
فلیکس به اطراف نگاه کرد.
خانه دیگر تاریک نبود.
اما روی دیوار روبهرو، جایی که چند دقیقه قبل چیزی وجود نداشت، جملهای ظاهر شده بود.
با همان دستخط قدیمی:
«این بار، همه باید بخوابند.»
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_4
فصل دوم | قانون نیمهشب
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
چان همه را فرستاد اتاقهایشان.
— دیگه کسی از اتاقش بیرون نمیاد.
هان از داخل راهرو گفت:
— حتی برای آب؟
— بطری آب کنار تختته.
— حتی برای غذا؟
— هان!!!
— باشه، باشه
درها یکییکی بسته شدند.
خانه دوباره ساکت شد.
فلیکس روی تختش دراز کشید.
چند دقیقه سقف را نگاه کرد.
بعد به ساعت گوشیاش نگاهی انداخت.
۰۰:۱۷
صدای خیلی آرامی از پشت در شنید.
قدم.
یکی.
دو تا.
بعد سکوت.
فلیکس نشست.
گوش داد.
هیچ صدایی نبود.
چند لحظه بعد، دوباره:
تق.
فلیکس به در خیره شد.
این بار صدای ضربه از بیرون بود.
آرام و کوتاه.
او از تخت پایین آمد.
به طرف در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما قبل از اینکه بازش کند...
(اتاق ها کنار هم قرار داره و داخل هر اتاق دو در وجود داره یکی بیرون یکی به اتاق های بغلی)
صدای هیونجین از در اتاق کناری آمد:
— فلیکس؟
فلیکس دستگیره را رها کرد.
— بله؟
— بازش نکن.
فلیکس چند ثانیه ساکت ماند.
— چرا؟
از آن طرف در، صدای هیونجین آرام بود:
— حتما خسته ای ، تازه چان هم گفت همه بخوابن
فلیکس لبخند خیلی کوچکی زد.
— این جواب عجیبیه.
هیونجین گفت:
— میدونم.
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای دیگری آمد.
از انتهای راهرو.
تق.
این بار محکمتر.
فلیکس به سمت در برگشت.
— هیونجین...
هیونجین هم از اتاقش بیرون آمد.
هر دو به راهرو نگاه کردند.
چراغ انتهای راهرو دوباره روشن شده بود.
اما این بار...
کنارش، روی دیوار، سایهای افتاده بود.
سایهی یک نفر.
هیونجین چند قدم جلو رفت.
فلیکس هم پشت سرش حرکت کرد.
هرچه نزدیکتر میشدند، سایه واضحتر میشد.
اما وقتی به انتهای راهرو رسیدند...
هیچکس آنجا نبود.
فقط یک قاب عکس روی دیوار.
فلیکس به قاب نگاه کرد.
همان عکس قدیمی.
هشت نفر کنار هم.
اما این بار...
عکس کمی فرق کرده بود.
فلیکس آرام گفت:
— هیونجین...
هیونجین نزدیکتر شد.
— چی شده؟
فلیکس به عکس اشاره کرد.
در گوشهی تصویر، همان دری که قبلاً دیده بودند، باز بود.
و جلوی آن در...
یک نفر ایستاده بود.
چهرهاش معلوم نبود.
اما لباسش را میشد تشخیص داد.
لباسی که...
فلیکس مطمئن بود قبلاً در هیچ عکسی ندیده.
هیونجین چند ثانیه به تصویر خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— این عکس همینطوری نبود.
فلیکس پرسید:
— از کجا مطمئنی؟
هیونجین جواب نداد.
چون در همان لحظه...
صدای ساعت خانه بلند شد.
دوازده ضربه.
با هر ضربه، چراغ راهرو خاموش و روشن میشد.
ضربهی اول.
خاموش.
ضربهی دوم.
روشن.
ضربهی سوم.
خاموش.
و وقتی ضربهی دوازدهم تمام شد...
تمام چراغهای خانه یکباره روشن شدند.
همهی اتاقها.
همهی راهروها.
همهچیز.
فلیکس به اطراف نگاه کرد.
خانه دیگر تاریک نبود.
اما روی دیوار روبهرو، جایی که چند دقیقه قبل چیزی وجود نداشت، جملهای ظاهر شده بود.
با همان دستخط قدیمی:
«این بار، همه باید بخوابند.»
- ۱۹۱
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط