* پارت ۶*: آدرین
* پارت ۶*: آدرین
اشاره ای به دختر بچه داخل بغلم کردم و گفتم 《حوصله کار های اداری رو ندارم،پس وسایلش رو جمع کنید همین الان میبرمش》خانم مدیر سر تکون داد و رفت و بعد از چند دقیقه با چمدون صورتی کوچیکی برگشت . به بادیگاردم که کنارم وایساده بود نگاه کردم و بعد به چمدون اشاره زدم تا برش داره. از یتیم خونه خارج شدیم ، که در همون لحظه گوشیم زنگ خورد، تام بود جواب دادم《چی شده؟》گفت 《دختره داخل خونته،البته بیهوش 》
اشاره ای به دختر بچه داخل بغلم کردم و گفتم 《حوصله کار های اداری رو ندارم،پس وسایلش رو جمع کنید همین الان میبرمش》خانم مدیر سر تکون داد و رفت و بعد از چند دقیقه با چمدون صورتی کوچیکی برگشت . به بادیگاردم که کنارم وایساده بود نگاه کردم و بعد به چمدون اشاره زدم تا برش داره. از یتیم خونه خارج شدیم ، که در همون لحظه گوشیم زنگ خورد، تام بود جواب دادم《چی شده؟》گفت 《دختره داخل خونته،البته بیهوش 》
- ۷۳
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط