کارلو با مکث کوتاهی جواب دادیه مهندس ساده نرم افزار بوده ولی کسی که ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁷
..................................................
کارلو با مکث کوتاهی جواب داد"یه مهندس ساده نرم افزار بوده... ولی کسی که بهش پول داده بوده که این کارو انجام بده..." نیکولاس فریاد زد"حرف بزن،کارلو!" کارلو سریع گفت"لئو... لئو بوده... همون پسرخالهی امیلی... و مهندس نرم افزار گفت که همراه یه زن بوده... از نشانی هایی که داد فهمیدیم کارینا بوده..." فک نیکولاس منقبض شد. زمزمه کرد"اون احمق ها... حماقت بزرگی کردن..." کارلو ادامه داد"مکان احتمالیای که امیلی رو اونجا نگه میدارن رو پیدا کردم... به احتمال زیاد یکی از انبار های قدیمی پدر کارینا هست..." نیکولاس نفس عمیقی کشید و گفت"لوکیشنش رو بفرست... من اول میرم..." کارلو باشه ای گفت و به تماس پایان داد. لحظه ای بعد، لوکیشنی برای نیکولاس ارسال شد. نیکولاس ماشین را روشن کرد و به طرف لوکیشن رفت.
***
در همین حین، امیلی خطاب به لئو گفت"لئو... اینکارو نکن... بزار من برم..." لئو خندید و موهای امیلی را پشت گوشش هدایت کرد و گفت"امیلی... امکان نداره اونم وقتی که انقد زحمت کشیدم... من واقعا تو رو میخوام... و حالا بالاخره به دستت آوردم..." امیلی ملتمسانه گفت"اگه واقعا دوستم داری بزار برم... بخاطر خودت میگم... اگه آلفا بیاد..." لئو صحبت امیلی را قطع کرد"اولا... اون به این زودیا این جارو پیدا نمیکنه.... دوما.... اصلا چرا باید بیاد؟... چرا فکر میکنی براش مهمی؟..." قیافه لئو کاملا مطمئن و متکبر بود. امیلی به آرامی گفت"لئو... اون میاد... شاید حتی همین حالا هم اینجا باشه..." لئو تک خنده ای کرو و گفت"فکر نکنم...." امیلی ادامه داد"اون میاد... برای نجات جفتش..." برای فقط لحظه ای لئو خشکش زد و امیلی رگه هایی از تردید و ترس را در چشمان لئو دید. لئو خودش را جمع و جور کرد و گفت"حالا هرچی!... تو دیگه مال منی!..." و خواست به طرف در خروجی اتاق برود که در اتاق با ضربه محکمی باز شد. لئو با دیدن نیکولاس لرزید و نیکولاس هم با دیدن امیلی که به صندلی بسته شده بود فقط خشمش افزایش پیدا میکرد. نیکولاس نفس نفس میزد و نگاهی به امیلی بود. عصبانی بود ولی وقتی به امیلی نگاه میکرد نگاهش کمی نرم تر بود. بعد از لحظه ای نگاهش را از روی امیلی برداشت و به لئو داد. نیکولاس خونسرد به نظر میرسید اما امیلی مطمئن بود که این قطعا آرامش قبل از طوفان هست. با صدایی که به طرز خطرناکی آرام بود گفت"لئو... احمق بیچاره..." لئو ترسیده بود اما باز هم با تکبر گفت"حرف دهنتو بفهم!..." نیکولاس قدمی به جلو برداشت و گفت" اون کسی که باید حرف دهنشو بفهمه من نیستم... تویی... تو حتی اونقدری احمق بودی که فکر کنی نیازی به بادیگارد نداری و تمام این منطقه رو آزاد گذاشتی.......
..........................................................
پارت سوم به زودی آپلود میشه جیگرا🎀👍🏻
..................................................
کارلو با مکث کوتاهی جواب داد"یه مهندس ساده نرم افزار بوده... ولی کسی که بهش پول داده بوده که این کارو انجام بده..." نیکولاس فریاد زد"حرف بزن،کارلو!" کارلو سریع گفت"لئو... لئو بوده... همون پسرخالهی امیلی... و مهندس نرم افزار گفت که همراه یه زن بوده... از نشانی هایی که داد فهمیدیم کارینا بوده..." فک نیکولاس منقبض شد. زمزمه کرد"اون احمق ها... حماقت بزرگی کردن..." کارلو ادامه داد"مکان احتمالیای که امیلی رو اونجا نگه میدارن رو پیدا کردم... به احتمال زیاد یکی از انبار های قدیمی پدر کارینا هست..." نیکولاس نفس عمیقی کشید و گفت"لوکیشنش رو بفرست... من اول میرم..." کارلو باشه ای گفت و به تماس پایان داد. لحظه ای بعد، لوکیشنی برای نیکولاس ارسال شد. نیکولاس ماشین را روشن کرد و به طرف لوکیشن رفت.
***
در همین حین، امیلی خطاب به لئو گفت"لئو... اینکارو نکن... بزار من برم..." لئو خندید و موهای امیلی را پشت گوشش هدایت کرد و گفت"امیلی... امکان نداره اونم وقتی که انقد زحمت کشیدم... من واقعا تو رو میخوام... و حالا بالاخره به دستت آوردم..." امیلی ملتمسانه گفت"اگه واقعا دوستم داری بزار برم... بخاطر خودت میگم... اگه آلفا بیاد..." لئو صحبت امیلی را قطع کرد"اولا... اون به این زودیا این جارو پیدا نمیکنه.... دوما.... اصلا چرا باید بیاد؟... چرا فکر میکنی براش مهمی؟..." قیافه لئو کاملا مطمئن و متکبر بود. امیلی به آرامی گفت"لئو... اون میاد... شاید حتی همین حالا هم اینجا باشه..." لئو تک خنده ای کرو و گفت"فکر نکنم...." امیلی ادامه داد"اون میاد... برای نجات جفتش..." برای فقط لحظه ای لئو خشکش زد و امیلی رگه هایی از تردید و ترس را در چشمان لئو دید. لئو خودش را جمع و جور کرد و گفت"حالا هرچی!... تو دیگه مال منی!..." و خواست به طرف در خروجی اتاق برود که در اتاق با ضربه محکمی باز شد. لئو با دیدن نیکولاس لرزید و نیکولاس هم با دیدن امیلی که به صندلی بسته شده بود فقط خشمش افزایش پیدا میکرد. نیکولاس نفس نفس میزد و نگاهی به امیلی بود. عصبانی بود ولی وقتی به امیلی نگاه میکرد نگاهش کمی نرم تر بود. بعد از لحظه ای نگاهش را از روی امیلی برداشت و به لئو داد. نیکولاس خونسرد به نظر میرسید اما امیلی مطمئن بود که این قطعا آرامش قبل از طوفان هست. با صدایی که به طرز خطرناکی آرام بود گفت"لئو... احمق بیچاره..." لئو ترسیده بود اما باز هم با تکبر گفت"حرف دهنتو بفهم!..." نیکولاس قدمی به جلو برداشت و گفت" اون کسی که باید حرف دهنشو بفهمه من نیستم... تویی... تو حتی اونقدری احمق بودی که فکر کنی نیازی به بادیگارد نداری و تمام این منطقه رو آزاد گذاشتی.......
..........................................................
پارت سوم به زودی آپلود میشه جیگرا🎀👍🏻
- ۳.۳k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط