آینه 57
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 57(پایانی):
"سه سال بعد، دازای"
- پس.. راجبش مطمئنی..؟
نگاهی بهش انداختم و لبخند زدم
+ مطمئنه مطمئن..
لبخند زد و بوسه ارومی روی گونه ام کاشت
- باشه پس..
نگاهشو سمت مدیر پرورشگاه برد و ادامه داد: پس ما.. آیری رو به فرزند خوندگی قبول میکنیم
مدیر پرورشگاه از جاش بلند شد و یه سری برگه و مدارک روبرومون گذاشت
مدیر: اینا رو پر و امضا کنید.. مراحل قانونیش رو هم فردا پیگیری کنید، تا اخر هفته آیری کوچولو رو اماده میکنیم تا ببریدش..
چویا سرشو به نشونه تایید پایین اورد و بعد دستمو گرفت
- خب دیگه.. فعلا بریم..
همونطور که از اونجا بیرون میرفتیم، نیم نگاهی به آیری چهارساله از توی حیاط انداختم..
اون موهای فرفری و پرکلاغی رنگش با چشمای عسلیش، خیلی شیرین بودن..
+ نمیتونم واسه اخر هفته صبر کنم
- هوم.. ولی.. عجیبه که واسش استرسی نداری..
خندیدم
+ من توی اون توهم ها تجربه بچه داریو دارماا یادت رفته
خندش گرفت
- اره اره حق با توعه..
"شب، راوی"
روبروی هم، پشت میز کافه نشستن و به همدیگه لبخند زدن
دازای: خوش اخلاق شدیا چویا.. وای به حالت اگه این اخلاقت بعدا فقط واسه آیری باشه و به من بداخلاقی کنی
چویا لبخندشو محو کرد و با اخم به دازای خیره شد
- یبار به روت خندیدم پررو شدی.. تو لیاقتت همون اخلاق گندمه
+ پس میدونی که اخلاقت گنده
دستشو دراز کرد و نیشگون ریزی از بازوی دازای گرفت
چویا: دازای.. فکر نکن چون توی کافه ایم باهات کار ندارم، برگردیم خونه دهنتو—
- سفارشتون رو بفرمایید
چویا حرفشو قطع کرد و لبخند زد
چویا: برای هردومون موکا لطفا
مرد لبخندی زد و سرشو پایین اورد
دفترچه یادداشتشو به سینش چسبوند و رفت سمت پیشخوان
- خودشونن؟
+ اره..
- برنامه ات چیه..؟
روشو برگردوند
+ نه عشق، نه ارث..
مکث کرد و به دازای و چویا خیره شد
+ اینبار، انتقام دو سال از زندگیم و حتی چهره ام.. که بخاطر اون اتیش سوزی دود شد و رفت هوا...
«پایان»
ممنون که تا پایان این رمان همراهم بودید..
لطفا نظرات کلیتون رو توی پست بعد بگید..
𝓟𝓪𝓻𝓽 57(پایانی):
"سه سال بعد، دازای"
- پس.. راجبش مطمئنی..؟
نگاهی بهش انداختم و لبخند زدم
+ مطمئنه مطمئن..
لبخند زد و بوسه ارومی روی گونه ام کاشت
- باشه پس..
نگاهشو سمت مدیر پرورشگاه برد و ادامه داد: پس ما.. آیری رو به فرزند خوندگی قبول میکنیم
مدیر پرورشگاه از جاش بلند شد و یه سری برگه و مدارک روبرومون گذاشت
مدیر: اینا رو پر و امضا کنید.. مراحل قانونیش رو هم فردا پیگیری کنید، تا اخر هفته آیری کوچولو رو اماده میکنیم تا ببریدش..
چویا سرشو به نشونه تایید پایین اورد و بعد دستمو گرفت
- خب دیگه.. فعلا بریم..
همونطور که از اونجا بیرون میرفتیم، نیم نگاهی به آیری چهارساله از توی حیاط انداختم..
اون موهای فرفری و پرکلاغی رنگش با چشمای عسلیش، خیلی شیرین بودن..
+ نمیتونم واسه اخر هفته صبر کنم
- هوم.. ولی.. عجیبه که واسش استرسی نداری..
خندیدم
+ من توی اون توهم ها تجربه بچه داریو دارماا یادت رفته
خندش گرفت
- اره اره حق با توعه..
"شب، راوی"
روبروی هم، پشت میز کافه نشستن و به همدیگه لبخند زدن
دازای: خوش اخلاق شدیا چویا.. وای به حالت اگه این اخلاقت بعدا فقط واسه آیری باشه و به من بداخلاقی کنی
چویا لبخندشو محو کرد و با اخم به دازای خیره شد
- یبار به روت خندیدم پررو شدی.. تو لیاقتت همون اخلاق گندمه
+ پس میدونی که اخلاقت گنده
دستشو دراز کرد و نیشگون ریزی از بازوی دازای گرفت
چویا: دازای.. فکر نکن چون توی کافه ایم باهات کار ندارم، برگردیم خونه دهنتو—
- سفارشتون رو بفرمایید
چویا حرفشو قطع کرد و لبخند زد
چویا: برای هردومون موکا لطفا
مرد لبخندی زد و سرشو پایین اورد
دفترچه یادداشتشو به سینش چسبوند و رفت سمت پیشخوان
- خودشونن؟
+ اره..
- برنامه ات چیه..؟
روشو برگردوند
+ نه عشق، نه ارث..
مکث کرد و به دازای و چویا خیره شد
+ اینبار، انتقام دو سال از زندگیم و حتی چهره ام.. که بخاطر اون اتیش سوزی دود شد و رفت هوا...
«پایان»
ممنون که تا پایان این رمان همراهم بودید..
لطفا نظرات کلیتون رو توی پست بعد بگید..
- ۱۰.۲k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط