بارت
بارت ۱۶
اجوما: ات حالش خوبه چیزی شده
کوک: نه چیزی نشده
اجوما: اهاااا
کوک: اجوما
اجوما: جان
کوک: اتاق ات خیلی سرده و پر گرد و خاکه امشب برو بخواب بعدا اتاقشو درست کن
اجوما: باشه فقط عجله داری
کوک: نه مهم نیست کی درست بشه تا اون موقع تو اتاق منه
ویو کوک
ات رو بردم و گذاشتمش روی تخت و کنارش دراز کشیدم و به صورت بی نقصش نگا میکردم و به خودم اعتماد دارم که بقلش نمیکنم خیلی زیبا بود توی همین فکرا بودم که خوابم برد
ویو اجوما
کارم تموم شده بود خواستم برم بخوابم که دیدم کوک ات رو بقل کرده نگران شدم رفتم پیش کوک که کوک ماجرا رو گفت خوشحال شدم که چیزیش نیست و کوک بهم گفت اتاق ات رو درست کنم و تااون موقع ات پیش کوک هست پس گفتم باید طولش بدم تا کوک و ات بیشتر پیش هم باشن
ویو ته
داشتم کار های شرکت رو انجام میدادم که خیلی خوابم میومد پس از پشت میز بلند شدم و از اتاق مطالعه اومدم بیرون و اومدم برم بخوابم زنگ خونه زده شد اخه کیه این وقت شب درو باز کردم که دیدم کوک هانول رو اورده پیش من خیلیییی خوشحال شدم هانول اومد تو کوک هم رفت عمارت خیلی دوست داشتم بشینم با هانول وقت بگذرونم ولی خیلی خوابم میومد با هانول رفتیم توی اتاق هانول نیم تنه با شلوارک پوشیده بود(هانول لباس اورده بود)رفتیم روی تخت و کنار هم خوابیدیم
ویو صبح
ویو ات
بیدار شدم با حس اینکه روی تخت نرم گرم و در اغوش گرم و ارامش بخش کسی بودم چشمام رو باز کردم که با صورت کوک برخورد کردم فقط داشتیم نگا همدیگه میکردیم که گفت
کوک:.....
اجوما: ات حالش خوبه چیزی شده
کوک: نه چیزی نشده
اجوما: اهاااا
کوک: اجوما
اجوما: جان
کوک: اتاق ات خیلی سرده و پر گرد و خاکه امشب برو بخواب بعدا اتاقشو درست کن
اجوما: باشه فقط عجله داری
کوک: نه مهم نیست کی درست بشه تا اون موقع تو اتاق منه
ویو کوک
ات رو بردم و گذاشتمش روی تخت و کنارش دراز کشیدم و به صورت بی نقصش نگا میکردم و به خودم اعتماد دارم که بقلش نمیکنم خیلی زیبا بود توی همین فکرا بودم که خوابم برد
ویو اجوما
کارم تموم شده بود خواستم برم بخوابم که دیدم کوک ات رو بقل کرده نگران شدم رفتم پیش کوک که کوک ماجرا رو گفت خوشحال شدم که چیزیش نیست و کوک بهم گفت اتاق ات رو درست کنم و تااون موقع ات پیش کوک هست پس گفتم باید طولش بدم تا کوک و ات بیشتر پیش هم باشن
ویو ته
داشتم کار های شرکت رو انجام میدادم که خیلی خوابم میومد پس از پشت میز بلند شدم و از اتاق مطالعه اومدم بیرون و اومدم برم بخوابم زنگ خونه زده شد اخه کیه این وقت شب درو باز کردم که دیدم کوک هانول رو اورده پیش من خیلیییی خوشحال شدم هانول اومد تو کوک هم رفت عمارت خیلی دوست داشتم بشینم با هانول وقت بگذرونم ولی خیلی خوابم میومد با هانول رفتیم توی اتاق هانول نیم تنه با شلوارک پوشیده بود(هانول لباس اورده بود)رفتیم روی تخت و کنار هم خوابیدیم
ویو صبح
ویو ات
بیدار شدم با حس اینکه روی تخت نرم گرم و در اغوش گرم و ارامش بخش کسی بودم چشمام رو باز کردم که با صورت کوک برخورد کردم فقط داشتیم نگا همدیگه میکردیم که گفت
کوک:.....
- ۴۰۷
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط