اگه ببوسی شون چه واکنشی نشون میدن
*_"اگه ببوسی شون چه واکنشی نشون میدن؟!"_*
*دازای
وقتی لباش به لبای تو میخوره، چشماش برای یه لحظه گشاد میشه. بعد یه لبخند خیلی خاص و شیطون رو لبش میشینه، همون لبخندی که نشون میده یه نقشهی جدید داره. دستش رو آروم دور کمرت حلقه میکنه و نزدیکتر میکشه. «خب خب خب… پس بالاخره متوجه شدی که نمیتونی در برابر جذابیت من مقاومت کنی؟» صداش آروم و پر از شیطنت میشه. «این بوسه فقط یه شروع کوچیکه. حالا باید آماده باشی چون من کلی برنامه برای ادامه داریم…» نفسش رو آروم بیرون میده و نگاهش پر از وعدههای نیمهکاره و بازیگوشی میشه.
**آتسوشی**
تمام بدنش یخ میزنه. شوک اولش باعث میشه کاملاً فلج بشه و نتونه هیچ واکنشی نشون بده. بعد از چند ثانیه، صورتش مثل آتیش داغ میشه و به شدت سرخ میشه. سعی میکنه یه قدم به عقب برداره ولی پاش میلرزه. «چ… چی کار کردی؟» با صدای لرزون و متعجب میپرسه، در حالی که سعی میکنه به چشای تو نگاه نکنه. «من… من نمیدونم باید چی بگم… ببخشید…» مدام پشت سر هم عذرخواهی میکنه، انگار که خودش مقصر اتفاقی بوده که اصلا انتظارش رو نداشته. و الان هم باید بچه رو آرومش کنی.
**آکوتاگاوا**
در یک لحظه، انگار زمان برای خودش هم متوقف میشه. صورتش هیچ تغییری نمیکنه، همون حالت سرد و بیتفاوت همیشگی. ولی زیر اون ظاهر، یه طوفان کوچیک راه افتاده. اولش با انزجار نگاهت میکنه و بعد با صدای خشدار و کشدار میگه: «…ازم فاصله بگیر.» ولی دستاش مشت نمیشن و حس نمیکنی که میخواد بهت حمله کنه. فقط یه سکوت سنگین برقرار میشه. اگه این اتفاق تکرار بشه، شاید حتی اخمش هم باز بشه، ولی هنوز هم ترجیح میده اینو انکار کنه.
**جونو** درخواستی
با چشمایی که برق میزنه، همونطور که لبخندش رو حفظ کرده، بهت نزدیکتر میشه. انگار که منتظر همین لحظه بوده. «فکر کردی با یه بوس کوچولو میتونی من رو تحت تأثیر قرار بدی؟» لحنش پر از اعتماد به نفسه و کمی هم تمسخر. بعد خودش پیش قدم میشه و یه بوسه عمیقتر و طولانیتر روی لبت میذاره. «این تازه اولشه. ولی اگه فکر میکنی اینجوری میتونی کنترل اوضاع رو به دست بگیری، سخت در اشتباهی.» دستش رو به سمتت دراز میکنه، انگار که داره تو رو به یه بازی جدید دعوت میکنه.
**تتچو** درخواستی
بعد از بوسه، چند لحظه ساکت میمونه و مستقیم توی چشمات نگاه میکنه. انگار داره وضعیت رو ارزیابی میکنه. یه نفس عمیق میکشه و با لحنی که سعی میکنه جدی نگهش داره، میگه: «این اقدام… خارج از چارچوب رسمیه.» ولی بعد از اون مکث کوتاه، یه لبخند خیلی کمرنگ ولی واقعی گوشه لبش ظاهر میشه. «اما… صادقانه بگم، من اعتراضی ندارم. شاید… شاید این هم بخشی از یه مأموریت باشه؟» دوباره بهت نگاه میکنه، انگار که داره دنبال توجیه منطقی برای این اتفاق میگرده.
**فیودور**
وقتی لباش به لبت میخوره، هیچ واکنشی از خودش نشون نمیده. فقط یه نگاه عمیق و نافذ بهت میاندازه، انگار که داره تمام وجودت رو میسنجد و دلیل این حرکت رو تحلیل میکنه. هیچ نشونهای از شوک یا هیجان تو صورتش نیست. بعد با همون لبخند مرموز و آرومش که همیشه داره، میپرسه: «جالبه. انگیزهت از این کار چی بود؟ میخواستی ببینی من چطور واکنش نشون میدم؟ یا دلیل دیگهای داشتی؟» صداش مثل همیشه آرومه، ولی انگار که داره توی ذهن تو دنبال جواب میگرده.
*نیکولای*
مثل فنر از جات میپره عقب و با چشمای گرد شده از هیجان فریاد میزنه: «یا خدا! دیدی چی شد؟ اتفاق افتاد! من بوسیده شدم!» بعد شروع میکنه به خندیدن، خندهای بلند و پر از شادی. «وای! چه لحظه نفسگیری بود!» انگار که داره یه نمایش هیجانانگیز رو اجرا میکنه. «ولی این که نمیشه! باید تلافی کنم!» قبل از اینکه فرصت کنی حرفی بزنی، با یه حرکت سریع دور میزنه و شروع میکنه به دویدن و دنبال کردن تو، در حالی که هنوز هم میخنده و هیجانزده است.
و اینجاست که میگی عجب غلطی کردی اینو بوسیدی
*رانپو*
قبل از اینکه حتی لباشون به هم برسه، رانپو با یه لبخند پیروزمندانه ازت فاصله میگیره. «میدونستم قراره این کار رو بکنی!» با لحنی که پر از غرور و خودبزرگبینیه میگه. «با قدرتِ هوشِ برترِ خودم، کاملاً پیشبینی کرده بودم!» ولی اگه با دقت نگاه کنی، میبینی که گونههاش کمی گل انداخته و یه برق خاصی توی چشماش هست که نشون میده از این اتفاق کاملاً راضیه، هرچند که سعی میکنه اون رو به گردن هوش فوقالعادهاش بندازه. «البته که نتیجه همین میشه وقتی من اینجام!»*
*دازای
وقتی لباش به لبای تو میخوره، چشماش برای یه لحظه گشاد میشه. بعد یه لبخند خیلی خاص و شیطون رو لبش میشینه، همون لبخندی که نشون میده یه نقشهی جدید داره. دستش رو آروم دور کمرت حلقه میکنه و نزدیکتر میکشه. «خب خب خب… پس بالاخره متوجه شدی که نمیتونی در برابر جذابیت من مقاومت کنی؟» صداش آروم و پر از شیطنت میشه. «این بوسه فقط یه شروع کوچیکه. حالا باید آماده باشی چون من کلی برنامه برای ادامه داریم…» نفسش رو آروم بیرون میده و نگاهش پر از وعدههای نیمهکاره و بازیگوشی میشه.
**آتسوشی**
تمام بدنش یخ میزنه. شوک اولش باعث میشه کاملاً فلج بشه و نتونه هیچ واکنشی نشون بده. بعد از چند ثانیه، صورتش مثل آتیش داغ میشه و به شدت سرخ میشه. سعی میکنه یه قدم به عقب برداره ولی پاش میلرزه. «چ… چی کار کردی؟» با صدای لرزون و متعجب میپرسه، در حالی که سعی میکنه به چشای تو نگاه نکنه. «من… من نمیدونم باید چی بگم… ببخشید…» مدام پشت سر هم عذرخواهی میکنه، انگار که خودش مقصر اتفاقی بوده که اصلا انتظارش رو نداشته. و الان هم باید بچه رو آرومش کنی.
**آکوتاگاوا**
در یک لحظه، انگار زمان برای خودش هم متوقف میشه. صورتش هیچ تغییری نمیکنه، همون حالت سرد و بیتفاوت همیشگی. ولی زیر اون ظاهر، یه طوفان کوچیک راه افتاده. اولش با انزجار نگاهت میکنه و بعد با صدای خشدار و کشدار میگه: «…ازم فاصله بگیر.» ولی دستاش مشت نمیشن و حس نمیکنی که میخواد بهت حمله کنه. فقط یه سکوت سنگین برقرار میشه. اگه این اتفاق تکرار بشه، شاید حتی اخمش هم باز بشه، ولی هنوز هم ترجیح میده اینو انکار کنه.
**جونو** درخواستی
با چشمایی که برق میزنه، همونطور که لبخندش رو حفظ کرده، بهت نزدیکتر میشه. انگار که منتظر همین لحظه بوده. «فکر کردی با یه بوس کوچولو میتونی من رو تحت تأثیر قرار بدی؟» لحنش پر از اعتماد به نفسه و کمی هم تمسخر. بعد خودش پیش قدم میشه و یه بوسه عمیقتر و طولانیتر روی لبت میذاره. «این تازه اولشه. ولی اگه فکر میکنی اینجوری میتونی کنترل اوضاع رو به دست بگیری، سخت در اشتباهی.» دستش رو به سمتت دراز میکنه، انگار که داره تو رو به یه بازی جدید دعوت میکنه.
**تتچو** درخواستی
بعد از بوسه، چند لحظه ساکت میمونه و مستقیم توی چشمات نگاه میکنه. انگار داره وضعیت رو ارزیابی میکنه. یه نفس عمیق میکشه و با لحنی که سعی میکنه جدی نگهش داره، میگه: «این اقدام… خارج از چارچوب رسمیه.» ولی بعد از اون مکث کوتاه، یه لبخند خیلی کمرنگ ولی واقعی گوشه لبش ظاهر میشه. «اما… صادقانه بگم، من اعتراضی ندارم. شاید… شاید این هم بخشی از یه مأموریت باشه؟» دوباره بهت نگاه میکنه، انگار که داره دنبال توجیه منطقی برای این اتفاق میگرده.
**فیودور**
وقتی لباش به لبت میخوره، هیچ واکنشی از خودش نشون نمیده. فقط یه نگاه عمیق و نافذ بهت میاندازه، انگار که داره تمام وجودت رو میسنجد و دلیل این حرکت رو تحلیل میکنه. هیچ نشونهای از شوک یا هیجان تو صورتش نیست. بعد با همون لبخند مرموز و آرومش که همیشه داره، میپرسه: «جالبه. انگیزهت از این کار چی بود؟ میخواستی ببینی من چطور واکنش نشون میدم؟ یا دلیل دیگهای داشتی؟» صداش مثل همیشه آرومه، ولی انگار که داره توی ذهن تو دنبال جواب میگرده.
*نیکولای*
مثل فنر از جات میپره عقب و با چشمای گرد شده از هیجان فریاد میزنه: «یا خدا! دیدی چی شد؟ اتفاق افتاد! من بوسیده شدم!» بعد شروع میکنه به خندیدن، خندهای بلند و پر از شادی. «وای! چه لحظه نفسگیری بود!» انگار که داره یه نمایش هیجانانگیز رو اجرا میکنه. «ولی این که نمیشه! باید تلافی کنم!» قبل از اینکه فرصت کنی حرفی بزنی، با یه حرکت سریع دور میزنه و شروع میکنه به دویدن و دنبال کردن تو، در حالی که هنوز هم میخنده و هیجانزده است.
و اینجاست که میگی عجب غلطی کردی اینو بوسیدی
*رانپو*
قبل از اینکه حتی لباشون به هم برسه، رانپو با یه لبخند پیروزمندانه ازت فاصله میگیره. «میدونستم قراره این کار رو بکنی!» با لحنی که پر از غرور و خودبزرگبینیه میگه. «با قدرتِ هوشِ برترِ خودم، کاملاً پیشبینی کرده بودم!» ولی اگه با دقت نگاه کنی، میبینی که گونههاش کمی گل انداخته و یه برق خاصی توی چشماش هست که نشون میده از این اتفاق کاملاً راضیه، هرچند که سعی میکنه اون رو به گردن هوش فوقالعادهاش بندازه. «البته که نتیجه همین میشه وقتی من اینجام!»*
- ۳۴۹
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط