فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۱۹۵
تهیونگ: دخترم اینجا رو دوست داری؟
دختره برای تایید کردن حرف پدرش سرش را تکان داد و با ذوق به اعتراف اش نگاه میکرد رستوران قشنگی بود و ظریف ....
سوجین آروم دم گوششوهرش گفت
سوجین : همسرم چیکار کردی اینجا خیلی خوشگله
تهیونگ به همان صدا آرام که همسرش بشنوه گفت ... تهیونگ : برای خانوادم هر کاری میکنم
سوجین لبخندی زد و آروم گفت ... سوجین : وای این شوهرم همیشه ایقدر جذاب بود
تهیونگ : آره بود ولی شما هواستون نبود
هردو مشغول حرف زدن و ناز کشیدن هم بودن در آن لحظه جیمینی که رو صندلی کنار ات نشسته بود تکیه اش را از صندلی گرفت و دست هایشرا گذاشت رو میز ... به صدا آرامی گفت
جیمین : بازم که زخم های رو بد*نت رو نمیبینم
دختره با شنیدن این کلمه آب دهنش را قورت داد و نفسی کشید دید چشم هایش را دزدید و چنان رفتار کرد انگار هیچ صدایی نشنیده بود... با دید اطراف یه نفر را دید سئوک پسری که قبلا رفیق هم درد و جانش بود ولی الان یک دشمن خونی اش ...
سئوک مشغول خوردن شام با دوست و رفیق هایش بود با چرخاندن مردمک چشم هایش در سالن رستوران... ات را دید با گشادی چشم هایش به دختره فهماند که شوکه شده بود با زبانش لب هایش را ترکرد و به بشقاب اش خیره شد ...
هنوزم مادر و پدرش مشغول حرف زدن بودن دختره بودن هیچ حرفی دیگه از رو صندلی بلند شد و راهی سرویس شد بغض گرفته قدم برمیداشت با هر قدمی افکارش بیشتر روش فشار میگذاشت ..
وارد راه رو شد و مچ دستش گرفته شد سمته دیوار حالش داد و دست هایش را بالا سرش رو دیوار پین کرد تو صورتش خم شد گفت
سئوک: ات از دستم ناراحتی...
دختره کمی تکان کرد و از این حرکت اش عصبی تقلا کرد سئوک با خونسردی گفت
سئوک : ات ترو خدا منو ببخش هیچ گناهی ندارم پدرم مجبورم کرد
دختره با چشم های اشکی کمی شانه هایش را تکان داد و صورتش را برگردوند همش تقصره زبونش بود چرا نمیتونست حرف بزنه چرا نمیتونست بهش بگه ( ولم کن )
سئوک: خیلی ببخشید ات ببخشید معذرت میخواهم ... منو میبخشی
با چشم های معصوم با چشم های دختره که پراز اشک بود خیره شد ... آن دختر ضعیف خسته شده بود از اینکه همه گیرش میانداختن
هول دادن سئوک سمته نقطه نامعلوم راه رو و صدا عصبی کسی بعدش شد دختره از زیر دست سئوک بیرون بره
جیمین : هان ها مرض شوم جم نمیشه نه ...
سئوک عصبی صاف ایستاد و کت سفید رنگش را مرتب کرد
سئوک : چته مگه مرز داری
جیمین : این تو هستی که مرز داری ... چرا جایی که خانواده کیم هستن تو هم اونجایی ها ..
سئوک : چی میگی مردک من با دوستام شام میخورد...اصلا چرا من دارم بهت توضیح میدم ..
پارت ۱۹۵
تهیونگ: دخترم اینجا رو دوست داری؟
دختره برای تایید کردن حرف پدرش سرش را تکان داد و با ذوق به اعتراف اش نگاه میکرد رستوران قشنگی بود و ظریف ....
سوجین آروم دم گوششوهرش گفت
سوجین : همسرم چیکار کردی اینجا خیلی خوشگله
تهیونگ به همان صدا آرام که همسرش بشنوه گفت ... تهیونگ : برای خانوادم هر کاری میکنم
سوجین لبخندی زد و آروم گفت ... سوجین : وای این شوهرم همیشه ایقدر جذاب بود
تهیونگ : آره بود ولی شما هواستون نبود
هردو مشغول حرف زدن و ناز کشیدن هم بودن در آن لحظه جیمینی که رو صندلی کنار ات نشسته بود تکیه اش را از صندلی گرفت و دست هایشرا گذاشت رو میز ... به صدا آرامی گفت
جیمین : بازم که زخم های رو بد*نت رو نمیبینم
دختره با شنیدن این کلمه آب دهنش را قورت داد و نفسی کشید دید چشم هایش را دزدید و چنان رفتار کرد انگار هیچ صدایی نشنیده بود... با دید اطراف یه نفر را دید سئوک پسری که قبلا رفیق هم درد و جانش بود ولی الان یک دشمن خونی اش ...
سئوک مشغول خوردن شام با دوست و رفیق هایش بود با چرخاندن مردمک چشم هایش در سالن رستوران... ات را دید با گشادی چشم هایش به دختره فهماند که شوکه شده بود با زبانش لب هایش را ترکرد و به بشقاب اش خیره شد ...
هنوزم مادر و پدرش مشغول حرف زدن بودن دختره بودن هیچ حرفی دیگه از رو صندلی بلند شد و راهی سرویس شد بغض گرفته قدم برمیداشت با هر قدمی افکارش بیشتر روش فشار میگذاشت ..
وارد راه رو شد و مچ دستش گرفته شد سمته دیوار حالش داد و دست هایش را بالا سرش رو دیوار پین کرد تو صورتش خم شد گفت
سئوک: ات از دستم ناراحتی...
دختره کمی تکان کرد و از این حرکت اش عصبی تقلا کرد سئوک با خونسردی گفت
سئوک : ات ترو خدا منو ببخش هیچ گناهی ندارم پدرم مجبورم کرد
دختره با چشم های اشکی کمی شانه هایش را تکان داد و صورتش را برگردوند همش تقصره زبونش بود چرا نمیتونست حرف بزنه چرا نمیتونست بهش بگه ( ولم کن )
سئوک: خیلی ببخشید ات ببخشید معذرت میخواهم ... منو میبخشی
با چشم های معصوم با چشم های دختره که پراز اشک بود خیره شد ... آن دختر ضعیف خسته شده بود از اینکه همه گیرش میانداختن
هول دادن سئوک سمته نقطه نامعلوم راه رو و صدا عصبی کسی بعدش شد دختره از زیر دست سئوک بیرون بره
جیمین : هان ها مرض شوم جم نمیشه نه ...
سئوک عصبی صاف ایستاد و کت سفید رنگش را مرتب کرد
سئوک : چته مگه مرز داری
جیمین : این تو هستی که مرز داری ... چرا جایی که خانواده کیم هستن تو هم اونجایی ها ..
سئوک : چی میگی مردک من با دوستام شام میخورد...اصلا چرا من دارم بهت توضیح میدم ..
- ۱۴.۱k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط