خداوند ازعزرائیل پرسید تابحال گریه کرده ای زمانی که جان

خداوند ازعزرائیل پرسید: تابحال گریه کرده ای زمانی که جان بنی آدم را میگرفتی؟
عزرائیل جواب داد:یک بار خندیدم، یک بارگریه کردم ویک بار ترسیدم
خنده ام زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی رابگیرم، اورادرکنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت: کفشم راطوری بدوز که یک سال دوام بیاورد.. به حالش خندیدم وجانش راگرفتم
گریه ام زمانی بودی که به من دستوردادی جان زنی رابگیرم که باردار بود ومن او را درییابان بی آب وغذا یافتم سپس منتظر ماندم تا نوزادش رابه دنیا آورد وجانش راگرفتم دلم به حال آن نوزاده بی سرپناه در آن بیابان گرم سوخت و گریه کردم
ترسم زمانی بودکه امرکردی جان فقیهی رابگیرم که نوری از اتاقش می آمد هرچه نزدیک شدم نوربیشترشد وزمانی که جانش راگرفتم ازدرخشش چهره اش ترسیدم و وحشت کردم....
دراین هنگام خداوند به عزرائیل گفت :میدانی آن عالمه نورانی که بود...؟
اوهمان نوزادی بودکه جان مادرش راگرفتی من مسئولیت حمایتش را
عهده‌دار بودم.... هرگزگمان مکن که با وجود من موجودی دراین جهان بی سرپناه و تنها خواهد بود
هرکی خدارو دوست داره کپی کنه
دیدگاه ها (۳)

مرحوم علامه امینی فرمودند شب عاشورا و روز عاشورا برای تسکین ...

1ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟الف) ۱۱۶ سالب ) ۹۹ سالج ) ۱۰...

گفت اول خودتو درست کن بعد برو هییت سینه بزن…خندیدم گفتم چه ب...

من نه به نژادم مینازمنه به تاریخ چند هزار ساله اممن به معشوق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط