بیا تا لیلی و مجنون شویم ،افسانه اش با من

بیا تا لیلی و مجنون شویم ،افسانه اش با من

بیا با من به شهر عشق رو کن،خانه اش با من

 

بیاتا سر به روی شانه هم، راز دل گوییم

اگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با من

 

سلام ای غم، سلام ای آشنای مهربان دل

پر پرواز واکن چون پرستو، لانه اش با من

 

مگو دیوانه کو، زنجیر گیسو را زهم وا کن

دل دیوانهِ ي دیوانه ي دیوانه اش.... ، با من

 

در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا

خدایا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من

 

مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد

تو گرمم کن به افسون، گرمی افسانه اش با من

 

چه بشکن بشکنی دارد، فلک در کار سرمستان

تو پیمان بشکنی، نشکستن پیمانه اش با من

 

در ميخانه ي چشمت به گلگشت نگه وا كن

خرابم كن، خراب...آبادي و يرانه اش با من


بیژن سمندر
دیدگاه ها (۸)

بایه چشم بهم زدن فصل پاییزم داره کوله بارشو می بنده که بره ا...

در پشتِ پنجرهبه تماشای خیابانِ بلندی که پُر از خاطره ی تنهای...

شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی­‌فایده استبـرگ می­‌ریـزد...

نمی دانم تو می دانی که من عاشق ترم یا‌ تو..؟خُمار آن هم آغوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط