پارت دوم

پارت دوم


صبح روز بعد، خورشید بالا اومده بود اما تو هنوز پشت پنجره نشسته بودی.
صورتت ورم کرده بود، پوستت کبود بود و خراش‌ها انگار بیشتر خودشونو نشون می‌دادن.
توی آینه حتی خودتو نمی‌شناختی.
زمزمه کردی:

– «من چطور جلوی بقیه ظاهر بشم؟...»

صدای خنده و همهمه‌ی پایین‌خونه به گوشت خورد.
یادِ قراری افتادی که جیمین گفته بود:

«اعضای گروه قراره بیان.»

قلبت فرو ریخت.
سریع بالشو روی صورتت گذاشتی و بهونه‌ی خستگی آوردی که پایین نری.

ساعت‌ها گذشت.

کم‌کم سکوت جای صداها رو گرفت.
فکر کردی رفتن.
با احتیاط، در اتاقو باز کردی.
پله‌ها رو آروم پایین رفتی اما به محض اینکه پا به هال گذاشتی، همه‌ی نگاه‌ها روی تو قفل شد.

همه بودن.
نامجون، جین، هوسوک، تهیونگ، جونگ‌کوک... و یونگی.

زمان انگار متوقف شد.
هیچ‌کس کلمه‌ای نگفت.
فقط چشم‌ها.
چشم‌هایی پر از تعجب، شوک، نگرانی.

جیمین مثل برق از جاش پرید.
صدای لرزونش کل فضا رو پر کرد:

– «نه! این تقصیر منه! من... من نتونستم خودمو کنترل کنم...»

بعد گذاشت و رفت بدون هیچ کلمه‌ای

هیچ‌کس واکنش نشون نداد.
حتی نامجون که همیشه مسئولیت رو به عهده می‌گرفت، فقط بهت نگاه می‌کرد، انگار دنبال جواب بود.

تو ل*ب‌هات رو گزیدی و سرتو پایین انداختی.
اشک‌هات بی‌اجازه پایین اومدن.

همون لحظه، دستی آروم روی شونه‌ت نشست.
سر بلند کردی.
یونگی بود.
نگاهش جدی، اما عمیق.
صدایی که فقط تو شنیدی، نه بقیه:

– «ازت متنفر نیستم. حتی اگه هزار بار اشتباه کنی... برای من مهمی.»

قلبت لرزید.
برای لحظه‌ای همه‌ی درد صورتت فراموش شد.
نگاهش پر از چیزی بود که هیچ‌وقت قبلاً ندیده بودی:
علاقه، دلسوزی... و شاید عشق.

یونگی خیلی آرام دستت رو گرفت، مثل کسی که می‌ترسه با فشار کوچیک‌ترین آسیبی برسونه.
اون ملایمتش درست نقطه‌ی مقابل خشم شب قبل جیمین بود.

تو دلت پر از تضاد شد:
عصبانیت و عشق برادرانه‌ی جیمین، و حالا این حس عمیق و ناشناخته از طرف یونگی.

لحظه‌ای بعد، جیمین برگشت توی هال.
چشماش قرمز بود، مشخص بود ساعت‌ها گریه کرده.
بهت نگاه کرد، قدم برداشت و محکم بغلت کرد.
صدای گرفته‌ش توی گوشت پیچید:

– «ببخش خواهر کوچیکه‌ی من... من فقط ترسیدم از دستت بدم. من بدون تو هیچی نیستم.»

اونجا، بین آغو*ش محکم جیمین و نگاه‌های سنگین اما پرمهر اعضا، تو تازه فهمیدی زخمای صورت زود خوب می‌شن... اما زخمای دل فقط با عشق آدمای مهم زندگی‌ت درمان می‌شن.

و وقتی چشم‌هات برای لحظه‌ای دوباره با نگاه یونگی گره خورد، فهمیدی زندگی‌ت از اون روز دیگه مثل قبل نخواهد بود...


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۹)

پارت سومبعد از اون روز، زندگی توی خونه کمی تغییر کرد. جیمین ...

پارت چهارم یه روز عصر، وقتی تنها توی اتاق بودی، یونگی در زد ...

درخواستی یونگی موضوع : اسلاید دوم پارت اول از بچگی همیشه عاد...

پارت دوم ( اخر )باورم نمی‌شد. ولی وقتی خود جونگکوک اومد و مس...

³my monthپارت³¹⁴:³⁰تلویزیون روشن بود و برنامه ای درحال پخش ب...

³my month¹پارتسیگارشو روشن کرد و پک عمیقی ازش کشیدهمونطور که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط