آوا که تا آن لحظه سعی کرده بود برای جونگکوک محکم بماند، ب
آوا که تا آن لحظه سعی کرده بود برای جونگکوک محکم بماند، بالاخره زیر بار این فاجعه درهم شکست. او با پاهایی که دیگر نای ایستادن نداشتند، خودش را به کنار پیکر بیجان پدر رساند و روی آسفالت سرد و زبر جاده زانو زد.
او دستانش را روی صورتش گذاشت و ضجهای تلخ از ته گلو کشید اون واقعا خسته بود .. جون وو یون می ... اونا زندگی آوا را به بدترین شکل نابود کردند
. آوا با هقهقهایی که امانش را بریده بود، سرش را نزدیک شانه سرد پدر برد. او نه فقط برای مرگ او، بلکه برای تمام حرفهای نگفته، برای قضاوتهای اشتباه و برای قلبِ ویرانشدهی جونگکوک گریه میکرد.
سوزِ سرمای کوهستان با صدای گریهی جانکاه آوا در هم آمیخته بود. او با هر نفس نام خانوادهای را فریاد میزد که در یک پلک زدن متلاشی شده بود. در این میان، جونگکوک از دور، میان سایه و روشن چراغهای آمبولانس، به قامت مچاله شدهی همسرش خیره شده بود. دیدن آوا که اینطور بیپروا برای پدر او عزاداری میکرد، تنها رگهی لرزانی از واقعیت بود که هنوز او را به این دنیا وصل میکرد.
جونگکوک که تا آن لحظه مثل یک مجسمهی سنگی و بیروح به نقطهای نامعلوم خیره بود، ناگهان انگار برقی از بدنش عبور کرده باشد، تکانی خورد. سرمای استخوانسوز شب تازه به مغز استخوانش رسیده بود، اما این سرما نبود که او را به لرزه انداخت یادآوریِ چهرهی کوچک و ترسیدهی رو پرو برادر کوچکترش بود که آخرین بار آستین مادر را چنگ زده بود.
چشمانش وحشتزده گشاد شد. نگاهی به جسد پدر و آمبولانس مادر انداخت و با صدایی که از ته چاهی تاریک بیرون میآمد، زمزمه کرد: ته... ته کجاست؟
ناگهان سکوتش شکست و فریادی جنونآمیز سر داد که لرزه بر تن آوا و جیهوپ انداخت: ته کجاست؟! برادرم کجاست؟!
او با تمام توان به سمت افسر پلیسی که کنار نوار زرد ایستاده بود، دوید. یقهی لباس فرم پلیس را با دستهای لرزانش چنگ زد و با چشمانی که از فرط شوک و خونگرفته بودن میترساندند، فریاد زد: بچه کجاست؟ اون فقط پنج سالشه! تو اون ماشین بود... چرا اینجا نیست؟ پیداش کردین؟ زود باش بگو کجاست!
افسر پلیس که از شدت برخورد جونگکوک جا خورده بود، نگاه غمگین و مستأصلی به همکارش انداخت. او دستهای جونگکوک را بهآرامی از یقه خود جدا کرد و با صدایی آرام که بوی ناامیدی میداد، گفت: آرام باشید قربان... تیمهای امداد تمام صندلیهای ماشین رو چک کردن. درها باز بودن... ولی... اثری از کودک نیست. ما هنوز نتونستیم پیداش کنیم انگار اصلا تو ماشین وجود نداشت
جونگکوک یک قدم به عقب رفت. زمین زیر پایش خالی شد. و تند گفت : یعنی چی که نیست؟ دره رو گشتین؟ لای صخرهها رو نگاه کردین؟ اون نمیتونه غیب شده باشه!
پلیس با مکثی دردناک ادامه داد: شدت برخورد زیاد بوده و در سمت کودک باز شده... ممکنه به بیرون پرتاب شده باشه یا... جریان آبِ پایین دره... هنوز داریم میگردیم، اما تا الان هیچ نشونهای پیدا نکردیم
جونگکوک در حالی که نفسش بالا نمیآمد، نگاهش را به تاریکیِ مطلق و ترسناکِ اعماق دره دوخت. فکر اینکه تهِ کوچولو، تنها و زخمی، جایی در آن سیاهی گم شده باشد، او را به مرز دیوانگی رساند.
جیهوپ که تا آن لحظه در میان هقهقهایش مچاله شده بود، با شنیدن اینکه اثری از ته نیست
، ناگهان انگار جرقهای در انبار باروت وجودش افتاد. او با چشمان خونگرفته و چهرهای که از شدت خشم و گریه دگرگون شده بود، از روی زمین کنده شد و مثل یک پلنگ زخمی به سمت جونگکوک هجوم برد.
قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، جیهوپ مشت محکمی به صورت جونگکوک کوبید و او را به عقب پرت کرد. او با فریادی که بیشتر شبیه ضجهای وحشیانه بود، یقه پیراهن جونگکوک را چنگ زد و او را به شدت تکان داد: همهاش تقصیر توئه! شنیدی؟ همهاش تقصیر توئه لعنتیاکه تو با اون انتقام لعنتی نیومدی خونه همه چی خوب میشد مادر خوب بود پدر زنده بود..
او دستانش را روی صورتش گذاشت و ضجهای تلخ از ته گلو کشید اون واقعا خسته بود .. جون وو یون می ... اونا زندگی آوا را به بدترین شکل نابود کردند
. آوا با هقهقهایی که امانش را بریده بود، سرش را نزدیک شانه سرد پدر برد. او نه فقط برای مرگ او، بلکه برای تمام حرفهای نگفته، برای قضاوتهای اشتباه و برای قلبِ ویرانشدهی جونگکوک گریه میکرد.
سوزِ سرمای کوهستان با صدای گریهی جانکاه آوا در هم آمیخته بود. او با هر نفس نام خانوادهای را فریاد میزد که در یک پلک زدن متلاشی شده بود. در این میان، جونگکوک از دور، میان سایه و روشن چراغهای آمبولانس، به قامت مچاله شدهی همسرش خیره شده بود. دیدن آوا که اینطور بیپروا برای پدر او عزاداری میکرد، تنها رگهی لرزانی از واقعیت بود که هنوز او را به این دنیا وصل میکرد.
جونگکوک که تا آن لحظه مثل یک مجسمهی سنگی و بیروح به نقطهای نامعلوم خیره بود، ناگهان انگار برقی از بدنش عبور کرده باشد، تکانی خورد. سرمای استخوانسوز شب تازه به مغز استخوانش رسیده بود، اما این سرما نبود که او را به لرزه انداخت یادآوریِ چهرهی کوچک و ترسیدهی رو پرو برادر کوچکترش بود که آخرین بار آستین مادر را چنگ زده بود.
چشمانش وحشتزده گشاد شد. نگاهی به جسد پدر و آمبولانس مادر انداخت و با صدایی که از ته چاهی تاریک بیرون میآمد، زمزمه کرد: ته... ته کجاست؟
ناگهان سکوتش شکست و فریادی جنونآمیز سر داد که لرزه بر تن آوا و جیهوپ انداخت: ته کجاست؟! برادرم کجاست؟!
او با تمام توان به سمت افسر پلیسی که کنار نوار زرد ایستاده بود، دوید. یقهی لباس فرم پلیس را با دستهای لرزانش چنگ زد و با چشمانی که از فرط شوک و خونگرفته بودن میترساندند، فریاد زد: بچه کجاست؟ اون فقط پنج سالشه! تو اون ماشین بود... چرا اینجا نیست؟ پیداش کردین؟ زود باش بگو کجاست!
افسر پلیس که از شدت برخورد جونگکوک جا خورده بود، نگاه غمگین و مستأصلی به همکارش انداخت. او دستهای جونگکوک را بهآرامی از یقه خود جدا کرد و با صدایی آرام که بوی ناامیدی میداد، گفت: آرام باشید قربان... تیمهای امداد تمام صندلیهای ماشین رو چک کردن. درها باز بودن... ولی... اثری از کودک نیست. ما هنوز نتونستیم پیداش کنیم انگار اصلا تو ماشین وجود نداشت
جونگکوک یک قدم به عقب رفت. زمین زیر پایش خالی شد. و تند گفت : یعنی چی که نیست؟ دره رو گشتین؟ لای صخرهها رو نگاه کردین؟ اون نمیتونه غیب شده باشه!
پلیس با مکثی دردناک ادامه داد: شدت برخورد زیاد بوده و در سمت کودک باز شده... ممکنه به بیرون پرتاب شده باشه یا... جریان آبِ پایین دره... هنوز داریم میگردیم، اما تا الان هیچ نشونهای پیدا نکردیم
جونگکوک در حالی که نفسش بالا نمیآمد، نگاهش را به تاریکیِ مطلق و ترسناکِ اعماق دره دوخت. فکر اینکه تهِ کوچولو، تنها و زخمی، جایی در آن سیاهی گم شده باشد، او را به مرز دیوانگی رساند.
جیهوپ که تا آن لحظه در میان هقهقهایش مچاله شده بود، با شنیدن اینکه اثری از ته نیست
، ناگهان انگار جرقهای در انبار باروت وجودش افتاد. او با چشمان خونگرفته و چهرهای که از شدت خشم و گریه دگرگون شده بود، از روی زمین کنده شد و مثل یک پلنگ زخمی به سمت جونگکوک هجوم برد.
قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، جیهوپ مشت محکمی به صورت جونگکوک کوبید و او را به عقب پرت کرد. او با فریادی که بیشتر شبیه ضجهای وحشیانه بود، یقه پیراهن جونگکوک را چنگ زد و او را به شدت تکان داد: همهاش تقصیر توئه! شنیدی؟ همهاش تقصیر توئه لعنتیاکه تو با اون انتقام لعنتی نیومدی خونه همه چی خوب میشد مادر خوب بود پدر زنده بود..
- ۵۱۹
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط