پارت ۴۴
پارت ۴۴
کوک وقتی به من رسید...
با دیدن جراحتهای روی بدنم چشمانش برای لحظهای از خشم و اندوه تیره شد.....
او به آرامی دستش را زیر زانوها و کمرم برد و مرا از روی زمینِ سرد و خونی انبار بلند کرد.....
با اینکه بدنم از شدت ضربات ریونگلی بیحس بود....
اما وقتی سرم را روی سینهاش گذاشتم...
عطر تلخ و آرامشبخش لباسش به من جان دوبارهای داد....
او با قدمهای بلند و استوار به سمت خروجی رفت.....
بیرون از انبار هوای خنک شب به صورتم خورد.....
صدای آژیرهای دوردست به گوش میرسید...
اما کوک اهمیتی نمیداد.....
او مرا به سمت ماشین مشکیرنگی که در نزدیکی پارک شده بود برد و به آرامی روی صندلی شاگرد نشاند.....
سوار شد...
موتور را روشن کرد و وقتی ماشین به حرکت درآمد....
نگاه کوتاهی به من انداخت.....
در چشمانش چیزی بود که قبلاً هرگز ندیده بودم...
ترکیبی از محافظتگری و یک دلتنگی عمیق ....
او در حالی که با یک دستش فرمان را میچرخاند و با دست دیگرش به آرامی دستم را در دست گرفت....
گفت: دیگه هیچوقت...
هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره....
قول میدم…
تا وقتی زندهام....
این آخرین باری هستش که درد کشیدی ....
صدای لرزانم را به سختی بیرون دادم و گفتم : تو… تو چرا اومدی؟....
ترسیدم دیگه نبینمت..... ( بغض )
کوک نگاهش را به جاده دوخت....
اما فشاری که روی دستم آورد.....
محکمتر شد. ....
او با صدایی بم و آرام گفت: من هیچوقت نرفته بودم........
ماشین در تاریکی شب سرعت گرفت...
و من برای اولین بار ....
بعد از مدتها حس کردم که سنگینیِ آن کابوس از روی شانه هایم برداشته شده ......
ادامه دارد...
کوک وقتی به من رسید...
با دیدن جراحتهای روی بدنم چشمانش برای لحظهای از خشم و اندوه تیره شد.....
او به آرامی دستش را زیر زانوها و کمرم برد و مرا از روی زمینِ سرد و خونی انبار بلند کرد.....
با اینکه بدنم از شدت ضربات ریونگلی بیحس بود....
اما وقتی سرم را روی سینهاش گذاشتم...
عطر تلخ و آرامشبخش لباسش به من جان دوبارهای داد....
او با قدمهای بلند و استوار به سمت خروجی رفت.....
بیرون از انبار هوای خنک شب به صورتم خورد.....
صدای آژیرهای دوردست به گوش میرسید...
اما کوک اهمیتی نمیداد.....
او مرا به سمت ماشین مشکیرنگی که در نزدیکی پارک شده بود برد و به آرامی روی صندلی شاگرد نشاند.....
سوار شد...
موتور را روشن کرد و وقتی ماشین به حرکت درآمد....
نگاه کوتاهی به من انداخت.....
در چشمانش چیزی بود که قبلاً هرگز ندیده بودم...
ترکیبی از محافظتگری و یک دلتنگی عمیق ....
او در حالی که با یک دستش فرمان را میچرخاند و با دست دیگرش به آرامی دستم را در دست گرفت....
گفت: دیگه هیچوقت...
هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره....
قول میدم…
تا وقتی زندهام....
این آخرین باری هستش که درد کشیدی ....
صدای لرزانم را به سختی بیرون دادم و گفتم : تو… تو چرا اومدی؟....
ترسیدم دیگه نبینمت..... ( بغض )
کوک نگاهش را به جاده دوخت....
اما فشاری که روی دستم آورد.....
محکمتر شد. ....
او با صدایی بم و آرام گفت: من هیچوقت نرفته بودم........
ماشین در تاریکی شب سرعت گرفت...
و من برای اولین بار ....
بعد از مدتها حس کردم که سنگینیِ آن کابوس از روی شانه هایم برداشته شده ......
ادامه دارد...
- ۶۷۷
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط