قسمت دوازدهم
قسمت دوازدهم
قسمت سی و هشتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: حق با علی است
.
.
کم کم، داشت خشم بر اون مبلغ وهابی غلبه می کرد … در اوج بحث کنترلش رو از دست داد و فریاد زد: خفه شو کافر نجس، یعنی ام المومنین عایشه، دختر حضرت ابوبکر به اسلام خیانت کرده و حقانیت با علی است؟
.
.
تا این کلام از دهانش خارج شد، من هم فریاد زدم: دهان نجست رو ببند … به همسر پیامبر تهمت خیانت میزنی؟ … تمام کلمات من از کتب علمای بزرگ اهل سنت بود … کافر نجس هم تویی که به همسر پیامبر تهمت میزنی … .
.
با گفتن این جملات من، مبلغ وهابی به لکنت افتاد و داد زد: من کی به ام المومنین تهمت خیانت زدم؟ … .
.
جمله اش هنوز تمام نشده بود؛ دوباره فریاد زدم: همین الان جلوی این همه انسان گفتی همسر پیامبر یه خائنه … .
بعد هم رو به جمع کردم و گفتم: مگر شما نشنیدید که گفت ام المومنین بعد از پیامبر بر علی، خلیفه زمان شورش کرده و مگر نه اینکه حسین بن علی رو به جرم شورش بر خلیفه کشتند … پس یا شورش بر خلیفه خیانت محسوب میشه که در این صورت، تو به ام المومنین تهمت خیانت زدی یا حق با علی و خاندان علی است …
.
.
پ.ن: به علت طولانی بودن مناظره و این بحث، تنها بخش پایانیش رو نوشتم
.
.
.
.
.
قسمت سی و نهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: سلام خدا بر صراط مستقیم
.
نفس و زبانش بند آمده بود … یا باید روی منبر به حقانیت امام علی و فرزندانش شهادت می داد یا تایید می کرد که عایشه بر خلیفه شورش و خیانت کرده بود …
.
.
قبل از اینکه به خودش بیاد، دوباره با صدای بلند فریاد زدم: بگیرید و این کافر نجس رو از خانه خدا بیرون کنید … و به سمت منبر حمله کردم … یقه اش رو گرفتم و اون رو از بالای منبر به پایین کشیدم و محکم توی گوشش زدم … .
.
جمع هم که هنوز گیج و مبهوت بودند با این حرکت من، ملتهب شدند و به سمت اون وهابی حمله کردند و الله اکبر گویان از مسجد بیرونش کردند … .
.
جماعت هنوز از التهاب و هیجانی که بهشون وارد کرده بودم؛ آرام نشده بودند … رفتم سمت منبر … چند لحظه چشم هام رو بستم … دوباره بسم الله گفتم و توسل کردم و برای اولین بار از پله های منبر بالا رفتم … .
.
بسم الله الرحمن الرحیم … سلام و درود خدا بر جویندگان و پیروان حقیقت … سلام و درود خدا بر مجاهدان و سربازان راه حق … سلام و درود خدا بر پیامبری که تا آخرین لحظات عمر مبارکش، هرگز از فرمان الهی کوتاهی نکرد … سلام و درود خدا بر صراط مستقیم و تک تک پیروان و ادامه دهندگان … و اما بعد … .
.
سالن تقریبا ساکت و آرام شده بود اما هنوز قلب من، میان شقیقه هایم می تپید …
.
.
.
.
.
قسمت چهل داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: صدور حکم مرگ
.
برگشتم خونه … هنوز پام رو تو نگذاشته بودم که پدرم محکم زد توی گوشم و با عصبانیت سرم داد زد: شیر مادرت، حلال بود. منم به تو لقمه حلال دادم، حالا پسرمن که درس دین می خونه، توی گوش عالم دین خدا می زنه؟ … بعد هم رو به آسمان بلند گفت: خدایا! منو ببخش … فکر می کردم توی تربیت بچه هام کوتاهی نکردم … این نتیجه غرور منه .. .
.
در حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود، رفت داخل و روی مبل نشست … بدون اینکه چیزی بگم، سرم رو پایین انداختم و رفتم داخل … چند لحظه صبر کردم … رفتم سمت پدرم و کنار مبل، پایین پاش نشستم … .
خم شدم و دستی که باهاش توی صورتم زده بود رو بوسیدم … هنوز نگاهش مملو از خشم و ناراحتی بود … همون طور که سرم پایین بود گفتم: دستی که به خاطر خدا بلند میشه رو باید بوسید … نمی دونم چی به شما گفتن ولی منم به خاطر خدا توی گوشش زدم … اون عالم نبود … آدم فاسقی بود که داشت جوان ها رو گمراه می کرد … .
.
مگه تو چقدر درس خوندی که ادعا می کنی از یه عالم بیشتر می فهمی؟ … با ناراحتی اینو گفت و رفت توی اتاق … .
.
هنوز با ناراحتی و دلخوری پدرم کنار نیومده بودم که برادرم سراسیمه اومد و بهم خبر داد که علمای وهابی تصمیم گرفتن یه جلسه عقاید بزارن و تا اعلام نتیجه هم حق خروج از کشور رو ندارم … .
.
با خنده گفتم: خوب بزارن. هر سوالی کردن توکل بر خدا … اینو که گفتم با عصبانیت گفت:می فهمی چی میگی؟ بزرگ ترین علمای کشور جلوت می ایستن … فکر کردی از پسشون برمیای؟ … یه اشتباه کوچیک ازت سر بزنه یا سر سوزنی بهت شک کنن، حکم مرگت رو صادر می کنن … .
.
ولو شدم روی تخت … می دونستم علمم در حدی نیست که از پس افرادی که برادرم اسم شون رو برده بود؛ بر بیام … .
چشم هام رو بستم و گفتم: خدایا! شرمنده ام. عمر دوباره به من بخشیدی اما من هنوز قدمی برنداشتم … راضیم به رضای تو … .
خوشحال بودم که این بار توی بستر بیماری نمی مردم
.
.
.
.
قسمت چهل و یک داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: غسل شهادت
.
قسمت سی و هشتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: حق با علی است
.
.
کم کم، داشت خشم بر اون مبلغ وهابی غلبه می کرد … در اوج بحث کنترلش رو از دست داد و فریاد زد: خفه شو کافر نجس، یعنی ام المومنین عایشه، دختر حضرت ابوبکر به اسلام خیانت کرده و حقانیت با علی است؟
.
.
تا این کلام از دهانش خارج شد، من هم فریاد زدم: دهان نجست رو ببند … به همسر پیامبر تهمت خیانت میزنی؟ … تمام کلمات من از کتب علمای بزرگ اهل سنت بود … کافر نجس هم تویی که به همسر پیامبر تهمت میزنی … .
.
با گفتن این جملات من، مبلغ وهابی به لکنت افتاد و داد زد: من کی به ام المومنین تهمت خیانت زدم؟ … .
.
جمله اش هنوز تمام نشده بود؛ دوباره فریاد زدم: همین الان جلوی این همه انسان گفتی همسر پیامبر یه خائنه … .
بعد هم رو به جمع کردم و گفتم: مگر شما نشنیدید که گفت ام المومنین بعد از پیامبر بر علی، خلیفه زمان شورش کرده و مگر نه اینکه حسین بن علی رو به جرم شورش بر خلیفه کشتند … پس یا شورش بر خلیفه خیانت محسوب میشه که در این صورت، تو به ام المومنین تهمت خیانت زدی یا حق با علی و خاندان علی است …
.
.
پ.ن: به علت طولانی بودن مناظره و این بحث، تنها بخش پایانیش رو نوشتم
.
.
.
.
.
قسمت سی و نهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: سلام خدا بر صراط مستقیم
.
نفس و زبانش بند آمده بود … یا باید روی منبر به حقانیت امام علی و فرزندانش شهادت می داد یا تایید می کرد که عایشه بر خلیفه شورش و خیانت کرده بود …
.
.
قبل از اینکه به خودش بیاد، دوباره با صدای بلند فریاد زدم: بگیرید و این کافر نجس رو از خانه خدا بیرون کنید … و به سمت منبر حمله کردم … یقه اش رو گرفتم و اون رو از بالای منبر به پایین کشیدم و محکم توی گوشش زدم … .
.
جمع هم که هنوز گیج و مبهوت بودند با این حرکت من، ملتهب شدند و به سمت اون وهابی حمله کردند و الله اکبر گویان از مسجد بیرونش کردند … .
.
جماعت هنوز از التهاب و هیجانی که بهشون وارد کرده بودم؛ آرام نشده بودند … رفتم سمت منبر … چند لحظه چشم هام رو بستم … دوباره بسم الله گفتم و توسل کردم و برای اولین بار از پله های منبر بالا رفتم … .
.
بسم الله الرحمن الرحیم … سلام و درود خدا بر جویندگان و پیروان حقیقت … سلام و درود خدا بر مجاهدان و سربازان راه حق … سلام و درود خدا بر پیامبری که تا آخرین لحظات عمر مبارکش، هرگز از فرمان الهی کوتاهی نکرد … سلام و درود خدا بر صراط مستقیم و تک تک پیروان و ادامه دهندگان … و اما بعد … .
.
سالن تقریبا ساکت و آرام شده بود اما هنوز قلب من، میان شقیقه هایم می تپید …
.
.
.
.
.
قسمت چهل داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: صدور حکم مرگ
.
برگشتم خونه … هنوز پام رو تو نگذاشته بودم که پدرم محکم زد توی گوشم و با عصبانیت سرم داد زد: شیر مادرت، حلال بود. منم به تو لقمه حلال دادم، حالا پسرمن که درس دین می خونه، توی گوش عالم دین خدا می زنه؟ … بعد هم رو به آسمان بلند گفت: خدایا! منو ببخش … فکر می کردم توی تربیت بچه هام کوتاهی نکردم … این نتیجه غرور منه .. .
.
در حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود، رفت داخل و روی مبل نشست … بدون اینکه چیزی بگم، سرم رو پایین انداختم و رفتم داخل … چند لحظه صبر کردم … رفتم سمت پدرم و کنار مبل، پایین پاش نشستم … .
خم شدم و دستی که باهاش توی صورتم زده بود رو بوسیدم … هنوز نگاهش مملو از خشم و ناراحتی بود … همون طور که سرم پایین بود گفتم: دستی که به خاطر خدا بلند میشه رو باید بوسید … نمی دونم چی به شما گفتن ولی منم به خاطر خدا توی گوشش زدم … اون عالم نبود … آدم فاسقی بود که داشت جوان ها رو گمراه می کرد … .
.
مگه تو چقدر درس خوندی که ادعا می کنی از یه عالم بیشتر می فهمی؟ … با ناراحتی اینو گفت و رفت توی اتاق … .
.
هنوز با ناراحتی و دلخوری پدرم کنار نیومده بودم که برادرم سراسیمه اومد و بهم خبر داد که علمای وهابی تصمیم گرفتن یه جلسه عقاید بزارن و تا اعلام نتیجه هم حق خروج از کشور رو ندارم … .
.
با خنده گفتم: خوب بزارن. هر سوالی کردن توکل بر خدا … اینو که گفتم با عصبانیت گفت:می فهمی چی میگی؟ بزرگ ترین علمای کشور جلوت می ایستن … فکر کردی از پسشون برمیای؟ … یه اشتباه کوچیک ازت سر بزنه یا سر سوزنی بهت شک کنن، حکم مرگت رو صادر می کنن … .
.
ولو شدم روی تخت … می دونستم علمم در حدی نیست که از پس افرادی که برادرم اسم شون رو برده بود؛ بر بیام … .
چشم هام رو بستم و گفتم: خدایا! شرمنده ام. عمر دوباره به من بخشیدی اما من هنوز قدمی برنداشتم … راضیم به رضای تو … .
خوشحال بودم که این بار توی بستر بیماری نمی مردم
.
.
.
.
قسمت چهل و یک داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: غسل شهادت
.
- ۴.۰k
- ۰۶ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط