.سناریو.

.سناریو.
وقتی بعد از یک سال از سفر برمیگردی...

خب بچه ها داستان اصلی این سناریو اینه که اعضا به عنوان دوست پسر خیلی بهت وابسته ان و تو مجبور شدی بخاطر شغلت به یه سفر کاری یک ساله به یه کشور دیگه بری و الانم برگشتی.

جیهوپ:
بالاخره اون سفر یک ساله ات تموم شده بود و داشتی برمیگشتی پیش جیهوپ. تصمیم گرفتی سوپرایزش کنی پس بهش نگفتی که امروز برمیگردی. سوار تاکسی فرودگاه شدی و به سمت خونه رفتی. اون چند دقیقه برات مثل عذاب بود. بی صبرانه منتظر این بودی که واکنش جیهوپ رو ببینی. بالاخره به آپارتمانی که تو و جیهوپ توش زندگی میکردین رسیدی. از پله ها رفتی بالا و روبروی همون واحدی که میخواستی ایستادی. قلبت تند میزد، برای چند لحظه دستات بالای کلید زنگ معلق موند اما بالاخره کلید رو فشار دادی.
+کیه؟!
جوابی ندادی و منتظر موندی تا در باز شه
+گفتم کی...
بالاخره در باز شد. چشمای جیهوپ درحالی که از شوک گشاد شده بود به تو نگاه میکرد.
+ا...ا.ت!
-هوبی!
محکم بغلت کرد، جوری که انگار هر لحظه ممکنه ناپدید بشی. از خوشحالی به گریه افتاده بود.
+چرا...چرا بهم نگفتی که میای؟
آروم پشتشو می مالیدی تا آرومش کنی، لبخند زدی و گفتی: هیش... آروم باش... حالا من اینجام، دلم میخواست غافلگیرت کنم.
+ میدونی... تو امروز بهترین غافلگیری ممکن رو بهم نشون دادی.

جیمین:
امروز بعد یکسال سفر کاری قرار بود برگردی کره و دوست پسرت، جیمین، که خلبان هم بود رو بعد مدتها ببینی. بی صبرانه منتظر بودی که برسی کره و دوباره صورت جیمین رو ببینی. سوار هواپیما شدی و هواپیما هم به مقصد کره شروع به بلند شدن کرد. بعد از چند ساعت هواپیما توی آسمون کره بود. وقتی هواپیما فرود اومد تو چمدونت رو برداشتی که از هواپیما بری بیرون ولی صدایی که از بلندگو اومد باعث جلب توجهت شد.
+مسافر های عزیز خلبان پارک جیمین صحبت میکنه امیدوارم پرواز خوبی براتون بوده باشه.
برای یک لحظه خشکت زد و نفست بند اومد. هرطور شده بود خودتو به کابین خلبان رسوندی. وقتی در رو باز کردی در کمال ناباوری جیمین رو دیدی که روی صندلی خلبان نشسته.
-جیمین... تو... اینجا... ولی آخه چطوری؟
قبل از اینکه جوابتو بده محکم بغلت کرد و بوسیدت بعد گفت: بالاخره منم روش های خودمو دارم پرنسس، به خونه خوش اومدی.
-واقعا عاشقتم پارک جیمین.

تهیونگ:
تو این یکسال حتی یه بار هم ازت غافل نشد. هر روز زنگ میزد و پیام میداد تا حالت رو بپرسه. امروز هم داشتی برمیگشتی تا دوباره ببینیش. تهیونگ خیلی بهت وابسته بود و این یک سال رو به سختی تحمل کرده بود. داخل سالن فرودگاه بودی و داشتی دنبال تهیونک میگشتی که یکدفعه یکی از پشت دوید و محکم بغلت کرد.
-یا خود خدا!... تهیونگ!
+باورم نمیشه، بالاخره اینجایی، تو اینجایی! دیگه صداتو از پشت تلفن نمیشنوم و صورت خوشگلتو از تو عکسا نمیبینم. نمیدونم چجوری این یکسال رو دووم اوردم. هر روز رو فقط بخاطر اینکه بالاخره ببینمت تحمل میکردم و حالا...
چشمات از این همه وابستگی گشاد شده بود. صورتشو تو دستات گرفتی و گفتی: آره، من واقعیم،من واقعیم کیم تهیونگ و حالا اینجام و عمرا دیگه تنهات نمیذارم، حتی اگه مجبورم کنن.
و بعد دستاتو محکم دورش حلقه کردی و تموم اون دلتنگی بینتون از بین رفت.

جانگکوک:
خودتم نمیدونستی چجوری تونستین اون یک یک سال رو دور از هم دووم بیارین ولی بالاخره به پایان رسیده بود. از هواپیما پیاده شدی و وارد سالن فرودگاه شدی. چشمات داخل سالن دنبال جانگکوک میگشت. بالاخره دیدیش، چشمات از ذوق و شوق برق میزد.
-کوکییییی!
بالاخره تو رو دید و صورتش با دیدن تو رنگ و روی تازه ای گرفت. سریع سمتت دوید و براید استایل بلندت کرد و سرتو به سینش چسبوند.
+ا.ت! باورم نمیشه برگشتی، باورم نمیشه یک سال گذشته و تو الان اینجایی!
سرشو تو موهات برد و نفس عمیقی کشید، انگار میخواست عطرت رو به خاطر بسپاره.
+منم باورم نمیشه، این یک سال برای من خیلی سخت بود.
این رو گفتی و بالاخره بعد از مدت ها لبخندی از ته قلبت زدی. جانگکوک هم همراه تو لبخند زد و بعد لبخندت رو در بوسه ای آروم به اسارت گرفت.
پایان.
میدونم یکم دیر شد ولی بالاخره گذاشتمش🫡
با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۰)

..سناریو.وقتی بعد از یک سال از سفر برمیگردی...خب بچه ها داست...

وقتی زیاد بیرون میمونی... Part.2ویو تهیونگ:سوییچمو برداشتم و...

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.38(از زبون نویسنده - یک س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط