برگی از پشمام

برگی از پشمام
این حکایت
شیر و تخم مرغ
چندی پیش رفتم فروشگاه واسه خرید
موقع بیرون اومدن دیدم جلو در فروشگاه
یه زنه توی ماشین هی اشاره میکنه🙄
منم یه کم نگاش کردم دیدم
یه خانم حدودن ۲۵ ساله و ناز تو ماشینه
منم محو نگاش شدم🤭
با اشاره گفتم من؟؟!!
اونم با اشاره گفت آره...😁
بعدش دیدم با دستش داره
بالاتنه شو اشاره میکنه ( ● )( ● ) 😨
برگاااااااام😧😲🙈
خندم گرفت☺😏😂
اومدم برم سمتش😍 دیدم یه مرد زد رو شونه م😨
گفت آروم باش پسر جان
ایشون خانم منه😂
با اشاره به اونجا میخواد به
من بگه شیر بخر😂 شما برو پی کارت☝️

هیچی دیگه کلی ضایع شدم😓

بعدش که سوار ماشین شد
خودش و زنش داشتن به من میخندیدن😔😂
خواستن حرکت کنن منم
با دستام🥚🥚هام رو نشون دادم😂😂
مرده شاکی شد اومد پایبن😡😡
گفت چه کاری بود کردی😡😡😡
گفتم با شما نیستم که😐
رفیقم تو ماشینه دارم بهش میگم تخم مرغ هم بخرم یا نه😂😂😂
دیدگاه ها (۱۱)

😷

به چاکِ اعظم اینا رفت😂😂

😴

😂😂😂😂😂😂😂

پارت 9 از زبان لورا بیدار شدم گفت میخواد غذا بگیره منم خواب ...

پدرخوانده_قسمت نهم

I need you're body part 16سریع رفتم تو حیاط کوک به ماشینش تک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط