عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۱۳
(عصر همون روز – خونه امیلی)
اتاقش مرتب بود. عکسا روی دیوار، کتابا توی قفسه، یه گلدون کوچیک با یه شاخه گل خشک شده روی میز. امیلی نشسته بود روی تخت و برگه نقاشی رو توی دستش گرفته بود. نقاشی جونگکوک. همونی که قبلاً کشیده بود.
به چشمای نقاشی نگاه کرد.
("چرا انقدر برام مهم شد؟")
یادش اومد اولین روزی که باهاش حرف زد. کتابا ریخت، جونگکوک کمکش کرد. اون روز، یه چیز توی چشماش دید. چیزی که توی هیچکسی ندیده بود. آرامش.
امیلی نقاشی رو گذاشت کنار. دفتر خاطراتش رو از کشو درآورد. باز کرد. چند خط نوشت:
"عشق... یعنی چی؟ نمیدونم. ولی وقتی کنارشم، دلم نمیخواد هیچ جای دیگه باشم. شاید این همون چیزیه که توی کتابا میخوندم."
دفتر رو بست و گذاشت زیر بالش. درست همون جایی که جونگکوک دفترش رو قایم میکرد. بدون اینکه بدونن، هر دو شبها به "عشق" فکر میکردن.
---
فردا صبح – حیاط مدرسه
هوا صاف بود. آفتاب گرم، ولی نه زیادی. جونگکوک رسید. دید امیلی نشسته روی یه نیمکت، یه جعبه کوچیک توی دستش.
· "این چیه؟"
· "بازش کن."
جعبه رو باز کرد. داخلش یه دستبند چرمی مشکی بود. ساده. یه مهره کوچیک نقرهای روش بود.
· "چرا؟"
· "دیروز توی غرفه خیریه دیدم. یاد تو افتادم."
جونگکوک به دستبند نگاه کرد. بعد به امیلی.
· "یاد تو افتادی؟ یعنی چی؟"
امیلی خجالت کشید. + "نمیدونم... رنگش شبیه موهاته. سادس. مثل خودت."
جونگکوک دستبند رو برداشت و به مچ دست چپش بست.
· "خوب شد؟"
· "آره... قشنگه."
جونگکوک به مچش نگاه کرد. به اون مهره نقرهای. ته دلش گفت: ("مال توئه") ولی نگفت. هنوز نمیتونست.
هوسه از دور اومد. داد زد: * "وای جونگکوک! اینو کجا پیدا کردی؟ خوشگله!"
جونگکوک دستش رو زیر میز قایم کرد. "به تو ربطی نداره."
هوسه خندید و نشست کنار امیلی. * "خواهش میکنم کمکم کن این پسر سرد رو کمی گرم کنم. دارم یخ میزنم کنارش."
امیلی خندید. جونگکوک نگاه به امیلی کرد. ("خندهاش... قشنگه...")
هوسه نگاهشون میکرد. سرش رو تکون داد و یواشکی براشون "آفرین" گفت.
---
بعد مدرسه – رودخونه
جونگکوک و امیلی کنار آب نشسته بودن. پاهاشون رو آویزون کرده بودن روی سنگ بزرگ.
· "جونگکوک... تا حالا چیزی رو ازم قایم کردی؟"
جونگکوک یکم فکر کرد. "آره."
· "چی؟"
· "چیزایی که نمیخوام ناراحت بشی."
امیلی به آب نگاه کرد. "من از حقیقت ناراحت نمیشم. از دروغ ناراحت میشم."
جونگکوک دستبندش رو چرخوند. چند لحظه سکوت.
· "خوب. میخوای حقیقت رو بدونی؟"
امیلی برگشت. "آره."
· "من... وقتی کنارتم، نمیتونم به چیز دیگهای فکر کنم."
امیلی نفسش بند اومد. "یعنی... فقط به من فکر میکنی؟"
جونگکوک نگاهش کرد. اولین بار بود اینقدر رک حرف میزد. بدون پرده.
· "آره. فقط تو."
امیلی نتونست چیزی بگه. فقط نشست. قلبش داشت میزد بیرون.
جونگکوک دستش رو گذاشت روی دستش. آروم. مثل همیشه.
· "نترس. از این حرفا نمیترسم. تو هم نترس."
امیلی فقط سر تکون داد.
اون غروب، یه مرز کوچیک بینشون رد شد. نه با بوسه، نه با اعتراف بزرگ. فقط با یه جمله ساده: "فقط تو."
---
ادامه دارد......
خیلی حال میده شما رو اذیت کنم که دیر برسیم به جای حساس😈😁🫡
خوب خوب شرطا
لایک هر پارت جدید زیر ۱۵ نباشه ممنون بای بای.
part=۱۳
(عصر همون روز – خونه امیلی)
اتاقش مرتب بود. عکسا روی دیوار، کتابا توی قفسه، یه گلدون کوچیک با یه شاخه گل خشک شده روی میز. امیلی نشسته بود روی تخت و برگه نقاشی رو توی دستش گرفته بود. نقاشی جونگکوک. همونی که قبلاً کشیده بود.
به چشمای نقاشی نگاه کرد.
("چرا انقدر برام مهم شد؟")
یادش اومد اولین روزی که باهاش حرف زد. کتابا ریخت، جونگکوک کمکش کرد. اون روز، یه چیز توی چشماش دید. چیزی که توی هیچکسی ندیده بود. آرامش.
امیلی نقاشی رو گذاشت کنار. دفتر خاطراتش رو از کشو درآورد. باز کرد. چند خط نوشت:
"عشق... یعنی چی؟ نمیدونم. ولی وقتی کنارشم، دلم نمیخواد هیچ جای دیگه باشم. شاید این همون چیزیه که توی کتابا میخوندم."
دفتر رو بست و گذاشت زیر بالش. درست همون جایی که جونگکوک دفترش رو قایم میکرد. بدون اینکه بدونن، هر دو شبها به "عشق" فکر میکردن.
---
فردا صبح – حیاط مدرسه
هوا صاف بود. آفتاب گرم، ولی نه زیادی. جونگکوک رسید. دید امیلی نشسته روی یه نیمکت، یه جعبه کوچیک توی دستش.
· "این چیه؟"
· "بازش کن."
جعبه رو باز کرد. داخلش یه دستبند چرمی مشکی بود. ساده. یه مهره کوچیک نقرهای روش بود.
· "چرا؟"
· "دیروز توی غرفه خیریه دیدم. یاد تو افتادم."
جونگکوک به دستبند نگاه کرد. بعد به امیلی.
· "یاد تو افتادی؟ یعنی چی؟"
امیلی خجالت کشید. + "نمیدونم... رنگش شبیه موهاته. سادس. مثل خودت."
جونگکوک دستبند رو برداشت و به مچ دست چپش بست.
· "خوب شد؟"
· "آره... قشنگه."
جونگکوک به مچش نگاه کرد. به اون مهره نقرهای. ته دلش گفت: ("مال توئه") ولی نگفت. هنوز نمیتونست.
هوسه از دور اومد. داد زد: * "وای جونگکوک! اینو کجا پیدا کردی؟ خوشگله!"
جونگکوک دستش رو زیر میز قایم کرد. "به تو ربطی نداره."
هوسه خندید و نشست کنار امیلی. * "خواهش میکنم کمکم کن این پسر سرد رو کمی گرم کنم. دارم یخ میزنم کنارش."
امیلی خندید. جونگکوک نگاه به امیلی کرد. ("خندهاش... قشنگه...")
هوسه نگاهشون میکرد. سرش رو تکون داد و یواشکی براشون "آفرین" گفت.
---
بعد مدرسه – رودخونه
جونگکوک و امیلی کنار آب نشسته بودن. پاهاشون رو آویزون کرده بودن روی سنگ بزرگ.
· "جونگکوک... تا حالا چیزی رو ازم قایم کردی؟"
جونگکوک یکم فکر کرد. "آره."
· "چی؟"
· "چیزایی که نمیخوام ناراحت بشی."
امیلی به آب نگاه کرد. "من از حقیقت ناراحت نمیشم. از دروغ ناراحت میشم."
جونگکوک دستبندش رو چرخوند. چند لحظه سکوت.
· "خوب. میخوای حقیقت رو بدونی؟"
امیلی برگشت. "آره."
· "من... وقتی کنارتم، نمیتونم به چیز دیگهای فکر کنم."
امیلی نفسش بند اومد. "یعنی... فقط به من فکر میکنی؟"
جونگکوک نگاهش کرد. اولین بار بود اینقدر رک حرف میزد. بدون پرده.
· "آره. فقط تو."
امیلی نتونست چیزی بگه. فقط نشست. قلبش داشت میزد بیرون.
جونگکوک دستش رو گذاشت روی دستش. آروم. مثل همیشه.
· "نترس. از این حرفا نمیترسم. تو هم نترس."
امیلی فقط سر تکون داد.
اون غروب، یه مرز کوچیک بینشون رد شد. نه با بوسه، نه با اعتراف بزرگ. فقط با یه جمله ساده: "فقط تو."
---
ادامه دارد......
خیلی حال میده شما رو اذیت کنم که دیر برسیم به جای حساس😈😁🫡
خوب خوب شرطا
لایک هر پارت جدید زیر ۱۵ نباشه ممنون بای بای.
- ۹۴۹
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط