My professor
My professor
Part:54
نامجون:چیزی که میخوام الان بهت بگم یه تذکر کاملا جدید....خیلی خیلی جدی!
بزاقمو قورت دادم
هیزل: جانم...
دستاشو پشت کمرش به هم قفل کرد
نامجون:این ماده به طرز سرسام آوری در حال تکثیر بین جووناس....اما یه جمعیتی که بیشتر از همه نسبت بهش توجه نکردن دادن.... دانشجو های دانشکده ی تو بودن!
برق از تنم رد شد...چیزی نمونده بود که عکسا از دستم بیوفته...
با چشم باز نگاهش کردم
هیزل:چی؟!
نامجون:سی و پنجمین دانشجوی دانشکده ی ملی سئول دیشب ساعت ۳ در حالی که اونقدر قهقهه میزد که همسایه هاش سرسام گرفته بودن دستگیر شد...یه نفر داره تو دانشکده ای که تو توش درس میخونی همچین سمی رو تکثیر میکنه....خواستم بابت همین بهت تذکر بدم.
چند تا عکس دیگه رو روی میز جلوم چید
نامجون:اینا عکس از زوایای مختلف این ماده ان...بسته بندی ۵ گرمی...۵۰ گرمی...۵۰۰ گرمی...خورد شده...پودر شده...اینم بلور اولیه. همه رو با دقت نگاه کن...حتی اگر زیورآلاتی با این ویژگی دیدی فورا خودتو میکشی عقب! و با انتظامات صحبت میکنی...ما مشغول بازجویی از دانشجو هایی هستیم که به تازگی دستگیر شدن...تا جلوی نفوذ بیشترش به دانشگاه ملی رو بگیریم...یادت نره،اگر بلور پودر شده اش جلوتر باشه حتی با بو کردن یا نفس کشیدن از فاصله یک متریش هم معتادش میشی! و اونقدر اعتیادش وحشتناکه که حاضری منو هم به خاطرش بفروشی تا یه بلور کوفتیشو تهیه کنی.
نگاهشو به عکسا داد
نامجون:این جادو نیست...خود جنایته!
نگاهم رو تصاویر پر رنگ و لعاب و فوق العاده ی جلوم قفل شده بود
هیزل:واقعا ازت ممنونم!
سرشو سمتم چرخوند و من نگاهمو از عکسا گرفتم
هیزل:اگر بهم نمیگفتی و نمیدونستم که این چیه...قطعا اونقدری محو زیباییش میشدم که واسه دکور اتاقم میخریدمش!
نیشخند زد...عکسا رو مرتب کرد و تو پرونده گذاشت
نامجون:اونطور که سر زبوناس بوی خیلی خوبی هم داره! یه بدبختایی فقط چون به بوش علاقه مند بودن معتادش شدن.
بی حرکت موند
نامجون: راستی....
انگشتشو کشید سمتم و تو چشمام زل زد
نامجون:به هیچ وجه! خوب توجه کن! به هیچ وجه!!! اطلاعاتی که امروز بهت دادم و جایی نمیگی،اینکه من مسئول این پرونده ام یه موضوع کاملا محرمانه است. اگر ردی از این ماده دیدی مثل خواهر مسئول این پرونده رفتار نکن و به من زنگ نزن! فقط با انتظامات صحبت کن و به هیچ وجه راجب این مسئله تلفنی با من حرف نزن...
نفسم تو سینم حبس شده بود!
نه به خاطر محرمانه بودن پروندش!
چون هر بار که پرونده ای رو برام باز میکرد میگفت محرمانه است.
نکته ی ترسناک اینجا بود که با اینکه محرمانه بود،آدمای تنی مونتانا هویتشو میدونستن! میدونستن که رد منو زدن و اومدن سراغم!
تمام دقایقی که با هم میگذروندیم و اون مثل همیشه برام قهوه ی غلیظ درست می کرد و کنارش بیسکوییت میزاشت،همه ی فکر و ذکرم رو اون پرونده بود....
تو دو راهی گفتن و نگفتن این مطلب بودم....ترسیده بودم...هم برای خودم...و هم برای نامجون...اما خوب میدونستم اگر تصمیم اشتباهی بگیرم ممکنه قبل از تنی مونتانا بهش ضربه بزنم!
شاید سه تا افسر قبلی هم با جون اعضای خانوادشون تهدید شده بودن که پرونده رو رها کردن!
یک ساعت به همین منوال گذشت و من از اضطراب گفتن یا نگفتنش معده دردمو حس میکردم.....که یهو گوشیم رفت رو ویبره و از زیر میز پیامی که تهیونگ داده بود رو نگاه کردم
"همین حوالی ام،بیا بیرون"
پاشدم و کیفمو رو شونم انداختم و نامجون نگاهم کرد....خم شدم و بوسه ای به گونه اش زدم
هیزل:من دیگه میرم داداشی...مراقب خودت باش و به هیچی جز کارت فکر نکن.
از جاش بلند شد و اومد نزدیک تر
نامجون:شام نمی مونی؟
دلم براش رفت...اما میترسیدم تحت تأثیر احساساتم قرار بگیرم و همه چیزو لو بدم...اولین باری بود که میخواستم ازش فرار کنم.
هیزل:اوه نه...باشه برای یه وقت دیگه...تا شب باید رو یه پژوهشی واسه دانشگاه کار بکنم.
یه چشمک زد و سرشو انداخت پایین به علامت اینکه اوکیه
یهو نگاهش رو لباسام ثابت موند و گفت:
نامجون:اوه! داشت یادم میرفت....
متعجب نگاهش کردم و اون در حالی که میرفت سمت اتاق خوابش گفت:
نامجون:چند لحظه منتظر بمون...
با یه پاکت کرافت بزرگ برگشت و دادش دستم...داخلشو نگاه کردم که به نظر میومد یه پالتوی تا شده و کرم رنگه..
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🌷
#فیک #رمان #فیکشن
Part:54
نامجون:چیزی که میخوام الان بهت بگم یه تذکر کاملا جدید....خیلی خیلی جدی!
بزاقمو قورت دادم
هیزل: جانم...
دستاشو پشت کمرش به هم قفل کرد
نامجون:این ماده به طرز سرسام آوری در حال تکثیر بین جووناس....اما یه جمعیتی که بیشتر از همه نسبت بهش توجه نکردن دادن.... دانشجو های دانشکده ی تو بودن!
برق از تنم رد شد...چیزی نمونده بود که عکسا از دستم بیوفته...
با چشم باز نگاهش کردم
هیزل:چی؟!
نامجون:سی و پنجمین دانشجوی دانشکده ی ملی سئول دیشب ساعت ۳ در حالی که اونقدر قهقهه میزد که همسایه هاش سرسام گرفته بودن دستگیر شد...یه نفر داره تو دانشکده ای که تو توش درس میخونی همچین سمی رو تکثیر میکنه....خواستم بابت همین بهت تذکر بدم.
چند تا عکس دیگه رو روی میز جلوم چید
نامجون:اینا عکس از زوایای مختلف این ماده ان...بسته بندی ۵ گرمی...۵۰ گرمی...۵۰۰ گرمی...خورد شده...پودر شده...اینم بلور اولیه. همه رو با دقت نگاه کن...حتی اگر زیورآلاتی با این ویژگی دیدی فورا خودتو میکشی عقب! و با انتظامات صحبت میکنی...ما مشغول بازجویی از دانشجو هایی هستیم که به تازگی دستگیر شدن...تا جلوی نفوذ بیشترش به دانشگاه ملی رو بگیریم...یادت نره،اگر بلور پودر شده اش جلوتر باشه حتی با بو کردن یا نفس کشیدن از فاصله یک متریش هم معتادش میشی! و اونقدر اعتیادش وحشتناکه که حاضری منو هم به خاطرش بفروشی تا یه بلور کوفتیشو تهیه کنی.
نگاهشو به عکسا داد
نامجون:این جادو نیست...خود جنایته!
نگاهم رو تصاویر پر رنگ و لعاب و فوق العاده ی جلوم قفل شده بود
هیزل:واقعا ازت ممنونم!
سرشو سمتم چرخوند و من نگاهمو از عکسا گرفتم
هیزل:اگر بهم نمیگفتی و نمیدونستم که این چیه...قطعا اونقدری محو زیباییش میشدم که واسه دکور اتاقم میخریدمش!
نیشخند زد...عکسا رو مرتب کرد و تو پرونده گذاشت
نامجون:اونطور که سر زبوناس بوی خیلی خوبی هم داره! یه بدبختایی فقط چون به بوش علاقه مند بودن معتادش شدن.
بی حرکت موند
نامجون: راستی....
انگشتشو کشید سمتم و تو چشمام زل زد
نامجون:به هیچ وجه! خوب توجه کن! به هیچ وجه!!! اطلاعاتی که امروز بهت دادم و جایی نمیگی،اینکه من مسئول این پرونده ام یه موضوع کاملا محرمانه است. اگر ردی از این ماده دیدی مثل خواهر مسئول این پرونده رفتار نکن و به من زنگ نزن! فقط با انتظامات صحبت کن و به هیچ وجه راجب این مسئله تلفنی با من حرف نزن...
نفسم تو سینم حبس شده بود!
نه به خاطر محرمانه بودن پروندش!
چون هر بار که پرونده ای رو برام باز میکرد میگفت محرمانه است.
نکته ی ترسناک اینجا بود که با اینکه محرمانه بود،آدمای تنی مونتانا هویتشو میدونستن! میدونستن که رد منو زدن و اومدن سراغم!
تمام دقایقی که با هم میگذروندیم و اون مثل همیشه برام قهوه ی غلیظ درست می کرد و کنارش بیسکوییت میزاشت،همه ی فکر و ذکرم رو اون پرونده بود....
تو دو راهی گفتن و نگفتن این مطلب بودم....ترسیده بودم...هم برای خودم...و هم برای نامجون...اما خوب میدونستم اگر تصمیم اشتباهی بگیرم ممکنه قبل از تنی مونتانا بهش ضربه بزنم!
شاید سه تا افسر قبلی هم با جون اعضای خانوادشون تهدید شده بودن که پرونده رو رها کردن!
یک ساعت به همین منوال گذشت و من از اضطراب گفتن یا نگفتنش معده دردمو حس میکردم.....که یهو گوشیم رفت رو ویبره و از زیر میز پیامی که تهیونگ داده بود رو نگاه کردم
"همین حوالی ام،بیا بیرون"
پاشدم و کیفمو رو شونم انداختم و نامجون نگاهم کرد....خم شدم و بوسه ای به گونه اش زدم
هیزل:من دیگه میرم داداشی...مراقب خودت باش و به هیچی جز کارت فکر نکن.
از جاش بلند شد و اومد نزدیک تر
نامجون:شام نمی مونی؟
دلم براش رفت...اما میترسیدم تحت تأثیر احساساتم قرار بگیرم و همه چیزو لو بدم...اولین باری بود که میخواستم ازش فرار کنم.
هیزل:اوه نه...باشه برای یه وقت دیگه...تا شب باید رو یه پژوهشی واسه دانشگاه کار بکنم.
یه چشمک زد و سرشو انداخت پایین به علامت اینکه اوکیه
یهو نگاهش رو لباسام ثابت موند و گفت:
نامجون:اوه! داشت یادم میرفت....
متعجب نگاهش کردم و اون در حالی که میرفت سمت اتاق خوابش گفت:
نامجون:چند لحظه منتظر بمون...
با یه پاکت کرافت بزرگ برگشت و دادش دستم...داخلشو نگاه کردم که به نظر میومد یه پالتوی تا شده و کرم رنگه..
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🌷
#فیک #رمان #فیکشن
- ۵۲۲
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط