𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:65

به اسلحه دست زدم....
دستم خیس شد....
مایع گرمی به دستم خورد...‌
خون بود....
روی اسلحه خون پاشیده سده بود و بنظر نمیومد قدیمی باشه....
از اونجایی که خشک نشده بود...
سعی کردم صدایی ازم در نیاد و اسلحه توی کشو انداختم......
یه نگاه دیگه به اتاق انداختم....
چشمم به گاوصندوق مشکی رنگی خورد....
رفتم سمتش....
تا خواستم بهش دست بزنم صدای خدمه اومد که به یونجون خوش‌امد گفتن...
سریع از اتاق زدم بیرون و به اتاق خودم رسیدم...
بی خبر از اسراری که داخل اون گاوصندوق بود و قرار بود زندگیمو تغییر بده...
دیدگاه ها (۰)

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:66چند روزی گذشت فکر من همچنان...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:67شاید....تاریخ ازدواجمون؟؟وا...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:64مشکوک تر شدم...اینقدر بی نق...

سلامممممممامروز رگباری پارت داریممم🥰

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:22اتاق سوجین

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:21اتاق سارانگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط