صبوری را چون دانهای در دل سختترین خاکها کاشتم با اشک
صبوری را چون دانهای در دلِ سختترین خاکها کاشتم. با اشک، آبیاریاش کردم و با امید، هر روز به انتظارِ جوانهای نشستم. قوی بودن، نامِ دیگرِ این خودفریبی بود؛ باور به اینکه این کشتزارِ سترون، روزی خوشهای خواهد داد.
فصلها گذشتند و جز باد، چیزی در این دشت نرویید. هرچه بیشتر شکیبایی به خرج دادم، ریشههای یأس، عمیقتر در جانم دوید. گویی تقدیر آن بود که تمامِ عمر، باغبانی کنم زمینی را که از آغاز، مرده بود.
اکنون نه توانی برای کندنِ این خاکِ بیحاصل مانده، و نه امیدی به طلوعِ یک ساقه. این خستگی، حاصلِ عمری دویدن و نرسیدن است.
فصلها گذشتند و جز باد، چیزی در این دشت نرویید. هرچه بیشتر شکیبایی به خرج دادم، ریشههای یأس، عمیقتر در جانم دوید. گویی تقدیر آن بود که تمامِ عمر، باغبانی کنم زمینی را که از آغاز، مرده بود.
اکنون نه توانی برای کندنِ این خاکِ بیحاصل مانده، و نه امیدی به طلوعِ یک ساقه. این خستگی، حاصلِ عمری دویدن و نرسیدن است.
- ۳.۸k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط