رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
پارت ۲۰: «پایان افسانه؛ آخرین پری ماه و خونآشام»
ماه کامل بالای قصر میدرخشید.
اما این بار...
نورش مثل همیشه سرد و دور نبود.
گرم بود.
آرام بود.
انگار بعد از صدها سال، جنگ بین نور و تاریکی تمام شده بود.
---
چند هفته از نبرد بزرگ گذشته بود.
قصر دوباره ساخته شده بود.
اما دیگر مثل قبل نبود.
دیوارهایش دیگر زندان نبودند.
درهایش برای همه باز بودند.
پریهایی که سالها اسیر بودند، آزاد زندگی میکردند.
و خونآشامها دیگر دشمن پریها نبودند.
---
در باغ قصر قدم میزدی.
دیگر نیازی نبود فرار کنی.
دیگر کسی دنبال گردنبندت نبود.
گردنبند هنوز روی گردنت بود...
اما حالا میدانستی ارزش واقعی آن قدرتش نیست.
بلکه چیزی بود که باعث شده بود همه تغییر کنند.
---
صدای آشنایی آمد.
«باز هم تنها قدم میزنی؟»
لبخند کوچکی زدی.
برگشتی.
شوگا.
اما دیگر آن خونآشام سرد و بیاحساس گذشته نبود.
چشمانش هنوز جدی بود...
اما دیگر پر از درد نبود.
---
«فکر کردم خونآشامها همیشه دوست دارن توی تاریکی باشن.»
شوگا کنار تو ایستاد.
«شاید قبلاً.»
چند لحظه سکوت کرد.
«اما بعضی چیزها باعث میشن آدم نظرش عوض بشه.»
نگاهش به تو افتاد.
---
قلبت کمی تندتر زد.
چون حالا دیگر بین شما فقط یک زندانبان و یک زندانی نبود.
نه یک خونآشام و یک پری.
بلکه دو نفر بودند که با وجود تمام تفاوتها...
همدیگر را فهمیده بودند.
---
در سالن قصر...
خانوادهی شوگا جمع بودند.
پدرش با رضایت به تغییرات قصر نگاه میکرد.
پدر شوگا: «هیچوقت فکر نمیکردم این خاندان دوباره آرامش رو ببینه.»
مادر شوگا لبخند زد.
مادر شوگا: «گاهی یک نفر وارد زندگی آدم میشه و همهچیز رو تغییر میده.»
نگاهش به تو و شوگا بود.
---
آریا هم کنار پنجره ایستاده بود.
حالا دیگر کاملاً به زندگی برگشته بود.
اما قدرت گردنبند باعث شده بود بخشی از جادویش همیشه با تو باقی بماند.
آریا لبخند زد.
آریا: «بالاخره افسانهای که سالها گم شده بود، کامل شد.»
---
اما یک نفر دیگر هم آنجا بود.
یونا.
او دیگر مثل قبل نبود.
بعد از آن اتفاق، فهمیده بود که حسادتش باعث شده چیزهای زیادی را از دست بدهد.
او هنوز باید اشتباهاتش را جبران میکرد...
اما برای اولین بار، مسیر درست را انتخاب کرده بود.
یونا آرام گفت:
یونا: «شاید... من هم بتونم دوباره شروع کنم.»
---
شب...
تو کنار دریاچه ایستاده بودی.
جایی که برای اولین بار قدرت پری دریاییات را پیدا کردی.
شوگا کنار تو آمد.
چند لحظه فقط به آب نگاه کردید.
بعد آرام گفت:
«ا.ت.»
به او نگاه کردی.
«چی شده؟»
شوگا برای چند ثانیه سکوت کرد.
انگار گفتن بعضی حرفها برایش سختتر از جنگیدن بود.
«من اول تو رو فقط برای گردنبند میخواستم.»
سرت را پایین انداختی.
اما ادامه داد:
«بعد فهمیدم تو چیزی بیشتر از یک قدرت هستی.»
نگاهش آرام شد.
«تو کسی بودی که باعث شد من دوباره خودم رو پیدا کنم.»
---
باد آرامی وزید.
نور ماه روی آب افتاد.
شوگا آرام گفت:
«من نمیخوام دیگه محافظتت کنم چون مجبورم.»
مکث کرد.
«میخوام کنارت باشم چون انتخابمه.»
---
لبخند زدی.
چون بالاخره فهمیدی...
گاهی بزرگترین جادوها نه در گردنبندها هستند...
نه در قدرتها...
بلکه در قلب آدمها هستند.
---
سالها بعد...
داستانی بین پریها و خونآشامها نقل میشد.
داستان آخرین پری ماه...
و خونآشامی که به جای گرفتن قدرت...
قلبش را پیدا کرد.
و همه میگفتند:
«وقتی نور ماه و تاریکی شب کنار هم قرار بگیرند، غیرممکنها ممکن میشون
🍷🖤 پایان 🖤🍷
پارت ۲۰: «پایان افسانه؛ آخرین پری ماه و خونآشام»
ماه کامل بالای قصر میدرخشید.
اما این بار...
نورش مثل همیشه سرد و دور نبود.
گرم بود.
آرام بود.
انگار بعد از صدها سال، جنگ بین نور و تاریکی تمام شده بود.
---
چند هفته از نبرد بزرگ گذشته بود.
قصر دوباره ساخته شده بود.
اما دیگر مثل قبل نبود.
دیوارهایش دیگر زندان نبودند.
درهایش برای همه باز بودند.
پریهایی که سالها اسیر بودند، آزاد زندگی میکردند.
و خونآشامها دیگر دشمن پریها نبودند.
---
در باغ قصر قدم میزدی.
دیگر نیازی نبود فرار کنی.
دیگر کسی دنبال گردنبندت نبود.
گردنبند هنوز روی گردنت بود...
اما حالا میدانستی ارزش واقعی آن قدرتش نیست.
بلکه چیزی بود که باعث شده بود همه تغییر کنند.
---
صدای آشنایی آمد.
«باز هم تنها قدم میزنی؟»
لبخند کوچکی زدی.
برگشتی.
شوگا.
اما دیگر آن خونآشام سرد و بیاحساس گذشته نبود.
چشمانش هنوز جدی بود...
اما دیگر پر از درد نبود.
---
«فکر کردم خونآشامها همیشه دوست دارن توی تاریکی باشن.»
شوگا کنار تو ایستاد.
«شاید قبلاً.»
چند لحظه سکوت کرد.
«اما بعضی چیزها باعث میشن آدم نظرش عوض بشه.»
نگاهش به تو افتاد.
---
قلبت کمی تندتر زد.
چون حالا دیگر بین شما فقط یک زندانبان و یک زندانی نبود.
نه یک خونآشام و یک پری.
بلکه دو نفر بودند که با وجود تمام تفاوتها...
همدیگر را فهمیده بودند.
---
در سالن قصر...
خانوادهی شوگا جمع بودند.
پدرش با رضایت به تغییرات قصر نگاه میکرد.
پدر شوگا: «هیچوقت فکر نمیکردم این خاندان دوباره آرامش رو ببینه.»
مادر شوگا لبخند زد.
مادر شوگا: «گاهی یک نفر وارد زندگی آدم میشه و همهچیز رو تغییر میده.»
نگاهش به تو و شوگا بود.
---
آریا هم کنار پنجره ایستاده بود.
حالا دیگر کاملاً به زندگی برگشته بود.
اما قدرت گردنبند باعث شده بود بخشی از جادویش همیشه با تو باقی بماند.
آریا لبخند زد.
آریا: «بالاخره افسانهای که سالها گم شده بود، کامل شد.»
---
اما یک نفر دیگر هم آنجا بود.
یونا.
او دیگر مثل قبل نبود.
بعد از آن اتفاق، فهمیده بود که حسادتش باعث شده چیزهای زیادی را از دست بدهد.
او هنوز باید اشتباهاتش را جبران میکرد...
اما برای اولین بار، مسیر درست را انتخاب کرده بود.
یونا آرام گفت:
یونا: «شاید... من هم بتونم دوباره شروع کنم.»
---
شب...
تو کنار دریاچه ایستاده بودی.
جایی که برای اولین بار قدرت پری دریاییات را پیدا کردی.
شوگا کنار تو آمد.
چند لحظه فقط به آب نگاه کردید.
بعد آرام گفت:
«ا.ت.»
به او نگاه کردی.
«چی شده؟»
شوگا برای چند ثانیه سکوت کرد.
انگار گفتن بعضی حرفها برایش سختتر از جنگیدن بود.
«من اول تو رو فقط برای گردنبند میخواستم.»
سرت را پایین انداختی.
اما ادامه داد:
«بعد فهمیدم تو چیزی بیشتر از یک قدرت هستی.»
نگاهش آرام شد.
«تو کسی بودی که باعث شد من دوباره خودم رو پیدا کنم.»
---
باد آرامی وزید.
نور ماه روی آب افتاد.
شوگا آرام گفت:
«من نمیخوام دیگه محافظتت کنم چون مجبورم.»
مکث کرد.
«میخوام کنارت باشم چون انتخابمه.»
---
لبخند زدی.
چون بالاخره فهمیدی...
گاهی بزرگترین جادوها نه در گردنبندها هستند...
نه در قدرتها...
بلکه در قلب آدمها هستند.
---
سالها بعد...
داستانی بین پریها و خونآشامها نقل میشد.
داستان آخرین پری ماه...
و خونآشامی که به جای گرفتن قدرت...
قلبش را پیدا کرد.
و همه میگفتند:
«وقتی نور ماه و تاریکی شب کنار هم قرار بگیرند، غیرممکنها ممکن میشون
🍷🖤 پایان 🖤🍷
- ۱۱۲
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط