رمان جواهری در مافیا پارت

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۸
لیدیا: نگران بودم... میترسیدم اتفاقی برای لیام افتاده باشه... وارد یک اتاقی شدیم.. ساکت بود.. ویلیام بهم اشاره کرد که ساکت باشم و بی سرو صدا اتاقا رو نگاه کنم... وقتی در اولین اتاقو باز کردم... با لیامی مواجه شدم.. که فرقی با یک زنده متحرک نداش.. سریع به سمتش میرم.. دستاشو با زنجیر به صندلی بسته بودن...ویلیام بهم گف حواسش هس تا من بتونم زنجیرا رو باز کنم.. اما.. افرادش مارو گم کرده بودن.. این فاجعه بود... اگه حمله کنن.. فقط ما دوتاییم..لیدیا:... اروم لیامو صدا میکنم.... اما تکون نمیخورد...نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم فکر بد نکنم اما یهویی صدای تیر اومد.. ویلیام گف سریع باش..... تا جایی که تونستم سعی کردم زودتررر باز کنم... زنجیرا رو.. با کلیدایی که دزدیده بودیم... بالاخره پیداش کردم.. بازوی لیامو گرفتم.. و بازوشو گذاشتم رو شونم.. و به ویلیام گفتم بریم.. ویلیام هم شروع کرد به تیراندازی و به من گف فعلا حرکت نکنم... افرادشون زیاد نبود.. برای همین خیلی زود سوار ماشین شدیم و فرار کردیم... لیدیا: رفتیم خونه ویلیام.... اونشب ویلیام باهام حرف نزد حتی بهم نگاه هم نمیکرد...لیامو اوردیم تو اتاق من و گذاشتیمش رو تخت.. ویلیام بدون هیچ حرفی رف بیرون... منم میشینم و با حوصله زخمای لیامو پانسمان میکنم... سرمو میزارم رو قفسه سینش.. و به صورتش خیره میشم.. اما باز هم مثل دفعه قبلی خوابم میبره.. اما اینبار درحالی که سرم رو قفسه سینش بودو بغلش کردم بودم خوابم میبره ..ویلیام:.. باهاش حرف نزدم.. چون.. من.. مطمئنم احساسی که بهش دارم.. فقط برای بازی گرفتنش نبود.. مطمئنم خیلی جدی تر از اینا بود.. دلم نمیخواس قلبشو بشکونم.. پس تصمیم گرفتم سکوت کنم.. اما اگه ببینم لیام باهاش بدرفتاری میکنع.. حتی یک دقیقه هم برای دزدیدن قلبش صبر نمیکنم‌.لیام : چشمامو باز کردم .. لیدیا بیدار شد.‌‌... نمیدونم چرا ولی یهو گریه افتاد.... من انگار نبودم ... شده بودم روح.لیدیا: از وقتی چشمامو باز کردم... فقط گریه کردم و اسمشو صدا میزدم..لیام : به زور گفتم لیدیا ... چیشده .. من کجام؟ لیدیا: میدونیی چقدر نگرانت شدم😭ما الان خونه ی ویلیامیم....بدون فکر خودمو میندازم روشو محکم بغلش میکنم..

پارت بعد رو بنویسیم؟
دیدگاه ها (۲)

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۹لیام : زخمام درد گرف اما هیچی نگ...

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۷لیدیا:.. ویلیام... لیام جاش امنه...

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۶لیدیا: فکر نمیکنم دروغ گفته باشه...

پارت 131

دزیره

پارت 128

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط