● تاکسی نوشت

● تاکسی نوشت

عقب تاکسی نشسته بودم و بیرون را نگاه می‌‌کردم. مردی که کنارم نشسته بود، لبخندی زد و گفت: هنوز هم سوار تاکسی می‌شین؟
گفتم: بله.
گفت: ولی دیگه داستان‌های تاکسی رو نمی‌نویسین.
گفتم: چرا، هنوز می‌نویسم.
مرد گفت: نه ... من ندیدم.
گفتم:‌ هر هفته، پنجشنبه‌ها، تو روزنامه چاپ می‌شه.
مرد گفت: نه بابا ... الان دو، سه ساله که نمی نویسین.
پرسیدم: شما پنجشنبه‌ها روزنامه را می‌بینین؟
مرد گفت: نه ... خیلی وقته روزنامه نمی خرم، همه خبرها تو سایت‌ها هست دیگه.
گفتم: برای همین فکر کردین من دیگه نمی‌نویسم، ولی هنوز هر هفته می‌نویسم.
مرد گفت: آفرین، پس این بوده!
راننده گفت: خیلی وقت‌ها، چیزهایی را که خودمون نمی‌بینیم، فکر می‌کنیم نیستن که ما نمی‌بینیم.
مرد گفت: ببخشید، با من بودین؟
راننده گفت: بله ... من یه رفیقی دارم، یه مدت از دستش ناراحت بودم، چون اصلا حال و احوالم را نمی‌پرسید ... یه روز تو خیابون دیدمش، بهش گفتم تو چه دوستی هستی که سال به سال سراغی از ما نمی‌گیری؟!
دوستم گفت: مگه تو سراغ منو می‌گیری؟
دیدم راست میگه، من خودم هم هیچ وقت حال اونو نپرسیدم!
مدتی سکوت شد. بعد مرد گفت: خیلی جالب بود ...



● سروش صحت
دیدگاه ها (۱)

کم‌کم، تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست،و زنجیر کردن یک روح ...

‌تنها زمانی صبور خواهی شدکه صبر را یک قدرت بدانی نه یک ضعف،آ...

آرام بگیــر دلـــم ... !میـــدانـم دلتنـگـش هستــی... میـــد...

حقیقت تلخ!!!

🦊[18:54 به وقت کره]بنگ-های ㅎㅎㅎچیکار می‌کنیمن بعد از تمرین او...

تک پارتی از شوگا ات : بسه دیگه شوگا : زنیکه عوضی و طبق معمول...

تک پارتی از جونگکوک ویو ات دیگه مثل قبل نیستم من ات و دوسال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط