لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت⁵
ویو نویسنده
سلین و کلارا از مرکز خرید بیرون اومدن و سوار ماشین شدند
^بریم خونه؟
~اره بریم،دیگه حوصله کافه رو ندارم
سری تکون دادم و ماشین روشن کردم و به طرف خونه روندم؛به خونه که رسیدیم، خدمتکار در رو باز کرد. بوی غذا توی خونه پیچیده بود و انگار جون تازهای گرفتم.
^مامان
+خوش اومدید
بعد از بغل کردن من و کلارا به سمت پله ها رفتیم که با حرف مامانم خون توی رگ هام یخ بست
+راستی اقای لی هم امشب میاد تا با پدرت راجب پرونده جدیدشون حرف بزنن
^با.. باشه
وارد اتاقم شدم و بعد از عوض کردن لباسم خودمو رو تخت کینگ سایزم انداختم
کلارا لباسشو عوض کرد و خودشو بغلم پرت کرد،اما ذهن من همش درگیر اون جمله بود
«بهتر نیست این ملاقات بین خودمون بمونه؟»
تو همین فکرا بود که نفهمید کی به خواب رفت
ویو جونگ کوک
یونگی همه بچه هارو توی عمارت جمع کرده بود
تهیونگ:اگه اون دخترها حرف بزنن، پلیس تا فردا اینجاست
انگار این سری بیشتر از همیشه مطمئن بودم
•حرف نمیزنن
یونگی با تعجب سمتم برمیگرده
°از کجا اینقدر مطمئنی؟
لبخند کوچیکی روی صورتم ظاهر شد
•از ترس توی چشمای اون دختر
که یهو جیمین دست میزنه
جیمین:فقط اسمشون رو پیدا کردم،جانگ سلین و لی کلارا
دختر همون دوتا افسر
اخم ریزی کردم
•همین؟
جیمین:فعلا اره،سعی میکنم اطلاعات بیشتری برات پیدا کنم
لپ تاپ رو از دستش گرفتم که با عکس اون دختره مواجه شدم
"جانگ سلین"
بی اختیار نگاهم روی عکس ثابت موند که با صدای یونگی به خودم اومدم
°چیزی شده؟
•هیچی
حس عجیبی داشتم،میخواستم بیشتر راجبش بدونم که
ادامه دارد ...
پارت⁵
ویو نویسنده
سلین و کلارا از مرکز خرید بیرون اومدن و سوار ماشین شدند
^بریم خونه؟
~اره بریم،دیگه حوصله کافه رو ندارم
سری تکون دادم و ماشین روشن کردم و به طرف خونه روندم؛به خونه که رسیدیم، خدمتکار در رو باز کرد. بوی غذا توی خونه پیچیده بود و انگار جون تازهای گرفتم.
^مامان
+خوش اومدید
بعد از بغل کردن من و کلارا به سمت پله ها رفتیم که با حرف مامانم خون توی رگ هام یخ بست
+راستی اقای لی هم امشب میاد تا با پدرت راجب پرونده جدیدشون حرف بزنن
^با.. باشه
وارد اتاقم شدم و بعد از عوض کردن لباسم خودمو رو تخت کینگ سایزم انداختم
کلارا لباسشو عوض کرد و خودشو بغلم پرت کرد،اما ذهن من همش درگیر اون جمله بود
«بهتر نیست این ملاقات بین خودمون بمونه؟»
تو همین فکرا بود که نفهمید کی به خواب رفت
ویو جونگ کوک
یونگی همه بچه هارو توی عمارت جمع کرده بود
تهیونگ:اگه اون دخترها حرف بزنن، پلیس تا فردا اینجاست
انگار این سری بیشتر از همیشه مطمئن بودم
•حرف نمیزنن
یونگی با تعجب سمتم برمیگرده
°از کجا اینقدر مطمئنی؟
لبخند کوچیکی روی صورتم ظاهر شد
•از ترس توی چشمای اون دختر
که یهو جیمین دست میزنه
جیمین:فقط اسمشون رو پیدا کردم،جانگ سلین و لی کلارا
دختر همون دوتا افسر
اخم ریزی کردم
•همین؟
جیمین:فعلا اره،سعی میکنم اطلاعات بیشتری برات پیدا کنم
لپ تاپ رو از دستش گرفتم که با عکس اون دختره مواجه شدم
"جانگ سلین"
بی اختیار نگاهم روی عکس ثابت موند که با صدای یونگی به خودم اومدم
°چیزی شده؟
•هیچی
حس عجیبی داشتم،میخواستم بیشتر راجبش بدونم که
ادامه دارد ...
- ۱.۴k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط