عشق در تاریکی
عشق در تاریکی 30
<< ویو جونیور >>
بد جوری عصابم بهم ریختست اتم نیس این جونگکوک عوضی هم معلوم نیس داره چیکار میکنه منو فرستاد خونه و خدش رفت رفتم داخل ک دیدم ملینا داره این ور و اون ور میره تا رفتم داخل با استرس امد سمتم
* چی شد پیداش کردین؟ داداشم کو؟
× آروم باش پیداش نکردیم داداشت هم رفت معلوم نیس کجا
یهو با صدای بلند زد زیر گریه خدایااا الان چه گوهی بخورم
م.ک دخترم مطمئنم دوستت صحیح و سالم پیدا میشه اینقدر گریه نکن
ب.ک مامانت راست میگه عزیزم بیا یکم بشین از سر شب ک سر پایی
* اتم نیسسس الان بدون ات چیکار کنم ( با صدای بلند گریه میکنه )
نا خداگاه کشیدمش بغلم و آروم موهاشو نوازش کردم حال خدم بدتر بود ولی باید قوی میبودم
× هیششش پیداش میکنیم نگران نباش خب؟
از یه طرف نباید در مورد جانگ و باند و این چیزا بهشون میگفتم واقعا دارم دیوونه میشم
همین طوری ک توی بغلم هق هق میکرد هدایتش کردم سمت مبل و نشستیم ک بابای کوک گفت
ب.ک پسرم چیزی فهمیدین؟ فهمیدین کی گرفتتش؟
× نه چیزی معلوم نیس
م.ک نگران نباش پسرم مطمئنم پیدا میشه
× امیدوارم
داشتم دروغ میگفتم چون اگه میگفتم فهمیدیم قطعا میپرسیدن اون کیه چرا ات رو گرفته و کلی سوال دیگه ک من حوصله شونو نداشتم پس دروغ گفتم
متوجه شدم نفس های ملینا آروم شده آروم سرش رو بلند کردم و دیدم ک خوابش برده
م.ک پسرم میتونی ببریش اتاقش؟
× آره
ملینا رو براید بغل کردم و رفتم سمت اتاقش و آروم گذاشتمش رو تختش و پتو رو کشیدم روش و آروم پیشونیش رو بوسیدم و از اتاق امدم بیرون از وقتی ملینا رو دیدم یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم تاحالا هیچ دختری اینقدر نظرم رو جلب نکرده بود ولی این فرق داشت اووووف چی دارم میگم رفتم پایین و دیدم مامان و بابای کوک هم رفتن اتاقشون رفتم تو سالن و به جونگکوک زنگ زدم ولی جواب نداد چند بار پشت سر هم زنگ زدم ولی بازم جواب نداد بیخیال شدم و رو مبل منتظرش نشستم تا بیاد مردک روانی باید تکلیف خدش و من و اون عوضی رو برام روشن کنه
<< ویو جونگکوک >>
همینطوری به دریا خیره بودم ک روشنی کم آسمون رو دیدم پا شدم رفتم تو ماشین و گوشیم برداشتم ساعت 4 صبح بود جونیور 10 بار بهم زنگ زده بود بیخیال ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت عمارت ک نگهبان در رو باز کرد ماشین گذاشتم تو حیاط و رفتم داخل ک جونیور امد سمتم
_ نخوابیدی؟
× انتظار داشتی بخابم؟ بگو ببینم نقشت چیه؟
_ سهام میدم دیگه
× دیوونه شدی؟
_ چی انتظار داری؟ ات بدم؟
× نه ولی مطمئنی راه دیگه ای نیس؟
_ هست خیلی هست ولی هر کدوم خطرناک تر از اون یکی الان ک ات دستشه کاری نمیتونم بکنم ولی نقشه دارم براش نگران نباش
× خب به منم بگو عوضی
_ به وقتش میفهمی الانم پاشو بریم باند
× من آخر از دست تو سکته میکنم
باهم رفتیم سمت باند از قبل اسناد تقلبی رو ک با واقعیش مو نمیزد رو درست کرده بودم
میخام اینا رو امضا کنه و فک کنه شریکم شده ات رو ازش بگیرم و چند مدت همین طوری به شراکت تقلبی ادامه بدم وقتی مطمئن شدم دستش به ات و ملینا و بقیه نمیرسه حسابشو یکسره میکنم
<< ویو ات >>
دیگه سرم داشت از سرما یخ میزد و بع شدت درد میکرد هوا نسبتا روشن شده بود بدنم کامل بی حس بود ک دوباره صدای باز شدن در بزرگ آهنی امد ک یه مرد با همون اندازه دیشبی ولی اینبار قیافش مشخص تر بود
؟ هی کوچولو سردته؟ رنگت پریده
امد و دستام باز کرد حتی توان تکون خوردن نداشتم با صدای خیلییی ضعیف ک خدم به زور میشنیدم گفتم
+ ت ت تو ک. ی کی هستی؟
؟ من آدم خاصی نیستم
و بعد چشمامو بست و دستش رو پشت کمر و زیر پام حس کردم و یهو معلق شدم فهمیدم داره از اونجا میره بیرون واقعا روانیه بعد یکم راه رفتن به یه جای گرم رسیدیم و بعد صدای بسته شدن در امد و روی یه چیز نرم فرود امدم چشمامو باز کرد ک دیدم توی یه اتاق نسبتا بزرگ و خوشگل بودم ولی الان فقط گرماش مهم بود همون مرد ک الان میتونستم چهرش رو کامل ببینم خیلی خوش چهره بود و همینطور خوش اندام ولی اصلا برام مهم نیس اون این بلا رو سرم آورده پتویی ک روی تخت گذاشته شده بود رو روم انداخت و گفت
؟ یکم استراحت کن
و از اتاق رفت بیرون واقعا روانیه اول تا حد مرگم بهم سرما داد و داشت میکشتم الان آوردتم توی اتاق و بهم میگه استراحت کن هووف...
لایک؟ کامنت؟🙃
<< ویو جونیور >>
بد جوری عصابم بهم ریختست اتم نیس این جونگکوک عوضی هم معلوم نیس داره چیکار میکنه منو فرستاد خونه و خدش رفت رفتم داخل ک دیدم ملینا داره این ور و اون ور میره تا رفتم داخل با استرس امد سمتم
* چی شد پیداش کردین؟ داداشم کو؟
× آروم باش پیداش نکردیم داداشت هم رفت معلوم نیس کجا
یهو با صدای بلند زد زیر گریه خدایااا الان چه گوهی بخورم
م.ک دخترم مطمئنم دوستت صحیح و سالم پیدا میشه اینقدر گریه نکن
ب.ک مامانت راست میگه عزیزم بیا یکم بشین از سر شب ک سر پایی
* اتم نیسسس الان بدون ات چیکار کنم ( با صدای بلند گریه میکنه )
نا خداگاه کشیدمش بغلم و آروم موهاشو نوازش کردم حال خدم بدتر بود ولی باید قوی میبودم
× هیششش پیداش میکنیم نگران نباش خب؟
از یه طرف نباید در مورد جانگ و باند و این چیزا بهشون میگفتم واقعا دارم دیوونه میشم
همین طوری ک توی بغلم هق هق میکرد هدایتش کردم سمت مبل و نشستیم ک بابای کوک گفت
ب.ک پسرم چیزی فهمیدین؟ فهمیدین کی گرفتتش؟
× نه چیزی معلوم نیس
م.ک نگران نباش پسرم مطمئنم پیدا میشه
× امیدوارم
داشتم دروغ میگفتم چون اگه میگفتم فهمیدیم قطعا میپرسیدن اون کیه چرا ات رو گرفته و کلی سوال دیگه ک من حوصله شونو نداشتم پس دروغ گفتم
متوجه شدم نفس های ملینا آروم شده آروم سرش رو بلند کردم و دیدم ک خوابش برده
م.ک پسرم میتونی ببریش اتاقش؟
× آره
ملینا رو براید بغل کردم و رفتم سمت اتاقش و آروم گذاشتمش رو تختش و پتو رو کشیدم روش و آروم پیشونیش رو بوسیدم و از اتاق امدم بیرون از وقتی ملینا رو دیدم یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم تاحالا هیچ دختری اینقدر نظرم رو جلب نکرده بود ولی این فرق داشت اووووف چی دارم میگم رفتم پایین و دیدم مامان و بابای کوک هم رفتن اتاقشون رفتم تو سالن و به جونگکوک زنگ زدم ولی جواب نداد چند بار پشت سر هم زنگ زدم ولی بازم جواب نداد بیخیال شدم و رو مبل منتظرش نشستم تا بیاد مردک روانی باید تکلیف خدش و من و اون عوضی رو برام روشن کنه
<< ویو جونگکوک >>
همینطوری به دریا خیره بودم ک روشنی کم آسمون رو دیدم پا شدم رفتم تو ماشین و گوشیم برداشتم ساعت 4 صبح بود جونیور 10 بار بهم زنگ زده بود بیخیال ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت عمارت ک نگهبان در رو باز کرد ماشین گذاشتم تو حیاط و رفتم داخل ک جونیور امد سمتم
_ نخوابیدی؟
× انتظار داشتی بخابم؟ بگو ببینم نقشت چیه؟
_ سهام میدم دیگه
× دیوونه شدی؟
_ چی انتظار داری؟ ات بدم؟
× نه ولی مطمئنی راه دیگه ای نیس؟
_ هست خیلی هست ولی هر کدوم خطرناک تر از اون یکی الان ک ات دستشه کاری نمیتونم بکنم ولی نقشه دارم براش نگران نباش
× خب به منم بگو عوضی
_ به وقتش میفهمی الانم پاشو بریم باند
× من آخر از دست تو سکته میکنم
باهم رفتیم سمت باند از قبل اسناد تقلبی رو ک با واقعیش مو نمیزد رو درست کرده بودم
میخام اینا رو امضا کنه و فک کنه شریکم شده ات رو ازش بگیرم و چند مدت همین طوری به شراکت تقلبی ادامه بدم وقتی مطمئن شدم دستش به ات و ملینا و بقیه نمیرسه حسابشو یکسره میکنم
<< ویو ات >>
دیگه سرم داشت از سرما یخ میزد و بع شدت درد میکرد هوا نسبتا روشن شده بود بدنم کامل بی حس بود ک دوباره صدای باز شدن در بزرگ آهنی امد ک یه مرد با همون اندازه دیشبی ولی اینبار قیافش مشخص تر بود
؟ هی کوچولو سردته؟ رنگت پریده
امد و دستام باز کرد حتی توان تکون خوردن نداشتم با صدای خیلییی ضعیف ک خدم به زور میشنیدم گفتم
+ ت ت تو ک. ی کی هستی؟
؟ من آدم خاصی نیستم
و بعد چشمامو بست و دستش رو پشت کمر و زیر پام حس کردم و یهو معلق شدم فهمیدم داره از اونجا میره بیرون واقعا روانیه بعد یکم راه رفتن به یه جای گرم رسیدیم و بعد صدای بسته شدن در امد و روی یه چیز نرم فرود امدم چشمامو باز کرد ک دیدم توی یه اتاق نسبتا بزرگ و خوشگل بودم ولی الان فقط گرماش مهم بود همون مرد ک الان میتونستم چهرش رو کامل ببینم خیلی خوش چهره بود و همینطور خوش اندام ولی اصلا برام مهم نیس اون این بلا رو سرم آورده پتویی ک روی تخت گذاشته شده بود رو روم انداخت و گفت
؟ یکم استراحت کن
و از اتاق رفت بیرون واقعا روانیه اول تا حد مرگم بهم سرما داد و داشت میکشتم الان آوردتم توی اتاق و بهم میگه استراحت کن هووف...
لایک؟ کامنت؟🙃
- ۱۰۸
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط