چشم را خیره کند پرتو زیبایی تو

چشم را خیره کند پرتو زیبایی تو
من و از دور تماشای تماشایی تو
در ریاضی که تو باشی، به نظر می آید
سرو چون سبزه خوابیده ز رعنایی تو
سایه نبود ز لطافت قد رعنای ترا
نیست یک سرو درین باغ به یکتایی تو
هرگز از شرم در آیینه ندیدی خود را
یوسفی نیست درین مصر به تنهایی تو
از نگاهی که به دنبال کند مشک شود
خون به هر دل که کند آهوی صحرایی تو
بر سر منصب پروانه چه خونها می شد
شمع می داشت اگر انجمن آرایی تو
سر بسر زهره جبینان جهان چون انجم
محو در قلزم نورند ز پیدایی تو
طوطیی را که به شیرین سخنی مشهورست
غوطه در زهر دهد غیرت گویایی تو
می کند خال لب چشمه کوثر رضوان
گر به فردوس رود عاشق سودایی تو
مو به مو چون مژه احوال مرا می دانی
نشود خواب گران پرده بینایی تو
صائب از شرم ندیدی رخ او را هرگز
یک نظر باز ندیدم به شکیبایی تو
🍀
[صائب تبریزی]
دیدگاه ها (۲)

ولی من یه چیزی فهمیدم؛همه آدم هایی که سعی می کنن واسه بقیه ا...

تو همچون ماه زیبایی و روحت پاک و پر شور استچونان خوبی که هر ...

ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تونادر است اندر نگارستان دُن...

خوبه که دنیایی به نام خیال وجود داره...🍊🧡

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط