پارت نهم...
پارت نهم...
میکا: وایی چقدر شما دوتا نازید! میشه من بغلتون کنم؟
لونا و مانا با تعجب نگاش میکردند. بعد هم آروم سر تکون دادند.
میکا لونا و مانا رو به آغوش کشید. بعد از چند دقیقه جدا شد.
میکا: اوه، من معذرت میخوام!
لونا: خاله چرا وقتی تو بغلت بودم حس عجیبی داشتم؟ انگار یه آرامش خاص. مثل آغوش مامانم!
میکا با لبخند نگاشون میکرد.
داشتیم حرف میزدیم که چیکار کنیم و لونا و مانا رو که میکا گفت: من مواظبشونممم
با ذوق حرف میزد.
مایکی: میکا مطمئنی؟
میکا: سو. (بله یا درسته)
وقتی اشتیاقش و دیدم نتونستم حرف بزنم.
همه سوار موتور شدیم و رفتیم طرف خونه تا لباس عوض کنیم.
لونا و مانا و میکا و اِما و هینا چان رو خونه ما گذاشتیم و رفتیم طرف معبد.
دوراکن به بقیه اعلام کرد که جلسه شروع میشه.
مایکی: امروز میخوام خبر مهمیو اعلام کنم؛ قراره یه دستهی کامل بهمون اضافه بشه. هنوز اعضاش کامل نیست و کاپیتان این گروه کازتورا هانمیا هست. همه پچ پچ میکردند.
خداروشکر افراد زیادی از کار کازو و باجی خبر نداشتند.
همه فقط میدونستند کازو برای مدت کوتاهی جدا شده بوده.
جلسه تموم شده بود.
همه راه افتادیم طرف خونه.
درو که باز کردم خیلی ساکت بود. با بچه ها آروم وارد شدیم. یهو وسط حال چشمم خورد به میکا. لونا رو روی پاهاش تاب میداد و مانا رو بغل کرده بود و هینا چان و اِما هر کدوم به جوری بهش تکیه داده بودند و خواب بودند.
میکا مثل یه مادر وسطشون بود.
دوراکن آروم رفت طرف اما رو برد تو اتاقش. تاکمیچی هم هینا چانو بلند کرد که وسطش کلی سرخ و سفید شد. میتسویا آروم لونا رو از رو پاهای میکا برداشت و چیفویو مانا رو از بغلش گرفت که ناخودآگاه دستای میکا دور مانا محکمتر شد. رفتم طرفشونو آروم دستای میکا رو جدا کردم از مانا و چیفویو هم رفت. باجی رفت و خودشو روی مبل پرت کرد. کازو بلا تکلیف وسط خونه وایساده بود.
میکا رو بلند کردمو بردم تو اتاق اِما.
همه تصمیم گرفتند امشب اونجا بخوابن.
خلاصه که هر کدوم یه وری خوابیدیم.
نمیدونم ساعت چند بود که با گریهٔ یه بچه از خواب پریدم بالا.
برگشتم سمت میتسویا که داشت سعی میکرد لونا رو آروم کنه؛ اَما موفق نمیشد.
چشمم به میکا خورد که با قیافهای خسته از اتاق اومد بیرون و به طرف لونا رفتو بغلش کرد. شروع کرد لالایی بخونه.
و بعد دیگه هیچ کدوم چیزی نفهمیدیم.
صبح وقتی از خواب بلند شدیم ساعت ده بود.
اِما و هیناچان و میکا صبحونه رو انداخته بودند و همه نشستند بخورند. میکا با ذوق غذا دهن لونا و مانا میذاشت.
میتسویا: میکا چان خودتو اذیت نکن. هی بچه ها بیاید اینجا.
لونا: نی سان(داداش)، من از کنار نه چان(آجی) جم نمیخورم راحتم.
میکا با ذوق برگشت سمتشو بوسش کرد. بعد هم مانا رو بوس کرد.
میکا: خواهراتو نمیدم!
بچه ها دیگه خونه نرفتند. تا شب همونجا موندند. شب دوباره یه جلسه داشتیم تو معبد.
میتسویا بعد از ظهر لونا و مانا رو برد. میکا با بغض نگاشون میکرد. آخرش که میتسویا قول داد دوباره زود میارتشون پیشش میکا قبول کرد بذاره اونا برند.
تاکه هم هینا رو رسوند خونه.
نمیخواستم اِما و میکا رو تنها خونه بذارم. پدربزرگ هم نبود به خاطر همین با خودم بردمشون معبد.
دم معبد ایستادیم و همه پیاده شدیم رفتیم بالا. دور هم جمع شدیم که یهو صدای یکی اومد.
_به به گربه وحشی! کاپیتان دستهٔ اول تومان. امروز خبری ازت نبود گربه وحشی.
باجی با خشم نگاش میکرد.
چیفویو آروم گفت: این همون پسر پولدارست!
یهو میکا پیداش شد داشتند با اِما میدویدند. رسیدند بهمون. با نفس نفس ایستادند.
برگشت طرف پسرو خشکش زد. پسره هم بدتر از میکا بود.
_شما اینجا چیکار میکنید؟
میکا با لحن خشک و جدی گفت: زندگی.
پسر با پوزخند گفت: تو معبد زندگی میکنید پرنسس؟مگه چقدر فقیرو بدبخت شدید؟
برگشت طرف ما.
_اوخی وقتی با یه مشت وحشی دعوایی گدا بگردی همین میشه دیگه. پرنسس اینجا...
حرفش با سیلی محکمی که تو صورتش خورد قطع شد.
زاویه دید میکا
غریدم
میکا: دهن کثیفتو ببند. شاید بهتر باشه به تو و بعضی عوضیا حد و حدودتون و بفهمونم.
پوزخند وحشتناکی زدم.
میکا: اگه قرار باشه رو اعصابم باشید من نمیتونم اون دختر آروم و به قول شما پرنسس بمونم. شاید حتی خاندان هاتون و دونه دونه نابود کردم. پس مواظب باش چه چرتی از دهنت در میاد.
کیا، عوضی تو بهت بود.
همهٔ محافظهاش بهم احترام گذاشتند و با ترس عقب رفتند.
________________________________________
سلااام.😃
پارت جدید😀🛶
من برم تو دریای کارهای مونده ام...🫡
بای بای...😄
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
میکا: وایی چقدر شما دوتا نازید! میشه من بغلتون کنم؟
لونا و مانا با تعجب نگاش میکردند. بعد هم آروم سر تکون دادند.
میکا لونا و مانا رو به آغوش کشید. بعد از چند دقیقه جدا شد.
میکا: اوه، من معذرت میخوام!
لونا: خاله چرا وقتی تو بغلت بودم حس عجیبی داشتم؟ انگار یه آرامش خاص. مثل آغوش مامانم!
میکا با لبخند نگاشون میکرد.
داشتیم حرف میزدیم که چیکار کنیم و لونا و مانا رو که میکا گفت: من مواظبشونممم
با ذوق حرف میزد.
مایکی: میکا مطمئنی؟
میکا: سو. (بله یا درسته)
وقتی اشتیاقش و دیدم نتونستم حرف بزنم.
همه سوار موتور شدیم و رفتیم طرف خونه تا لباس عوض کنیم.
لونا و مانا و میکا و اِما و هینا چان رو خونه ما گذاشتیم و رفتیم طرف معبد.
دوراکن به بقیه اعلام کرد که جلسه شروع میشه.
مایکی: امروز میخوام خبر مهمیو اعلام کنم؛ قراره یه دستهی کامل بهمون اضافه بشه. هنوز اعضاش کامل نیست و کاپیتان این گروه کازتورا هانمیا هست. همه پچ پچ میکردند.
خداروشکر افراد زیادی از کار کازو و باجی خبر نداشتند.
همه فقط میدونستند کازو برای مدت کوتاهی جدا شده بوده.
جلسه تموم شده بود.
همه راه افتادیم طرف خونه.
درو که باز کردم خیلی ساکت بود. با بچه ها آروم وارد شدیم. یهو وسط حال چشمم خورد به میکا. لونا رو روی پاهاش تاب میداد و مانا رو بغل کرده بود و هینا چان و اِما هر کدوم به جوری بهش تکیه داده بودند و خواب بودند.
میکا مثل یه مادر وسطشون بود.
دوراکن آروم رفت طرف اما رو برد تو اتاقش. تاکمیچی هم هینا چانو بلند کرد که وسطش کلی سرخ و سفید شد. میتسویا آروم لونا رو از رو پاهای میکا برداشت و چیفویو مانا رو از بغلش گرفت که ناخودآگاه دستای میکا دور مانا محکمتر شد. رفتم طرفشونو آروم دستای میکا رو جدا کردم از مانا و چیفویو هم رفت. باجی رفت و خودشو روی مبل پرت کرد. کازو بلا تکلیف وسط خونه وایساده بود.
میکا رو بلند کردمو بردم تو اتاق اِما.
همه تصمیم گرفتند امشب اونجا بخوابن.
خلاصه که هر کدوم یه وری خوابیدیم.
نمیدونم ساعت چند بود که با گریهٔ یه بچه از خواب پریدم بالا.
برگشتم سمت میتسویا که داشت سعی میکرد لونا رو آروم کنه؛ اَما موفق نمیشد.
چشمم به میکا خورد که با قیافهای خسته از اتاق اومد بیرون و به طرف لونا رفتو بغلش کرد. شروع کرد لالایی بخونه.
و بعد دیگه هیچ کدوم چیزی نفهمیدیم.
صبح وقتی از خواب بلند شدیم ساعت ده بود.
اِما و هیناچان و میکا صبحونه رو انداخته بودند و همه نشستند بخورند. میکا با ذوق غذا دهن لونا و مانا میذاشت.
میتسویا: میکا چان خودتو اذیت نکن. هی بچه ها بیاید اینجا.
لونا: نی سان(داداش)، من از کنار نه چان(آجی) جم نمیخورم راحتم.
میکا با ذوق برگشت سمتشو بوسش کرد. بعد هم مانا رو بوس کرد.
میکا: خواهراتو نمیدم!
بچه ها دیگه خونه نرفتند. تا شب همونجا موندند. شب دوباره یه جلسه داشتیم تو معبد.
میتسویا بعد از ظهر لونا و مانا رو برد. میکا با بغض نگاشون میکرد. آخرش که میتسویا قول داد دوباره زود میارتشون پیشش میکا قبول کرد بذاره اونا برند.
تاکه هم هینا رو رسوند خونه.
نمیخواستم اِما و میکا رو تنها خونه بذارم. پدربزرگ هم نبود به خاطر همین با خودم بردمشون معبد.
دم معبد ایستادیم و همه پیاده شدیم رفتیم بالا. دور هم جمع شدیم که یهو صدای یکی اومد.
_به به گربه وحشی! کاپیتان دستهٔ اول تومان. امروز خبری ازت نبود گربه وحشی.
باجی با خشم نگاش میکرد.
چیفویو آروم گفت: این همون پسر پولدارست!
یهو میکا پیداش شد داشتند با اِما میدویدند. رسیدند بهمون. با نفس نفس ایستادند.
برگشت طرف پسرو خشکش زد. پسره هم بدتر از میکا بود.
_شما اینجا چیکار میکنید؟
میکا با لحن خشک و جدی گفت: زندگی.
پسر با پوزخند گفت: تو معبد زندگی میکنید پرنسس؟مگه چقدر فقیرو بدبخت شدید؟
برگشت طرف ما.
_اوخی وقتی با یه مشت وحشی دعوایی گدا بگردی همین میشه دیگه. پرنسس اینجا...
حرفش با سیلی محکمی که تو صورتش خورد قطع شد.
زاویه دید میکا
غریدم
میکا: دهن کثیفتو ببند. شاید بهتر باشه به تو و بعضی عوضیا حد و حدودتون و بفهمونم.
پوزخند وحشتناکی زدم.
میکا: اگه قرار باشه رو اعصابم باشید من نمیتونم اون دختر آروم و به قول شما پرنسس بمونم. شاید حتی خاندان هاتون و دونه دونه نابود کردم. پس مواظب باش چه چرتی از دهنت در میاد.
کیا، عوضی تو بهت بود.
همهٔ محافظهاش بهم احترام گذاشتند و با ترس عقب رفتند.
________________________________________
سلااام.😃
پارت جدید😀🛶
من برم تو دریای کارهای مونده ام...🫡
بای بای...😄
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
- ۴۵
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط